تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من

     ديشب كه در آسمان نگاه مي‌كردم ستاره‌ام را نيافتم. هرچه بيشتر كنكاش مي‌كردم سردرگمتر مي‌شدم. از ستاره‌ي كناريش پرسيدم، پاسخ داد: "خواب كه بودم رفته، نمي‌دانم از ماه بپرس". نزد ماه رفتم و سراغ ستاره‌ام را گرفتم.
ــ گرگ و ميش بود كه بار و بنديل را جمع كرد!
ــ نپرسيدي كجا مي‌رود؟
ــ چرا پرسيدم.
ــ  خـــوب؟! كجا؟
ــ ناكجاآباد. خودش اين را گفت و تا آمدم دوباره بپرسم كه يعني چه، رفته بود. بهتر است از ابر بپرسي.
    پيش ماه كه رفتم داشت گيسوانش را شانه مي‌كرد صبر كردم كارش تمام شود.
ــ ابر مهربون، ستاره‌ام را نديدي؟
ــ چرا، دم دماي صبح بود كه شاد و شنگول آواز مي‌خواند و مي‌رفت.
ــ نديدي كدام طرفي مي‌رود؟ از او نپرسيدي بكجا مي‌رود؟
ــ اتفاقا هم پرسيدم ولي خودش كه مي‌گفت نميدانم!!! بهتر است از باد بپرسي.
     نزد باد كه رفتم داشت با بچه ابرها بازي مي‌كرد.
ــ ستاره‌ام را نديدي. دنبالش مي‌گردم.
ــ چرا، گم شده بود و راه خانه مي‌جست. احتمالا خورشيد بداند اكنون كجاست.
     دوان دوان بسوي خورشيد رفتم. تا مرا ديد فهميد و حرفم را در چشمانم خواند.
ــ ساعتي قبل بود كه از اينجا رفت، عجله كني بهش مي‌رسي.
     بسرعتم افزودم. شوق پيدا كردنش خستگي‌ام را مهو كرده بود. از تپه كه بال رفتم و سر بلند كردم ستاره‌ام را ديدم، اما در كنار ستاره‌اي ديگر. در همين لحظه حضور كسي را پشت سرم احساس كردم. برگشتم و در چشمانش خيره شدم.
... انگار او هم ستاره‌اش را گم كرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:15  توسط فرانکنشتاین  | 

     ديگر آزاد شديم. نه اينكه قبلا نبوديم، ولي الان خيلي راحت‌تر و با فراغ بالتر مي‌تونيم باشيم. ديگه فكر نكنم به اين سختي دوره ديگه رو بشود گذراند. واقعا پر اضطراب بود و با اينكه خوب تموم شد ولي خيلي سخت گذشت. اين كه تموم شد، ولي يكي ديگه مونده كه البته براي اون يه چيزي حدود يك سال ديگه وقت داريم.
     ...آخيش نميونين چقدر الان راحتيم. براي خودمون داريم حال مي‌كنيم. ديگه نمي‌تونم حاشا كنم. از الان تا يك هفته بايد جشن بگيريم.
ــ مي‌پرسيد به چه مناسبتي؟
ــ مناسبت از اين مهم‌تر و بهتر ديگه چي مي‌خوايد؟
     سالروز آزادسازي اسراي 11 سال جنگ تحصيلي. خيليا توي اين جنگ مجروح شدن و به عقب برگشتن اما خيلي زود برگشتن ولي با چه كيفيتي بماند. بعضي‌ها ديگه برنگشتن، بعضي‌ها جا زدند، بعضي‌ها تا خطوط دشمن پيشروي كردند و هر كس به اندازه وسعش كار رو پيش برد، ولي اكثرا با موفقيت تمومش كردن. تنها يه مرحله ديگه مونده كه اونم فتح دژ كه از همه سخت‌تر و با استرس‌تره ولي اگه با نيروي فراوان به جنگش بريم، هيچ رعب و وحشتي نداره هيچ، لذت و موفقيت هم داره. اميدوارم بقيه همرزم‌ها هم بزودي برسند و اونهايي هم كه رفتند و دژ رو فتح كردن براي ما از موفقيت‌هاشون بگن.
     به اميد فروريختن دائمي اين دژ سهمگين...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:7  توسط فرانکنشتاین  | 

