اين وبلاگ بدليل مشكلات غير فني تا اطلاع ثانوي تعطيل است.
براي كسب اطلاعات بيشتر به روزنامه هاي قليل الانتشار مراجعه فرماييد.
با تشكر
م.ه.سالارورزي
خودنويسم گو كه با قهر دارد
جوهرش را نيست قوت
من كنم خونم به شيشه
من زنم تيشه به ريشه
من برم خويشم به بيشه
خود نويس اما با من قهر دارد
شمع هايم كاش مي بودند بسيار
اشكهايم را كنندي خوب تيمار
آههايم را هوا مي بلعد آسان
در كنار سطل و آتش
هيزم و سيب زميني
من و اصغر
شاتقي و اكبر همواره گريان
لعنتي اين قطره هاي ريز باران
"يادم آيد روز باران"
يادم آيد شعرها را در دبستان
مشق عشق
رسم دوستي
فن فرياد
دوستان را بينم اما در خيابان
دست در دست زني كن نيمه عرياد
با يكي، دو، سه، نهايت چار طفلي
نوجواني با هواي عام خويش
كودكي شلواركي، بازيگوش، شيطان
شايد يكي هم شير خواران
از ميان اين همه من ماندهام تك
اين من همواره خفته
روزگارم شسته رفته
با چكي برگشتي و چند هم سفته
مانده ام من نيك كودك
مي نويسم با همين خون به شيشه
آه درد و ناله و فرياد عالميان ز تيشه
مي كشندم ديدن اين عاشقان رفته بردار
دارم اما آرزوي عشق در سر
مادر اينبار گويدم كه
عاشقي هيچ نيستش پيشه
خودنويسم گو كه با من قهر دارد
جوهرش را نيست قوت
قهر دارد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پ.ن: اوريانا فالاچي هي مياد اينجا حال احوال مي كنه... نامرد خودش معلوم نيست كجاست(البته گويي خداحافظي كرده كه من اميدوارم خداحافظيش پرويني باشه) ما بريم بهش سر بزنيم(بجز دلشوره)؟؟؟
ساعت 5 است. باران نرم نرمک خیسم می کند، هنوز نیامده است. باید یک جوری این ثانیه سال ها را تحمل بیاورم. باید به یک چیزی فکر کنم. باید هر طوری این گذر زمان لعنتی را تندتر کنم. باید به یک چیزی فکر کنم. باید به یک چیزی... باید به یک... باید... باید... . باران امان بریده می زند.چترکمان هم طاقتش طاق شده و دارد وا می دهد این ریز قطره باران ها را که دارد تا ته وجودم تو می روند. نیست که کف کفشم یک خورده سوراخ است و کسی نمی بیند و منم به همین هنوز ندادمش تعمیر. مادرم همیشه موقع تمیز کردن های دم عین می گفت: «آنجا را هم پاک کن، اگر چه کسی نمی بیند ولی ما که می بینیم» و این هم چندان توفیری با آن ندارد. قطره های باران به سر و صورت عابران می خورند و آزارشان می دهند. چه نعمتی است این باران که هی می خورد توی صورت آدم و وادارمان می کند لااقل برای شکایت هم که شده به درگاهش نظری کنیم. شاید اینها دارند هشدار می دهند. شاید دارند به آن مردک موفرفری که دارد با دخترک معصوم مشاجره دعوا می کند و هر چه فحش و ناسزا می دانم و نمی دانم نثارش می کند و کشان کشان می بردش هشدار دهد که «هووی، چکار می کنی؟ مگر فکر می کنی توی بی فکر فقط بلدی فکر بکنی، در حالی که اصلا بلد نیستی فکر را بنویسی چه برسد که فکر هم بکنی». یا به آن خانم پیر که لنگ لنگان دارد عرض خیابان را طی می کند و "ها" می کند و بخارش خیلی بالا می رود و انگار از ته ته دلش بوده که اینجوری است بفهماند «ای دل غافل تا کی می خواهی از این و آن بنالی، کمی هم بهشان حق بده آنها هم آدم اند، می خواهند زندگیشان را بکنند و تجربه جمع»؛ یا به منی که به ساعتم نگاه می کنم و دقیقا 33 دقیقه است اینجا منتظرم و علف ها کم کمک دارند از رو می روند نشان دهند که «برو پدر بیامرز؛ بپای هر کسی اینجوری می ریختیش تا حالا صدبار شیرین و لیلی شده بود». اما من هنوز روی همین پاها ایستاده ام. همین پاها یی که روزی 7 بار تا سر کوچه شان می برندم. همین پاها که هر موقع می خواستم تا هر کجا که اراده می کردم همراهیم می کنند، همین پاها که وسعت عشق را گز می کنند. من از پای نمی ایستم حتی اگر همه دنیا را به کولم بگذارند زانو هام را یک میلیمتر هم خم نمی کنم، که اگر هم همه ی خاراهای گل سرخهای دنیا توی دستم فرو کنند آخر آن را می دهمش، که اگر همه نگاههای دنیا را ازم بگیرند بویش می کنم، که اگر همه صداهای دنیا را ازم بستانند وهمش می کنم، که اگر همه اش را از من بستانند عشقش می کنم.
