تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من

چرا مامانم منو بوس نمي‌كنه ؟؟؟

     در ابتدا و قبل از هر چيز عنوان كنم اين مطلب اصلا جنبه شوخي نداشته و صرفا بسبب يك تحقيق جامع در اين موضوع ارائه شده است و متعاقبا(كه بلد نيستم بنويسمش) اگر طنز مي‌بود در جرگه‌ي طنزيجات و در موضوع بندي طنز قرار مي‌گرفت اما بسبب پاره‌اي عدله‌ي گپ و كوچير(در بختياري به معني بزرگ و كوچك) به صورت كمي تا قسمتي ابري طنز نوشته خواهد شد تا مايه‌ي فرح دوستان را فراهم بياورد. در اينجا شما شاهد گويشي كودكانه در گفتار هستيد چرا كه تحقيقات واقعي نشان داده است پسران نوجوان و بالاخص جوان براي لوس كردن خود نزد مادرها از اين شيوه استفاده مي‌كنند و با اينكه در اكثر مواقع مفيد فايده نيست اما باعث خنده و شادي آنها مي‌شود كه منظور هم همين است. اگر توجه كرده باشيد گفتم پسرها، حالا چرا پسرها؟ چون معمولا مادرها در مسئله بوسيدن با دخترها هيچ مشكلي ندارند و خيلي راحت اجازه اين كار رامي‌دهند ولي براي پسرها مسئله خيلي فرق مي‌كند چرا كه بايد از بسياري شيوه‌هاي ابداعي و اختراعي استفاده كند و يا با استفاده كردن از تجربيات ديگران به اين امر دست يابند.

شيوه و لحن صحبت: قبل از هر توضيح ديگري لازم ديدن لحن صحبت را كه معمولا مشترك در بين اكثريت است توضيح داده شود:
     آ) استفاده از "ل" بجاي "ر" كه اين مهمترين اصل صحبت بوده و شايد بتوان گفت صحبت بر پايه آن مي‌چرخد. به مثال‌هاي زير توجه كنيد:
"لفت" بجاي "رفت" - "بلدم" بجاي "بردم" - "صلاحت" بجاي "صراحت" - "چلا" بجاي "چرا" - "كليه المنظل" بجاي "كريه المنظر" و...
    بـ) استفاده از  "ت" بجاي "ك" كه ركن دوم صحبت است. به مثال‌هاي زير توجه بفرماييد:
"تلدم" بجاي "كردم" - "تثيف" بجاي "كثسف" - "تال" بجاي "كار" - "تم‌تم" بجاي "كم‌كم" - و...
    پـ) استفاده از  "د" بجاي "گ" اين يكي زياد متداول نيست ولي تاثير آن به مراتب بيشتر است. و باز هم مثال‌هاي زير را ببينيد:
 "دفتم" بجاي "گفتم" - "دلفتال" بجاي "گرفتار" - "دنده" بجاي "گنده" - "ديج" بجاي "گيج" - و...
     درباره لحن صحبت هم بايد عرض كنم كه تمام اين جملات و صحبت‌ها به زبان كودكانه باشد و گرنه هيچ تاثيري كه ندارد توفيري نمي‌كند.

     طبق نتايج حاصله پسرها از چندين شيوه متداول بطور غريزي استفاده مي‌كنند و يكي تعداد خاصي جملات است كه معمولا بصورت بسيار فلسفيانه ولي با همان زبان كودكانه كه عرض كردم گفته مي‌شود و ديگري با نشان دادن اشخاص و يا ذكر ماجراهايي من‌باب بوسيدن و آخري و مهمترين آنها سفسته(درسته ديگه؟؟؟) است. در پست بعد به اختصار اين شيوه‌ها يك بيك توضيح داده خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:44  توسط فرانکنشتاین  | 

زیزو جان!
     این نامه را از بیمارستان برایت می نگارم. در حالی که قلب این مادر برای پسرش می تپد و آرزو دارم که بزودی از قفس تنگ بیمارستان مرخص و به منزل بازگشته، که به قول پدرت، هیچ جا خانه خود آدم نمی شود. و دلم می خواهد زودتر بیایم و دیده به دیدار آن زیزو و لوسیا جان و دسته گل های شما تازه نمایم. اما در این حال خواهرت بیمارستان آمد و به من گفت که شما در فوتبال دعوا نمودی و قلب مرا پر از اشک نمود.