     منتظرم... مي‌داني براي چه؟ نه... زياد مهم نيست، سؤالم سخت بود. منتظر ماشينم، توي ايستگاه، ماشين هست فت و فراوان، اما دريغ از يكي غير از خودم. راننده‌ها هم گويي ارث پدر از من طلب دارند، گويي من بد يمنم، گويي من نمي‌گذارم مسافر ديگري بيايد. چنان با غضب نگاهم مي‌كنند كه اگر زهره ترك نشوم شاهكار كرده‌ام. فكرش را نمي‌كردم امروز اينطور شود. قرار بود چند نفري بياييم و در آن صورت بي معطلي حركت مي‌كرديم بسوي زادگاه. تقصير من نبود، تقصير آنها هم نبود، از قبل برنامه ريزي كرده بودند و من نمي‌دانستم. من براي خودم دلخوشي الكي تراشيده بودم. شايد بايد اينطور مي‌شد. مي‌توانستم از راه ديگري بروم ولي حوصله نداشتم. هميشه از اينجا مي‌رفتم، يعني اين آخر آخري‌ها اينطور بوده. كاشكي از آن راه ديگر مي‌رفتم، اما ديگر دير شده، خيلي هم دير شده. اي كاش زودتر مسافر بيليد تا برويم، تازه اگر برويم دوباره در مقصد بايد مبدا كنيم. آنجا هم همين آش و همين كاسه. چكار مي‌شود كرد روز آخري است، هميشه بايد يكطوري بشود. دفعات قبل خوشي و امروز بد يمني نصيبم شده بود. تا به خانه برسم خيليه.
     هوا گرم است، آب هم گرم شده، آب يخم ديگر يخي ندارد. ولي چه مي‌شود كرد هميشه اين موقع همين است. تازه باز هم خدا را شكر كه از اين بدتر نيست. فكرمي‌كنم از اين هم بدتر مگر مي‌شود؟ بله، چرا نشود اگر در ناميبيا يا در عراق يا در هر جاي بي آب و علف‌تري بوديم از اينجا بدتر مي‌بود. اما خوشحالم كعه الان اينجا هستم، بعدا كه بزرگتر شدم خاطره‌ها هستند كه مي‌مانند و اين گرمي هوا خاطره مي‌شود و ديگر گرم نيست. گرم هست ولي نه هوايش، خالش گرم و شيرين است و چه كودكي زيباست.
     ماشين، هواپيما، تفنگ، آدم، جنگ، بكش بكش، و همه و همه اسباب بازي‌اند، كاري نميكنند جز براي خوشي. ولي بزرگ كه مي‌شوي مي‌بيني همين اسباب بازي‌هاي ناز هر يك هيولاهايي هستند كه مثال ندارند. قلمم هم گرمش شده.
     والسلام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 3:0  توسط فرانکنشتاین  | 

«وقتي به دنيا آمدم سياه بودم، وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم، وقتي جلو آفتاب مي‌رو‌م باز هم سياهم، وقتي مي‌ترسم هم سياهم، وقتي سردم است سياهم، وقتي مريضم باز هم سياهم، وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود..

 تو اي دوست سفيد من!

وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي، وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي، وقتي جلو آفتاب مي‌ري قرمز مي‌شي، وقتي مي‌ترسي زرد مي‌شي، وقتي مريضي سبز مي‌شي، وقتي هم كه بميري خاكستري مي‌شي و تو به من مي‌گي رنگين پوست.»

اين شعر را  يك كودك افريقايي سروده است و  نامزد دريافت بهترين شعر در سال 2005 بوده است!!!


پ.ن: به نقل از بيجا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 19:6  توسط فرانکنشتاین  | 


     چشمهايش را بكار گرفته بود تا شايد بتواند مرا زير نظر قرار دهد. دو سه باري تذكر داده اما نمي‌توانم سنگيني نگاه نكردن را تحمل كنم، تا قبل از اين فقط يكبار اينطور شده بود. چرا نمي‌شد؟ چرا نمي‌خواست؟ چرا... دو، سه بار ديگر پيمان شكني كردم. هرچه مي‌خواست سر مچم رابگيرد، نمي‌توانست.