یواشکی قطره اشکی سر می خورد و پایین می آید. آرام آرام از چانه ام می لغزد و روی سنگ فرش خیابان به معشوقه اش می پیوندد. کاشکی من هم قطره اشکی می شدم و روی موهایش فرود می آمدم ولی می دانم که نمی شود.
به خودم می آیم ساعت یک ربع به 6 است. بویش را حس می کنم و نفسش را و نگاهش را و روحش را و قلبم به شماره می زنم. تالاپ تالاپ... و نمی زند، دوباره تالاپ تالاپ... . سایه وار از دور انگار می شود دیدش. کمی که صبر کنی و نزدیکتر بیاید می فهمم که بله... همان چشم ها هم دست ها همان موها، نزدیک می آید. آنقدر نزدیک که کمی می ترسم و یک گام عقب می گذارم و او نمیترسد و یک گام عقب نشینی ام را جبران می کند. پاکتی در دست دارد که به طرفم دراز می کند، می گیرمش، کمی مکس می کند. چند قطره بارا روی پاکت می خورند و آرام پخش می شوند. انگار دلش نمی آید رهایش کند. صورتش را نزدیک می آورد تا آنجا که های نفسهایش توی صورتم جا خوش می کنند. بوسه ای نرم می کند، یک قطره اشک می ریزد. می رود، برای همیشه می رود...
۳/۴/۱۳۸۶
داشتم همینجوری توی کاغذها وول می خوردم به این رسیدم. پارسال تابستون نوشته شده. بدون شرح بخونیدش.
سفر خوب است.می ترسم از آخر عاقبتش. بی شک همان می شود که زمان "بیست" شد. آنسال گریه مجال نمی داد که فکر کنم ولی امسال دیگر بزرگ شده ام، بی شک فکرهایم مجال گریه نمی دهند. همه دوستم دارند. احساس نزدیک غربت. احساسی که سه سال با آن دست و پنجه نرم کردم و حالا یک سالش مانده. امسال کنکور دارم. باید سال اول قبول شوم(1). اما یک کار هست که خودش برایم جور کرده. البته مرا برای خودش جور کرده. کسی که ساعتش در مقابلم دارد بی تیک و تاک حرکت می کنند. دست خطش شیرین و زیبا در مقابلم باله می رقصد. بس که زیباست. همه چیز اینجا هست، از توپ گلف گرفته تا حافظ. همه چیز خوب اس اما دلم گرفته. نه برای خانه و نه برای بازگشت. برای خودم. دلم برای خودم می سوزد. با خود می گویم در این 17 سال برای خودت چه جمع کرده ای؟؟؟ از هر چیز لقمه به دهان گرفته کام می جنبانی که چه؟ چون کلاغ یکی از غصه های اروپایی از هر مرغ، رنگین پری تحفه دزدیده ای و با رازی بی رضایتی چسبش کرده ای به خودت که چه؟ البته چند چه هم هست؛ ولی چه ای که الان به درد نخورد همان بی چه باشد بهتر است. به دور و اطراف نگاه می کنم میبینم نمره ام 16 بیشتر نیت. در درس 16، در معلومات 16، در فیلم 16، در کامپیوتر 16، در نوشتن 16، در کوف 16، در زهر مار 16، در حناق 16، در یمان 16، در... . به مشتی هیچ دلبسته ام. هنوز بعد این همه زندگی دارم تقلید می کنم. نمی گویم بد است ولی گاله دروازه وار مردم که این حرفها حالی اش نیست. روی دیوار آینده را نمی شود دید ولی زیبایی را چرا!!! والسلام
م.ه.سالارورزی
تابستان 1385
(1): اروا عمم (ارواح عمه ام)
دوستای عزیزی که من براشون اصلا دوست خوبی نبودم، سلام...