زیزو جان!
     این چه کاری بود که شما با ماتراتزی نمودی؟ روزی که اولین بار پدرت برای تو توپ فوتبالی چرمی خریده و به شما داد، مگر با شما شرط نکرد که در فوتبال دعوا نکنی و اگر عصبانی شدی به جوان مردم لگد نزنی و در بازی کتک کاری ننمائی و شیشه خانه همسایه ها نشکنی. در تلویزیون صدبار هم بیشتر فیلم تو را نشان دادند که با سرت توی سینه آن جوان مادرمرده و او را نقش بر زمین نمودی. این کارها چی بود کردی؟ مگر تو لات شدی؟ مگر تو مثل این آشغال های پونت اواز شدی که کله می زنی؟ آیا عهد پدر را فراموش کردی و آبروی خانواده را می بری؟ آیا شعر « بودلر» شاعر بزرگ فرانسوی را که خودت با خط خوش در جوانی نوشته بودی فراموش کردی که می فرماید:
ارزش ندارد آن که پریشان کنی دلی
سر برشکم بکوبی و بی هیچ حاصلی

زیزو جان! جان مادر!
     این خبرها چیست که در روزنامه ها و تلویزیون ها درباره شما می گویند؟ من اینها را شنیده و از خجالت سر زیر پتو کرده، گریه می کنم. مگر تو به من قول ندادی که وارد سیاست نشوی؟ چون به قول پدرت سیاست پدر و مادر ندارد و هرکس وارد آن شد بدبخت و بی آبرو می شود. آیا وارد سیاست شدی که من خبر ندارم؟ یک نفر گفت که چند نفر از رهبران سیاسی ایران برای تو نامه نوشته و از شما حمایت کرده. مگر شما چکار کردی که اینها از شما حمایت می کنند؟ زیزوجان! چرا به فکر آبروی من و خواهر و لوسیا جان و فرزندانت و خانواده نیستی؟ ما از دست این مسلمانها فرار کردیم و آمدیم اینجا، چرا اینها را دنبال خودت راه انداختی؟ تو مگر خدای ناکرده مثل این مسلمانهای بانلیو شدی که به تو می گویند تروریست؟ و اگر آن جوان مادر مرده به تو نگفته تروریست، چرا این تروریست ها از شما حمایت می نمایند؟ به قول شاعر بزرگ لافونتن
با بد منشین و حرف بد نشنو
ای عزیز جان دل من زیزو

زیزو جان!
     قربان آن سرت بروم که هر مویت که ریخته است یک گل زده و یک افتخار کسب کردی. این همان سر نازنین بود که وقتی بچه بودی شپش هایت را با انگشتان رنجور خودم می گرفتم. تو باید با این سر به توپ بزنی و برای فرزندان و لوسیا جان افتخار کسب کنی، نه این که به سینه یک جوان مادر مرده یتیم بزنی. زورت زیاد شده یا فریب شهرت دنیا را خوردی؟ تو که این جوری نبودی. مگر آن جوان با تو چه کرده بود؟ خودت گفتی که به تو فحش خواهر و مادر داد. تو به خاطر فحش خواهر و مادر به او کله زدی؟ مگر تو نمی دانی که فحش باد هواست؟ مگر تو مثل این لات های غیرتی شدی که کله می زنی؟ شما که لوسیا جان همسر عزیزت و عروس نورچشم من، قبلا رقاصه و مدل عکاسی بوده است، باید چشمت به دنیا باز باشد، نه اینکه مثل این لاتهایی که غیرتی هستند، تا یک فحش می شنوند غیرتی بشوی. صدبار به شما گفتم که هرچه سر به زیر و مودب باشی برای خانواده بهتر است. آیا پند مادرت را فراموش کردی؟ ای کاش دیروز مرده بودم و این چیزها را نمی دیدم. چند نفر از این همسایه های قدیمی که از دست شان فرار کردیم آمده بودند به دیدار من، با من یک جوری حرف می زدند انگار که من تروریست هستم و بخاطر عملیات استشهادی به بیمارستان افتاده ام و آنها به من افتخار می کنند. مرده شور افتخارشان را ببرد که آبروی مرا پیش دکترها و درومحله بردند. من که بخاطر تروریست ها بیمارستان نیامدم، من دریچه قلبم گشاد شد و درد زیادی دارم. اینها چه بی آبرویی است که آخر عمری سر من می آوری؟