     عقب مي‌رفت، جلو مي‌آمد، كج مي‌شد، راست مي‌شد، من هم كه خوب رلم را بازي مي‌كردم. نه اينكه نمي‌توانست، نه، مي‌توانست اما زورش نمي‌چربيد. شايد اگر يك بي‌احتياطي مي‌كردم مي‌شد. اما نمي‌گذاشتم. سنگيني نگاهش را تحمل كردم و به جان خريدم. عطايش را به لقايش بخشيدم و...

     ديگر نه من زور مي‌زدم، نه او. مي‌ديد دارم دارم مي‌نويسم اما نمي‌دانست چه، شايد نمي‌خواست؟ اما نه، مي‌خواست ولي او پيمان شكني نمي‌كرد. هر كس رد مي‌شد مي‌خواست سر از كارم در بياورد! سه چهار بار نزديك بود تيزي نگاهشان كاغذم را پاره كند، اما مگر مي‌گذاشتم. اينبار ديگر نبايد پيمان شكني كنم.

     حالا ديگر تمام شده نه ديگر از دست من كار ساخته است نه از دست او!!!
     ... والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:22  توسط فرانکنشتاین  | 

    زنگ خورد. بچه‌ها هنوز بيرون از كلاس پرسه مي‌زدند، آقاي ملكي به حياط آمد تا شايد بتواند بچه‌ها را به كلاس‌هايشان روانه كند. هوا گرم بود و دور آبخوري شلوغ. بازار هول دادن و متلك و جنگولك بازي داغ بود. همه بچه‌ها فقط دور دو تا از شيرها جمع شده بودند، آخر فقط آب آن دو خنك بود و رابطه‌ي تنگاتنگ آب و گرما را كه، همه واقف‌اند. هركه پاي شيرها مي‌رسيد يك نفس آب مي‌خورد و بعضي مواقع هم براي نفس گرفتن شير را ول مي‌كرد و دوباره مي‌خورد تا بچه از پاي شير بكشندش كنار.
     كم‌كم بچه‌ها به سمت كلاس مي‌رفتند، شايع شده بود آقاي احساني دبير حسابان نمي‌آيد. از بچه‌هاي رياضي (ب) پرسيديم كه زنگ اول بوده يا نبوده. گفتند بوده ولي زود تعطيل كرده و رفته. كسي نمي‌دانست كجاست! از آقاي ملكي پرسيديم و او نيز چون ما بي‌خبر بود يا لااقل اينطور مي‌نمود. همه به كلاس‌هايشان رفته بودند الا ما. در هم مي‌لوليديم تا بالاخره آقاي ملكي گفت:«بيرون باشيد فعلا تا ده دقيقه‌ي ديگر ببينيم چه مي‌شود!»
     بچه‌ها به طرف درخت‌هاي كنار مدرسه هجوم بردند. مدرسه بزرگي بود، با درختان فراوان: كنار، شاتوت، انار و... ! فصل، فصل كنار بود و بچه‌ها دور كنارها مي‌پلكيدند. محمدرضا كه از همه ماهرتر بود، كفش و چوب و شيلنگ و هرچه به دستش مي‌رسيد نثار كنار بخت برگشته مي‌كرد كه از فرط درد كنار و برگ مي‌ريخت. و ما اصلا هم دلمان به حالش نمي‌سوخت، درخت بود ديگر! محمدرضا در حالي كه داشت چوب بزرگي را به سوي انبوه كنارها پرتاب مي‌كرد غرغركنان گفت:«اين عبدرضا* هم هر وقت دلش مي‌خواد سرش رو ميگذاره پايين و علي يارت...» امين گفت:« عبدرضا كيه؟ » محمدرضا گفت:«بعد از سه سال هنوز اسم معلمت رو نمي‌دوني كله پوك، احساني رو مي‌گم» اكبر گفت:«ما هم كه از خدا خواسته» و كنار قرمزي را از دست مرتضي قاپيد. مرتضي چشم غره‌اي رفت وگفت:«آخر سال هم كه ميشه ما بايد ضررش رو ببينيم نه اون» اكبر هم اداي آقاي احساني را در آورد كه مي‌گفت:«هفته‌ي آينده دو جلسه كلاس جبراني داريم و گرنه نمي‌رسيم تمومش كنيم، ها...» و اين "ها" را چنان شبيه آقاي احساني گفت كه همه روده بر شديم حتي امين، امين كه كمتر مي‌خنديد و بيشتر درس مي‌خواند و الان هم كتاب زبان به دست، داشت كنار مي‌خورد و انگليسي بلغور مي‌كرد. خلاصه هركس چيزي مي‌گفت. غيبت هم كه الا ماشاا... ! هر كس روي منبر مي‌رفت و درباره احساني و چه كنيم و چه نكنيم فتوا مي‌داد و پشت سر احساني بدبخت صفحه مي‌گذاشت و هرچه از دهانش در مي‌آمد مي‌گفت. آخر هم امين با يك جمله سر و ته قضيه را هم آورد«اصلا فردا كه اومد ازش مي‌پرسيم».
     امين راست مي‌گفت با آقاي احساني فردا هم داشتيم چند دقيقه بعد آقاي ملكي كه مطلع شده بود احساني نمي‌آيد بچه‌ها را به خانه فرستاد. فردا هم آقاي احساني نيامد و چهارشنبه كه فوق‌العاده داشتيم هم.
     هفته بعد سر كلاس نشسته بوديم و آماده براي اينكه برويم خانه چرا كه فكر مي‌كرديم باز هم احساني نمي‌آيد. شايعاتي بود بر چيزي كه احساني را وا داشته بود نيايد، اما كاش راست نبودند كه بودند. در باز شد احساني وارد كلاس شد. مشكي پوشيده بود. پسرش مرده بودند.
* عبدرضا = عبدالرضا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:14  توسط فرانکنشتاین  | 