می بخشید که سر می زنید و سر نمی زنم. من کلا دور اینترنت و غیره اش رو تقریبا واسه همیشه خط کشیده ام و فقط شاید مواقعی مثل الان اینجا بیام که همه خوابن و من بیدار و دست و دلم به هیچی نمیره. اومدم اینجا شاید کمی راحت بشم که فکر کنم شدم. واسه همین اگه سر نمی زنم به بزرگواری خودتون ببخشین. البته اگه دیگه کسی به اینجا سری بزنه...
شاید تو نزدیک تر از من به خدا باشی، شاید نه.
شاید تو عاشق تر من به درخت باشی، شاید نه.
شاید تو بهتر از من توشه گزیده ای، شاید نه.
شاید تو اتاقت از اتاق من زیباتر باشد، شاید نه.
شاید تو معشوقه ات را بیشتر می بوسی تا من معشوقه ام را، شاید نه.
شاید تو مادر زا بیشتر دوست می داری تا من مادرم زا، شاید نه.
شاید تو بهتر از من باشی، شاید نه.
شاید تو بدتر از من باشی، شاید نه.
با این حال هیچ برایم فرق نمی کند
من همانم که هستم
و تو همانی که هستی
می گذارم تا دلت می خواهد حرف یزنی
آخر من صدایت را خوب می شنوم
با این تفاسیر من هیچ وقت آنی نمی شوم که تو هستی
زیاد خودت را اذیت نکن
من و تو با هم تفاوت داریم
البته، شاید نه...
سلام...
دوتا حرف داشتم. من همانطور كه مي دانيد زياد اهل حرف زدن توي اين وبلاگ نيستم و جز دو سه باري ديگر هيچ نگفته ام كه آنها واقعا لازم بوده اند و اينها هم. به دليل اينكه امسال كنكور رو خيط كاشتم و مجبورم از اول بخونم يك كمي كمتر مزاحم اوقات شرفتان مي شم. البته وقتي مي گم از اول بشينم بخونم به اين معني نيست كه قبلا خوندم و دوباره بايد بخونم نه من پارسال با صفر ساعت مطالعه در هفته و با افتخار رفتم سر جلسه كنكور اما امسال مي خوام بي لفتخار برم سر جلسه... پس اگه كمتر وقت شد به دوستان سر بزنم گله اي نباشه و خدا وكيلي حمل بر بي مرامي نشه كه براي مثال اين چند وقته كه بهتون سر نزدم (از آخرين پس تا حالا) خدا وكيلي سر جمع هم حساب كني به انداز ه يك بار قبلا ها نشستم. ديگه زياد طول و تفصيرش نمي دم ولش كن. دوم اينكه تو رو بخدا، و دوباره و سه بهره بيست باره. تو رو بخدا از اين كامنتهاي آبكيه كپي پيستي نزاريد تو رو خدا. در ضمن من اينجا مي نويسم كه نقد بشم. ببينم چيم درسته چي نه... پس ايول... ما چاكريم يه تريلي خاليش كنيد تا برگردم...
سلام مادر، پدر، برادر، خواهر، فاميل، دوست، آشنا و...
