ديشب كه در آسمان نگاه ميكردم ستارهام را نيافتم. هرچه بيشتر كنكاش ميكردم سردرگمتر ميشدم. از ستارهي كناريش پرسيدم، پاسخ داد: "خواب كه بودم رفته، نميدانم از ماه بپرس". نزد ماه رفتم و سراغ ستارهام را گرفتم.
ــ گرگ و ميش بود كه بار و بنديل را جمع كرد!
ــ نپرسيدي كجا ميرود؟
ــ چرا پرسيدم.
ــ خـــوب؟! كجا؟
ــ ناكجاآباد. خودش اين را گفت و تا آمدم دوباره بپرسم كه يعني چه، رفته بود. بهتر است از ابر بپرسي.
پيش ماه كه رفتم داشت گيسوانش را شانه ميكرد صبر كردم كارش تمام شود.
ــ ابر مهربون، ستارهام را نديدي؟
ــ چرا، دم دماي صبح بود كه شاد و شنگول آواز ميخواند و ميرفت.
ــ نديدي كدام طرفي ميرود؟ از او نپرسيدي بكجا ميرود؟
ــ اتفاقا هم پرسيدم ولي خودش كه ميگفت نميدانم!!! بهتر است از باد بپرسي.
نزد باد كه رفتم داشت با بچه ابرها بازي ميكرد.
ــ ستارهام را نديدي. دنبالش ميگردم.
ــ چرا، گم شده بود و راه خانه ميجست. احتمالا خورشيد بداند اكنون كجاست.
دوان دوان بسوي خورشيد رفتم. تا مرا ديد فهميد و حرفم را در چشمانم خواند.
ــ ساعتي قبل بود كه از اينجا رفت، عجله كني بهش ميرسي.
بسرعتم افزودم. شوق پيدا كردنش خستگيام را مهو كرده بود. از تپه كه بال رفتم و سر بلند كردم ستارهام را ديدم، اما در كنار ستارهاي ديگر. در همين لحظه حضور كسي را پشت سرم احساس كردم. برگشتم و در چشمانش خيره شدم.
... انگار او هم ستارهاش را گم كرده بود.
منتظرم... ميداني براي چه؟ نه... زياد مهم نيست، سؤالم سخت بود. منتظر ماشينم، توي ايستگاه، ماشين هست فت و فراوان، اما دريغ از يكي غير از خودم. رانندهها هم گويي ارث پدر از من طلب دارند، گويي من بد يمنم، گويي من نميگذارم مسافر ديگري بيايد. چنان با غضب نگاهم ميكنند كه اگر زهره ترك نشوم شاهكار كردهام. فكرش را نميكردم امروز اينطور شود. قرار بود چند نفري بياييم و در آن صورت بي معطلي حركت ميكرديم بسوي زادگاه. تقصير من نبود، تقصير آنها هم نبود، از قبل برنامه ريزي كرده بودند و من نميدانستم. من براي خودم دلخوشي الكي تراشيده بودم. شايد بايد اينطور ميشد. ميتوانستم از راه ديگري بروم ولي حوصله نداشتم. هميشه از اينجا ميرفتم، يعني اين آخر آخريها اينطور بوده. كاشكي از آن راه ديگر ميرفتم، اما ديگر دير شده، خيلي هم دير شده. اي كاش زودتر مسافر بيليد تا برويم، تازه اگر برويم دوباره در مقصد بايد مبدا كنيم. آنجا هم همين آش و همين كاسه. چكار ميشود كرد روز آخري است، هميشه بايد يكطوري بشود. دفعات قبل خوشي و امروز بد يمني نصيبم شده بود. تا به خانه برسم خيليه.
هوا گرم است، آب هم گرم شده، آب يخم ديگر يخي ندارد. ولي چه ميشود كرد هميشه اين موقع همين است. تازه باز هم خدا را شكر كه از اين بدتر نيست. فكرميكنم از اين هم بدتر مگر ميشود؟ بله، چرا نشود اگر در ناميبيا يا در عراق يا در هر جاي بي آب و علفتري بوديم از اينجا بدتر ميبود. اما خوشحالم كعه الان اينجا هستم، بعدا كه بزرگتر شدم خاطرهها هستند كه ميمانند و اين گرمي هوا خاطره ميشود و ديگر گرم نيست. گرم هست ولي نه هوايش، خالش گرم و شيرين است و چه كودكي زيباست.