در جوابيه دوست عزيز "سرباز مسيح"
...و مسيحيان معتقدند بر وجود خدا كه واحد است و از سويي پدر(خداوند)، پسر(مسيح) و روح القدس را خدا ميدانند، و اينها از نظر عقلي و منطقي با هم در تضاد و تقابل اند كه چگونه خدا واحد است در حالي كه سه تاست؟

1) خدا(پدر) كيست؟
بهتر است بگوييم خدا چيست زيرا بدن مادي ندارد وهمه جا هست ديگران از خدا همه چيز گفته‌اند و همه مي‌دانيم و اين موضوع محتاج توضيح بيشتري نيست.

2) مسيح(پسر) كيست؟
مسيح يا همان پسر يا به گفته مسلمانان عيسي تنها شخصيت تثليث اقدس است كه جسم مادي دارد. در باره مسيح لازم است بدانيم كه پيامبري است بلند مرتبه در رديف 5 پيامبر صاحب كتاب[ نوح، موسي، ابراهيم، عيسي، محمد(ص) ] كه مصائب بزرگ تحمل كرد با خيانت يكي از يارانش مصلوب شد. در مورد سرنوشت مسيح در بين خود مسيحيان فراوان اختلاف است و بر آن شكي نيست.

3) روح القدس کیست؟*
روح اقدس یک نیرو نیست, بلکه یک شخصیت الهی است. روح القدس یکی از شخصیت های تثلیث اقدس است(پدر , پسر, روح القدس).روح القدس در ردیف پدر و پسر قرار دارد.وقتی می گوییم روح القدس شخصیت دارد منظور این نیست که روح القدس بدن مادی دارد, بلکه منظور این است که:
1) روح القدس فکر دارد
2) روح القدس احساس دارد
3) روح القدس اراده دارد
4) روح القدس وجودی ابدی دارد
5) روح القدس حاضر مطلق است
6) روح القدس دانای مطلق است
7) روح القدس قادر مطلق است

...و اگر اينگونه اعتقاد ندارند بر وحدت الله پس مشرك‌اند و شرك پيشه كرده‌اند چه بسا دعوت بر شرك نيز مي‌كنند.


* اين قسمت سوم از خود وبلاگ نجات براي اثبات غلط بودن سخنان خودشان برداشته شده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:27  توسط فرانکنشتاین  | 

از كوچه باغي مي‌گذشتم
   برگي افتاد
     باخود گفتم
        "زندگي شايد همين باشد"

برگ در جوي آبي افتاد
    راه را روان يافت
         در خود انديشه كرد
   ... بروم

جوي پر پيچ و خم بود
      برگ نيز جوي بگرفته
           و برفت

برگ روي تخته سنگي افتاد
   هنوز استراحت نكرده باد برداشتش
               برگ نيز چاره نيافت و تن داد