بي هيچ مقدمه اي بگويم كه مي خواهم بروم. مي خواهم از اين فلاكت و منجلاب فرار كنم، اصلا مي خواهم پرواز كنم. ديگر نمي توانم هر روز ماسكهاي مسخره تان را ببينم كه دارند مجيز گويان لبخند مي زنند، فخر مي فروشند، دروغ مي گويند، حيله مي كنند، الكي عشق مي ورزند... . قبلا مي شد ولي ديگر برايم سخت شده هر روز مچ پاهام را مي گيريد و نمي گذاريد پرواز كنم. مگر كوريد كه بالهاي مرا نمي بينيد؟ مگر كريد كه صداي لابه ي عرش را در نبودم نمي شنويد؟ من تشنه ام است و شما ليوانهاي پر آبتان را از من دريغ مي كنيد. من كه هر روز گذاشتم گالون گالون از كأسم بنوشيد. چرا اينقدر خسيسيد و حسود كه حتي نمي گذاريد به ليوانش نگاه كنم و بهش بگويم كه چقدر دوست دارم قطره اي از آن بنوشم و پرواز كنم تا آنسوي كهكشانها. آنجا كه طلا به پشيزي نمي ارزد؛ آنجا كه آب به صد جان است؛ آنجا كه مي ورزند و مي گذارند بورزي. چه چيز را؟ هان... ديديد گفتم نمي گذاريد! يعني چون نمي دانيد نمي گذاريد، و من هم هر چه بگويم نخواهيد فهميد، يعني نمي خواهيد بفهميد. تقصيرتان نيست، نه ملامتتان مي كنم و سر كوفتتان مي زنم. يك زماني شما هم بال داشتيد و آرزوي پرواز اما اينقدر اين پا و آن پا كرديد و سگ محلي كه الان هم با وجود بودنشان نه مي بينيدشان و نه حسشان مي كنيد. شما هم مي توانيد بپريد ولي نمي خواهيد، يعني ديگر نمي دانيد پرواز يعني چه كه بخواهيد يا نه! من هم اگر بمانم شايد مثل شما بشوم، شايد نه حتما مثل شما مي شوم. براي همين هم هست كه مي خواهم نا غافل بروم. مي خواهم بروم تا از شر اين دستهاي حلقه پام راحت شوم.مي خواهم بروم كه نه قطره قطره بل دريا دريا ازش بنوشم. اصلا هم خيال باطل نكنيد كه چون زمزمي كه زائران مي آورند بياورمتان. چون ماموران گمركي آنجا آنقدر دقيق اند كه آب هيچ، نوشيده را هم راه برگشت نمي دهند. خيلي خنده دار بنظر مي رسد نه؟؟؟ اصلا هم خنده دار نيست. بل گريه دار نيز هم. اما روي دستم يك علامت ضربدر مي زنم تا يادم بماند آنجا كه رسيدم يك دل سير براي همه تان گريه كنم كه چقدر فراموش كاريد و مقصد را فراموش كرده خودتان را به مبدأ دوخته ايد. مبدأي كه ره روز پيشرفت مي كند و هيچ پيش رفتي در كارش نيست. آهاي ايها الناس مي خواهم بپرم. نمي بينيد مگر دارم تقلا مي زنم و اينها هي با گرزهاشان توي سرم مي كوبند كه بمانم.مي گذارم بخوبيد، مي گذارم بخوابيد تا راحت پرواز كنم و البته يك ضربدر هم همين الان بايد بزنم تا حسابي يادم باشد كه امشب هيچ نخورم؛ آخر تازگي ها فهميده ام توي غذاها خواب آور مي ريزيد تا هر كه بخواهد يا نخواهد بخوابد. افسوس دارد كه ديگر نمي بينمتان ولي شايد يك روز ديدمتان ما كه بخيل نيستيم. آخر چرا نگذاشتي كه با دل خوش بروم تا برايتان اينوايت بفرستم؛ و مگر تو را بخدا نمي بينيد كه همه رفقا رفته اند . من تنها مانده ام توي اين لكنتي برهوت معرفت. همين امشب مي روم و شما را با همه دلتنگي هاتان تنها مي گذارم. مي روم تا هم شما راحت باشيد هم من. مي روم و بالهام را با خودم مي برم اما يك عكسي از آنها برايتان مي گذارم كه ببينيد من بال دارم و من هم از تبار شمايم پس شما هم داريد، و يك آينه كه بالهاتان را ببينيد. البته اگر اول اين عينكهاي مزخرف را برداريد. من از آنها بدم مي آيد تو را بخدا آنها را برداري. اين اولين و آخرين وصيتم است. برداريد آن لعنتي ها را تا همه چيز را ببينيد. همه چيز را.