ماشين، هواپيما، تفنگ، آدم، جنگ، بكش بكش، و همه و همه اسباب بازياند، كاري نميكنند جز براي خوشي. ولي بزرگ كه ميشوي ميبيني همين اسباب بازيهاي ناز هر يك هيولاهايي هستند كه مثال ندارند. قلمم هم گرمش شده.
والسلام...
تو اي دوست سفيد من!
وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي، وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي، وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي، وقتي ميترسي زرد ميشي، وقتي مريضي سبز ميشي، وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و تو به من ميگي رنگين پوست.»
اين شعر را يك كودك افريقايي سروده است و نامزد دريافت بهترين شعر در سال 2005 بوده است!!!
پ.ن: به نقل از بيجا
چشمهايش را بكار گرفته بود تا شايد بتواند مرا زير نظر قرار دهد. دو سه باري تذكر داده اما نميتوانم سنگيني نگاه نكردن را تحمل كنم، تا قبل از اين فقط يكبار اينطور شده بود. چرا نميشد؟ چرا نميخواست؟ چرا... دو، سه بار ديگر پيمان شكني كردم. هرچه ميخواست سر مچم رابگيرد، نميتوانست.
عقب ميرفت، جلو ميآمد، كج ميشد، راست ميشد، من هم كه خوب رلم را بازي ميكردم. نه اينكه نميتوانست، نه، ميتوانست اما زورش نميچربيد. شايد اگر يك بياحتياطي ميكردم ميشد. اما نميگذاشتم. سنگيني نگاهش را تحمل كردم و به جان خريدم. عطايش را به لقايش بخشيدم و...
ديگر نه من زور ميزدم، نه او. ميديد دارم دارم مينويسم اما نميدانست چه، شايد نميخواست؟ اما نه، ميخواست ولي او پيمان شكني نميكرد. هر كس رد ميشد ميخواست سر از كارم در بياورد! سه چهار بار نزديك بود تيزي نگاهشان كاغذم را پاره كند، اما مگر ميگذاشتم. اينبار ديگر نبايد پيمان شكني كنم.
حالا ديگر تمام شده نه ديگر از دست من كار ساخته است نه از دست او!!!
... والسلام
1) خدا(پدر) كيست؟
بهتر است بگوييم خدا چيست زيرا بدن مادي ندارد وهمه جا هست ديگران از خدا همه چيز گفتهاند و همه ميدانيم و اين موضوع محتاج توضيح بيشتري نيست.
2) مسيح(پسر) كيست؟
مسيح يا همان پسر يا به گفته مسلمانان عيسي تنها شخصيت تثليث اقدس است كه جسم مادي دارد. در باره مسيح لازم است بدانيم كه پيامبري است بلند مرتبه در رديف 5 پيامبر صاحب كتاب[ نوح، موسي، ابراهيم، عيسي، محمد(ص) ] كه مصائب بزرگ تحمل كرد با خيانت يكي از يارانش مصلوب شد. در مورد سرنوشت مسيح در بين خود مسيحيان فراوان اختلاف است و بر آن شكي نيست.
3) روح القدس کیست؟*
روح اقدس یک نیرو نیست, بلکه یک شخصیت الهی است. روح القدس یکی از شخصیت های تثلیث اقدس است(پدر , پسر, روح القدس).روح القدس در ردیف پدر و پسر قرار دارد.وقتی می گوییم روح القدس شخصیت دارد منظور این نیست که روح القدس بدن مادی دارد, بلکه منظور این است که:
1) روح القدس فکر دارد
2) روح القدس احساس دارد
3) روح القدس اراده دارد
4) روح القدس وجودی ابدی دارد
5) روح القدس حاضر مطلق است
6) روح القدس دانای مطلق است
7) روح القدس قادر مطلق است
...و اگر اينگونه اعتقاد ندارند بر وحدت الله پس مشركاند و شرك پيشه كردهاند چه بسا دعوت بر شرك نيز ميكنند.