تاب مي داد، تاب مي خورد
     چرخ مي داد، چرخ مي خورد

باد رهايش كرد
   به زمين رسيده نرسيده
            پرنده‌اي برداشتش

پرنده آن را برد تا
      آشيانه جوجه‌هايش بكند

تا خانه مرا همراهي كرده بود
     و حال...
         در كنار خانه‌ام آشيانه شده بود

روزها سر پناه جوجه‌هاي پرنده بود
       تا سرانجام
         باد آورده را باد برد

روي زمين افتاد
    زير پاي پيرمردي خورد شد
    پيرمرد برگشت و گفت
           "هي فلاني، زندگي شايد همين باشد"

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:58  توسط فرانکنشتاین  | 

Bernadette Soubirous  دختر یک آسیابان بود و در 7 ژانویه  1844  در روستای Lourdes در جنوب فرانسه چشم به جهان گشود. وی در 14 سالگی ادعا کرد در کنار رودخانه Gave در غاری مریم مقدس را دیده است. بلافاصله این خبر در همه جا منتشر شد و مریم بسیاری به آن منطقه امدند. در مجاورت غار چشمه‌ای وجود داشت که مردم آب انجا را برای تبرک بر‌میداشتند. بسیاری از بیماران لاعلاج در ان جا شفا یافتند و در انجا عبادتگاهی بنا شد. خود برنادت به دیر رفت و در انجا راهبه شد.             

 برناردت در سال 1879 از دنیا رفت. بعد از مرگ کلیسای منطقه تلاش کرد تا وی را به درجه قدیسی نائل کند. در سال 1933 با تقاضای قدیسی وی موافقت شد و قرار شد نبش قبر صورت بگیرد. نبش قبر با حضور نمایندگان کلیسای رم و کشیش محل و نمایندگان از انجمن پزشکی انجام شد، اما آنها با منظره حیرت آوری روبرو شدند. جنازه کاملا سالم بود. آنقدر سالم که انگار تازه مرده است. فقط بعد از باز کردن پوست به علت مجاورت با هوا شروع به قهوه‌ای شدن کرد که بلافاصله جسد به کلیسا منتقل و روی جسد با لایه نازکی موم پوشیده شد. هنوز هم توضیحی در این مورد داده نشده است. جسد هم اکنون در محفظه شیشه ای در کلیسای محل اقامت وی قرار دارد و هنوز هم سالم سالم است. تصاویر زیر این قدیسه را در حال حاضر نشان می دهد. در حال حاضر، آرامگاه برنادت در فرانسه زیارتگاه بسیاری از مسیحیان است که از سراسر دنیا همه روزه به این منطقه می آیند وبسیاری نیز شفا می یابند.

برنادت سوبيروس      برنادت سوبيروس


پ.ن: به نقل از دانستنیها و البته برای اطلاعات بیشتر نگاهی به فیلم "آهنگ برنادت" ساخته "هنری کینگ" محصول "۱۹۴۳" خالی از لطف نیست. درباره فیلم هم میکتوانید به این دو لینک سری بزنید. روزنامه همشهری و روزنامه شرق سری بزنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 19:51  توسط فرانکنشتاین  | 

عارفي گفته است:
     چون پدر ما آدم پس از آنكه به او گفته شد: « اُسْكُنْ انْتَ و زَوجكَ الجنَّة » ( تو و همسرت در بهشت آرام گيريد - سوره بقره آيه 35 ). از او يك گناه سر زد و از بهشت رانده شد، ما چگونه اميدواريم كه با گناه ورزي‌هاي پي در پي به بهشت برويم!!!
جد تو آدم بهشتش جاي بود               قدسيان كردند بهر او سجود
يك گنه چون كرد گفتندش تمام            مذنبي، مذنب، برو بيرون خرام
تو طمع داري كه با چندين گناه            داخل جنت شوي اي روسياه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 15:21  توسط فرانکنشتاین  | 