ارادتمند شما
فرض كنيد من
نمي دانم انيميشن ديو و دلبر را ديده باشيد يا نه؟ ولي آخر مگر ميشود نديده باشيد!!! محض اطلاعتان بگويم ديو و دلبر اولين انيميشن راه يافته به اسكار بود و نامزد هم شد. البته مهمي اش اينجاست كه آن موقع هنوز براي انيميشن جايزه اي در نظر نگرفته بودند.
باز هم نمي دانم قلعه ي متحرك هاول را ديده ايد يا نه. از كارهاي هاياو ميازاكي(Hayao Miyazaki) كارگردان و فيلنامه نويس(البته در زمينه انيميشن) معتبر ژاپني است كه از كارهاي مشهور ديگر او مي شود به همسايه من توتورو، قلعه اي در آسمان، شاهزاده مونونوكه و همچنين شهر اشباح(سفر چيهيرو) اشاره كرد. كارهاي ميازاكي سرشار از مفاهيم عميق و غير عميق اجتماعي و معنوي است كه بعضي هاش فقط براي خود ژاپني ها معني دارد. اما ما هم مي توانيم استفاده بكنيم. به دليل ارادت شديدي كه به هاياو ميازاكي دارم قصد دارم اين سه انيميشن معروفتر(قلعه متحرك هاول، شاهزاده مونونوكه و شهر اشباح(سفر چيهيرو)) رو توي سه تا پست مختلف بيارم. اين پست اختصاص داره به...
قلعه ي متحرك هاول
Howl's Moving Castel
Hauru no ugoku shiro
اين انيميشن جديدترين كار ميازاكي است كه در سال 2004 رو پرده رفت و نسبت به كارهاي ديگر وي كمي و فقط كمي ضعيفتر بود. چرا كه اولا تقريبا يك فيلمنامه(بر اساس رماني از ديانا واين جونز) نيمچه اقتباسي داشت يعني همان ديو و دلبري كه نقلش بود و ديگري روالي نه چندان ذوق برانگيز. آخر در هر يك از كارهاي ميازاكي كه باشي با كلي مفهوم جديد و ناشناخته مواجهي ولي اين يكي تقريبا عاري بود. البته اين بدي كه من مي گويم آنقدر بد نيست كه نشود به اش نمره خوب داد. آخر نمي دانم ميدانيد يا نه 8.0 گرفتن از IMDB چقدر سخت است. اما میازاکی این را خوب یاد گرفته است. رتبه 11 انيميشن و 24۲ كل فيلمها رتبه ايست كه اين تقريبا معتبرترين سايت فيلموگرافي دنيا به آن داده است. قلعه ي متحرك هاول هم مانند همه كارهاي ميازاكي و البته ژاپن پر است از رنگهاي شاد. توي كارهاي ديزني(كه ادعاش مي شود اند شركت است) اگر تيز شده باشيد راحت مي توانيد تشخيص بدهيد كه كدام وسيله الان مي خواهد حركت بكند چرا كه آن را پررنگ تر از باقي چيزها مي كشند. البته نه اينكه عمدي باشد، نه؛ از دستشان در مي رود و حالا كه ديگر مداد رنگي هاشان را قاب كرده اند و غلاف، ديگر خبري نيست ازشان. ولي ميازاكي و نقاشهاش و همه ژاپني ها اينجوري نيستند. ارزش فيلمهاي انيميشن در ژاپن را نمي شود با دولار و ين سنجيد. آنجا با قلبهايشان ارزش فيلها را مي سنجند.