برگ در جوي آبي افتاد
راه را روان يافت
در خود انديشه كرد
... بروم
جوي پر پيچ و خم بود
برگ نيز جوي بگرفته
و برفت
برگ روي تخته سنگي افتاد
هنوز استراحت نكرده باد برداشتش
برگ نيز چاره نيافت و تن داد
تاب مي داد، تاب مي خورد
چرخ مي داد، چرخ مي خورد
باد رهايش كرد
به زمين رسيده نرسيده
پرندهاي برداشتش
پرنده آن را برد تا
آشيانه جوجههايش بكند
تا خانه مرا همراهي كرده بود
و حال...
در كنار خانهام آشيانه شده بود
روزها سر پناه جوجههاي پرنده بود
تا سرانجام
باد آورده را باد برد
روي زمين افتاد
زير پاي پيرمردي خورد شد
پيرمرد برگشت و گفت
"هي فلاني، زندگي شايد همين باشد"
برناردت در سال 1879 از دنیا رفت. بعد از مرگ کلیسای منطقه تلاش کرد تا وی را به درجه قدیسی نائل کند. در سال 1933 با تقاضای قدیسی وی موافقت شد و قرار شد نبش قبر صورت بگیرد. نبش قبر با حضور نمایندگان کلیسای رم و کشیش محل و نمایندگان از انجمن پزشکی انجام شد، اما آنها با منظره حیرت آوری روبرو شدند. جنازه کاملا سالم بود. آنقدر سالم که انگار تازه مرده است. فقط بعد از باز کردن پوست به علت مجاورت با هوا شروع به قهوهای شدن کرد که بلافاصله جسد به کلیسا منتقل و روی جسد با لایه نازکی موم پوشیده شد. هنوز هم توضیحی در این مورد داده نشده است. جسد هم اکنون در محفظه شیشه ای در کلیسای محل اقامت وی قرار دارد و هنوز هم سالم سالم است. تصاویر زیر این قدیسه را در حال حاضر نشان می دهد. در حال حاضر، آرامگاه برنادت در فرانسه زیارتگاه بسیاری از مسیحیان است که از سراسر دنیا همه روزه به این منطقه می آیند وبسیاری نیز شفا می یابند.

پ.ن: به نقل از دانستنیها و البته برای اطلاعات بیشتر نگاهی به فیلم "آهنگ برنادت" ساخته "هنری کینگ" محصول "۱۹۴۳" خالی از لطف نیست. درباره فیلم هم میکتوانید به این دو لینک سری بزنید. روزنامه همشهری و روزنامه شرق سری بزنید
منباب اين قضيه قسمتهايي از كتابهاي شعر بزرگان ايران جدا كرده و به خدمت ميـرسانم:
1)مخزن الاسرار:
دل به هنر ده نه به دعوي پرست صيد هنر باش به هر جا كه هست
هر كه در او جوهر دانايي است در همه كاريش توانايي است
دشمن دانا كه غم جان بود بهتر از آن دوست كه نادان بود
"مي" كه حلال آمده در هر مقام دشمني عقل تو كردش حرام
از پي صاحب خبران است كار بيخبران را چه غم از روزگار
2)هفت پيكر:
قدر اهل هنر كسي داند كه هنرنامهها بسي خواند
آنكه دانش نباشدش روزي ننگش آيد ز دانشآموزي
"خرد" است آنكه زو، رسد ياري همه داري، اگر خرد داري
هر كه را در خرد ندارد ياد آدمي صورتي است ديو نهاد
آدمي، نز پي علف خوارياست از پي زيركي و هشياري است
اي بسا تيز طبع كاهل هوش كه شد از كاهلي سفال فروش
نيم خورد سگان صيد سگال جز به تعليم علم نيست حلال
سگ نداند كه راست رشته بود آدمي شايد ار فرشته بود
كه هرآن چيز در شمار آيد آن هنر مند را بكار آيد
3)اسكندرنامه:
چه نيكو متاعي است كار آگهي وزين نقد عالم مبادا تهي
جهان آن كسي را بود در جهان كه هست آگه از كار كارآگهان
4)خسرو و شيرين:
به دانش كوش تا دنيات بخشد
تو اما خوان كه تا معنات بخشد
قلم بر كش به حرفي، كان هوايي است
عَلَم بر كش به علمي، كان خدايي است
سخن كان از دماغ هوشمد است
گر از تحت الثري آيد بلند است