     امروز اگر به خيابان برويد و كمي در و ديوار‌ها را سير و سياحت كنيد هزار و يك جور اسم عجيب از كلاس‌ها و برنامه‌ريزي‌ها و مراكز آموزشي متنوع، كه شايد تك تكشان براي مال‌اندوزي به بار آمده‌اند خواهيد ديد. اما دانسته يا نداسته قدم در راه علم‌آموزي گذاشته‌اند. تست زدن شايد به فزوني عيب بي‌ربط باشد آما با ثبات آن رابطه مستقيم دارد. شايد اگر من يا شما به دانشگاه برويم چيزي عايدمان نشود ولي شايد كه نه حتما اين دليل بر نخواهي ماست!!! چرا ديگران رفتند و اندوخته‌ها آوردند بس رنگين پس من و شما هم مي‌توانيم البته اگر خود بخواهيم و همانطور كه "خواستن، توانستن است" نخواستن هم نداشتن است. درباره كنكور و دانشگاه نمي‌گويم درباره علم آموزي مي‌گويم كه صدهزار بار از اين دانشگاه‌هاي كذايي بهتر است.
     يكي از اهداف همه ما در زندگي هم بايد همين باشد، چرا كه علم اندوزي همان امري است كه در تمامي اديان، آيين‌ها،  مكاتب، اشعار، نثرها، گفته‌ها، احاديث و قصارجات به كرات از آن به عنوان امري واجب لازم ياد شده است. ولي چون امروزه اكثريت مردم علم و دانش را در گرو رفتن به دانشگاه مي‌پندارند اين را گفته، كما اينكه اگر كسي در هر پست و مقام و منصبي كه هست و يا هر شغل وعلايق كه دارد بتواند خود پيرامون مطالب دلخواه به خواندن كتاب‌ها و مقالات بپردازد و يا من‌باب آن تحقيق و بررسي كند چه بسا بسيار بهتر از آن باشد كه پول بي‌زبان خود را در جيب‌هاي لايتناهي اين عزيز دردانه‌ها بريزند. و البته نبايد دانشگاه را هم دست كم گرفت چون براي خودش كسي است و اگر نبود مطمئنا ما الان به اين درجه از علم نمي‌رسيديم، و من به نوبه‌ي خود همينجا از دانشگاه كمال تشكر و قدرداني را به جاي مي‌آورم و متذكر مي‌شوم مطالب فوق به آن دسته از دانشگاه‌ها بر مي‌گردد كه چيزي براي ارائه ندارند(؟) و نبايد اين حرف‌ها را به دانشگاه‌هاي معتبري چون صنعتي شريف و صنعتي اصفهان و چمران و امثالهم زد.

     منباب اين قضيه قسمت‌هايي از كتاب‌هاي شعر بزرگان ايران جدا كرده و به خدمت مي‌ـرسانم:
1)مخزن الاسرار:
دل به هنر ده نه به دعوي                       پرست صيد هنر باش به هر جا كه هست
هر كه در او جوهر دانايي است              در همه كاريش توانايي است
دشمن دانا كه غم جان بود                     بهتر از آن دوست كه نادان بود
"مي" كه حلال آمده در هر مقام             دشمني عقل تو كردش حرام
از پي صاحب خبران است كار                 بي‌خبران را چه غم از روزگار

2)هفت پيكر:
قدر اهل هنر كسي داند                        كه هنرنامه‌ها بسي خواند
آنكه دانش نباشدش روزي                      ننگش آيد ز دانش‌آموزي
"خرد" است آنكه زو، رسد ياري               همه داري، اگر خرد داري
هر كه را در خرد ندارد ياد                         آدمي صورتي است ديو نهاد
آدمي، نز پي علف خواري‌است               از پي زيركي و هشياري است
اي بسا تيز طبع كاهل هوش                   كه شد از كاهلي سفال فروش
نيم خورد سگان صيد سگال                    جز به تعليم علم نيست حلال
سگ نداند كه راست رشته بود               آدمي شايد ار فرشته بود
كه هرآن چيز در شمار آيد                       آن هنر مند را بكار آيد

3)اسكندرنامه:
چه نيكو متاعي است كار آگهي              وزين نقد عالم مبادا تهي
جهان آن كسي را بود در جهان                كه هست آگه از كار كارآگهان

4)خسرو و شيرين:
به دانش كوش تا دنيات بخشد
                              تو اما خوان كه تا معنات بخشد
قلم بر كش به حرفي، كان هوايي است
                              عَلَم بر كش به علمي، كان خدايي است
سخن كان از دماغ هوشمد است
                              گر از تحت الثري آيد بلند است



پ.ن: برداشت آزاد از کشکول شیخ بهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:45  توسط فرانکنشتاین  |