فيلم از آنجايي شروع مي شود كه جنگي سخت در شرف وقوع است و دختركي بنام سوفي كه در مغازه ي كلاه فروشي كار مي كند هم مانند باقي مي خواهد برود و سربازها را ببيند و به خواهرش هم سري بزند. سر راه چند سرباز جلويش را مي بي گيرند و هاول(كه هنوز سوفي او را نمي شناسد) وي را از شرشان خلاص مي كند و با هم از شر نوچه هاي جادوگر برهوت فرار مي كنند و اين همانجاست كه اين دو دل در گرو هم مي نهند. جادوگر برهوت كه به دنبال قلب مردها بخصوص هاول است با فهميدن اين ماجرا به سراغ سوفي مي رود و وي را تلسم كرده و به شكل پيرزني در مي آورد و مي گويد كه سلام مرا به هاول برسان. سوفي كه مستعصل براه مي افتد تا سرپناه جديدي براي خود بيابد بكمك يه مترسك كه او هم طلسم شده قلعه ي هاول را پيدا مي كند و خودش خودش را به عنوان خدمتكار آنجا استخدام مي كند. در قلعه بجز هاول، يك پسر بچه كه وردست هاول است هم زندگي مي كند. قلعه را كالسيفر كه يك شعله ي آتش است راه مي برد. هاول در كودكي با كالسيفر كه يك موجود خبيث است پيمان مي بندد و در واقع كالسيفر قلب هاول است. قلعه خاصيت جالبي دارد كه در آن به صورت دلخواه به چهار مكان مختلف باز مي شود. رنگ سبز به محيط واقعي بيرون قلعه، رنگ سياه به محيط جادويي بيرون قلعه و آبي و قرمز هم به دو شهر مختلف(و هاول هم با دو نام مختلف). اينجاست كه نامه اي از رئيس جادوگران پادشاه مي رسد و هاول را به نام پن دراگون به شركت در جنگ دعوت مي كند. سوفي خود را بجاي مادر او به كاخ سلطنتي مي رساند و اعلام مي كند كه هاول يك ترسوست و به جنگ نمي آيد و...
زيباترين و جالبترين مسئله فيلم قسمتهايي از فيلم است كه سوفي تغيير حالت ميدهد. زماني كه از عشق صحبت مي كند و يا به هاول فكر مي كند و يا هر جاي ديگري ردپايي از عشق باشد كم كمك تغيير مي يابد. فضاي فيلم سراسر فانتزي و پر از رمز و راز است. فيلم آنقدر رنگ و وارنگ است كه هيچ جاي فيلم از ديدنشان خسته نمي شويد. ضرباهنگ فيلم تند است و بار اولي كه فرصت مي كني كه تايمر پخش كننده تان نگاه كنيد(البته اگر از اين عادت ها داريد) 40 دقيقه اي گذشته است و اين خود نشانهي خوبي است كه فيلم گرفتتان.
انيميشن براي من يعني ژاپن و انيميشن ژاپني را فقط مي شود با هاياو ميازاكي تجربه كرد. اگر زبان انگليسيتان خوب نيست سعي نكنيد فيلم را با دوبله انگليسي و يا زير نويسي انگليسي ببينيد چرا كه كلي ديالوگ و مفهوم را از دست مي دهيد. گلوري زير نويس فارسيش را بيرون داده. بگيريد، بينيد، حالش را ببريد.

در يك بعدازظهر داغ تابستاني آن هم در گرماي سر به فلك كشيده ي خوزستان همراه يك چاي داغ و ليموي ترش پاي تلوزيون مي نشيني تا بازي اي را تماشا كني كه كلي برايش بوق و كرنا تركانده اند. بازي كه نمي دانم بايد اسمش را چه بگذارم ولي فكر كنم يك فينال ناب آن هم از نوع زود هنگامش نامي در خور باشد. پرسپولي 6 امتيازي و تشنه ي صدر جدول و ابومسلم صفر امتيازي اند تضاد است بمولا. پرسپوليس با هيبت جديد و افشين خان قطبي، كسي كه 3 جام جهاني را از سر گذرانده و يك چهارمي هم در پرونده دارد و يك عالم دل هوادار در مقابل خدادادي كه پارسال همه سنگش را به سينه مي زدند
كه چه است و چه مي شود و ابومسلمش كه مدعي است هنوز پرسپوليس نمي تواند شكستش دهد، هه... زهي خيال باطل. نمي دانم اين حاج رضايي از كدام جهنم دره اي پيدايش شده كه هي نقر شر مي گويد و از چه و چه پرسپوليس كه ندارد. آخر مردك بشين سر جايت تا چيزي بهت نگفته ايم. بازي شروع مي شود و هنوز اولين قند را توي دهانت نگذاشته كه شيث با آن هيكل شق و رق يك اوت كوتاه غافل گيرانه پرتاب توي محوطه ي جريمه و نيكبت بخت سر نگون نگون بخت مي ماند و مسعود مرادي و پنالتي كه بايد بگيرد و گرنه... امان نمي دهد اين نيك بخت نيك بخت كه دو دقيقه و هجده ثانيه نگذشته فاتحه ي اول را بر سر قبر ابو مسلم مي خواند. لامذهب انگار گفته اند نمي شود دو تا پنالتي در فاصله 5 دقيقه گرفت كه به نيك بخت بد بخت كارت زرد مي دهد اين مرادي. همان مرادي كه بخاطر اشتباهش در بازيهاي جام ملت ها تا ته بازي ها شوتش كردند بيرون. بازي آنقدر داغ است كه معذرت مي خواهم جرات نمي كني بروي موال مگر ثانيه اي از دستت در برود. البته اگر اين كارگردان لعنتي بگذارد ما بازي را ببينيم. مرادي نگاه به ساعت و سوت در كام و يك فشار و پايان نيمه اول.
اين حاج رضايي مفلوك گو اينكه نمي خواهد از رو برود و كسي هم نيست كه خفه اش كند يكي نيست بگويد مرد ناحسابي بازي دست پرسپوليس است و يك بر صفر جلو، باز هم دو قورت و نيمت باقي است؟ عجب رويي دارد اين حاج رضايي. خلاصه نيمه دوم بالاخره شروع مي شود و پرسپوليس الحق چند دقيقه اي را توي قوطي بسر مي برد. نا گفته نماند كه عرفان الروم هم كه توي نيمه اول فقط بلد بود يكي دو متري از توپ عقب بماند حالا تعويض شده بود تا اين لولوي ابومسلم برود توي لاك خودش. هنوز 7 دقيقه از شروع نيمه دوم نگذشته بود كه محسن خليلي پس از اشتباه فاحش(بهتر است بگوييم فرت) شهاب الدين گردان دروازه بان جوان ابومسلم و طي يك ماراتون نفس گير پاسكاري و روي پاس نهايي نيكبخت گلي زد كه به گفته خود قطبي اين گل در حد جهاني بود. نمي دانم
خرگوش كاتالان ها هم بلد است از اين جور گلهايي كه خليلي ما مي زند بزند؟ الله اعلم... خداداد كه ديد از دست ايوان پتروويچش هم كاري ساخته نيست 5 دقيقه بعد او را هم تف كرد بيرون... تا دو تيم يك دست ايراني بشوند. اما امان از دست هاشمي نسب، مي خواهد خودش گل بزند و مثل رفتنش به استقلال باز هم به ما ... بزند. هه... اما نمي داند اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست. 4 دقيقه بعد عباس آقايي و توپ و تاق دروازه همه دست به دست هم مي دهند تا آه از نهاد همگان بلند كنند. اما در دقيقه نود و دو احسان خرسندي تيريپ معرفت مي گذارد و يك پاس ناب باز هم به خليلي و او هم كه راه دروازه را خوب مي شناسد. خدا وكيلي چهره ي خداداد دوست داشتني واقعا ديدني بود. نمي دانم ديگر مي خواهد به چه چيزي گير بدهد. همه اين بازي يك طرف ضد حال كارگردان تلويزيوني هم يك طرف كه نمي دانم كي بهش گفته بود تو تارانتينويي .
توي اين دوره زمانه بعضي ها پرسپوليسي اند و بعضي پرويني!!! ما را به حساب هر دوش بگيريد كه خدا وكيلي از خير هيچ يك نمي شود گذشت...
تمام صحنه تاريك است و از دور موسيقياي بسيار آرام و باصلابتي و به گوش مي رسد.شيطان روي دو زانو نشسته است. بلند مي شود و سراسيمه به اين سو و آن سو حركت مي كند و به سر جاي خود باز مي گردد. از آنجا سه گام بر مي دارد و به شعاع همان سه گام دايره اي فرضي روي زمين ترسيم مي كند و به سر جاي خود باز مي گردد.
شیطان: يك سوال ساده داشتم. اگر اجازه بدهيد بپرسم؟ زياد سخت نيست اما شايد... نمي دانم بگذاريد مطرحش كنم باقي با شما. فکر می کنید خدا کجاست؟ آیا در مواجه با اين سوال همچون کودکان دست به آسمان دراز مي كنيد واین لایتناهی را به رخم مي كشيد؟ یا همچون اين نومدعیان دست به هوا بر می تابید و ذکر می گویید و اشاره ميكنيد كه همین جا است، نزد ما؟ یا نه چون فلاسفه انگشت حیرت به دندان می گزيد و خاموش می مانید؟ هر سه راست مي گويند. آري زماني خداي آن بالاست ميان ابرها، و زماني در نزد من و شما همين نزديكي ها و گاهي هيچ كجا؟
شيطان بعد از كمي پرسه زدن روي زمين مي نشيند و به ديوار تكيه مي دهد.
شيطان: روزگاري چون باقي كودك بودم. جلوي خانه مي نشستم و در گذر عابران بي آزار به آزار مي آزمودن. بازي ميكردم، از درخت بالا مي رفتم، ميوه مي چيدم. آن موقع ها خداي آن بالا بود. ميان ابرهاي سفيد. دور و دست نيافتني، نزديك و خواستني.
شيطان ديگر به ديوار تكيه نداده است ولي هنوز نشسته است روي دو زانو.
شيطان: روزگاري هم نوجوان بودم. در خيابان و كوچه و بازار مي دويدم و شيطنت از سر و رويم مي باريد، چون باقي. مي خنديدم و شاد و سرزنده بودم. باد را به پيكار مي جستم و كوه را به دوستي. آن موقع خداي نزد من بود. همبازيم، دوستم، مادرم، زندگي ام. ميان همين دستها. چون ياس خوشبو. بياييد، بياييد و ببينيد چقدر زيبا و خوشبو است. چون آب زلال. نمي گذاشتم قطره اي به زمين بريزد.
شيطان از جاي خود بلند مي شود.
شيطان: باري بخود آمدم. دست بر يقه در كشاكش زندگي. دريغ از كورسويي نور. تمام زندگي بدنبال يك تكه نان به اصطلاح حلال براي سق زدن. آنقدر تاريك كه زير نور خورشيد نيز رويت نمي شدم. اما... اما... دو چشم همه ي محاسبات را بر هم زد. محاسبات من، محاسبات دنيا، حتي محاسبات خدا. همه چيز عوض شد اينك در شب هايي كه گو ماه با زمين بناي قهر گذارده بود ماه زمين مي شدم. همه چيز سر جاي خود، همه مهربان، همه خوب، همه... . اما اينبار خدا بود كه همه محاسبات را بر هم زد؛ و من عهد كردم.
شيطان: اما مگر اين چشم ها مي گذارند كار دنيا روال خود طي كند و ما زندگي. باز دوباره يك جفت چشم، حسابي حساب تمام محاسبات را ساخت و خدا نيز هم. و دوباره، و دوباره، و دوباره... ؛ و من عهد پشت عهد، عهد پشت عهد، عهد پشت عهد...
شيطان: اما من ديگر نمي خواهم بازيچه باشم. مگر چرتكه ي دنيا در دست اين چشمهاي لامذهب است، كه هر چه مي خواهند با اين [اشاره به قلب] لعنتي مي كنند و تو هر وقت بخواهي بهمش مي ريزي. روزي اينجا همه نور بود امروز همه ظلمت. آب ظلمت، ياس ظلمت، ماه ظلمت، خورشيد ظلمت، زمين ظلمت، زمان ظلمت، چشم ظلمت، عشق ظلمت، من ظلمت. ديگر بس است. حق نداري گام به اين سه گام دايره بنهي، وگرنه... وگرنه... وگرنه چه؟ وگرنه خود مي كشم و خوب مي داني بي من كميتت چقدر لنگ است، آن هم چه لنگي! يهوده كه نيست، كم هم نيست. من سنگ مَحَكَم، من ترازوي عدالتم، من شاقول بهشت و جهنمم. من شيطانم... من شيطانم... من شيطانم... من شيطانم... .