زیزو جان!
     مادر شما را نصیحت می کند که دیگر از این کارها ننمائی و کاری نکنی که مسلمانها از شما حمایت کرده و آبروی خانوادگی مان را ببرند. اگر یک بار دیگر کله زدی، دیگر نه من نه شما، تو را عاق می کنم و دیگر به رویت نگاه هم نمی کنم.

لوسیا جان را سلام دارد و بچه ها، انزو و لوکا و تئو و الیاس را از جای من ببوس.

ننه زیزو
15 ژوئیه


پ.ن: منبع نامعلوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 4:41  توسط فرانکنشتاین  | 

سلام
اين دومين باريه كه دارم با اين كلمه شروع مي‌كنم. بار اولي كه اين كار رو كردم ديگه خسته شده بودم ولي با يه تحول همه چيز عوض شد و اين دومين بار هم براي اينيه كه دوباره اومدم و به خاطر هك شدن وبلاگم بود. همه تقصير هم گردن خودمه كه اين اتفاق افتاد ولي اشكالي نداره. منم اين پستي رو كه جناب فرئون به عنوان هك شدن وبلاگ گذاشته رو ميگذارم بمونه تا هم باعث بشه بگم فرانكي(فرانكشتاين) حواست باشه و هم اينكه باعث عبرت ديگران بشه. از فرئون هم براي اينكه پسم رو پس دادخيلي ممنونم فقط هنوز هم نمي دونم به كدامين گناه اينجوري شد. راستي لطفا بريد دو مطلب قبلي رو با عنوان "چگونه من بد شانس شدم يا لعنت به تو كارآگاه گجت" بخونيد چون اوون در واقع آخرين پست منه.
                                                    با تشكر فراوان فرانكشتاين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:39  توسط فرانکنشتاین  | 

This Weblog Hacked By Fer000n

اینم از اول آخر فلسفه بازی این بچه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 4:29  توسط فرانکنشتاین  | 

     امروز ديگه داره حسابي كلافه ميشم آخه اين چه وضعي اين همه آدم منتظر بومنه تا نوبتش برسه بشينه پاي كامپيوتر تا دو كلمه لعنتي بنويسه و قالب كنه به اونايي كه دارن از اين وبلاگ لكنتي ديدن مي‌فرمايند بابا كه كه اگه خونه باشه كه كسي نمي‌تونه بشيه پاي كامپيوتر نه كه نمي‌ذاره نه مي‌ذاره ولي يه جوره ديگه نمي‌ذاره يعني خودش مي‌شينه(اينم از مصائب باباي كامپيوتر دان اونم از نوع بدخيمش) بعد كه باباهه ميره بخوابه(ظهر) دادشه نشسته پاش تا نشستي كه نوبتت بشه مي‌شيني كتاب هفتم مجموعه ماجراهاي بچه‌هاي بدشانس رو مي‌خوني و بد شانسي اونا هم به تو سرايت مي‌كنه و تا داداشه بلند ميشه و نوبتت ميرسه و آهي مي‌خواي بكشي از سويداي وجود(ثويدا يا شايدم صويدا آخه يكي نيست بگه تو كه بلد نيست املاش كني چرا مي‌نويسي خرچسونه) بابا مياد و جاتو ازت مي‌قاپه لالاي لاي لالاي لاي. حالا اينجاش هيچ بعد كه بابا و دادا هر دو اوخ مي‌شن بيرون و نوبتت ميرسه بالاخره مامانه زرتي(گير نده نمي‌دونم درست نوشتم يا نه حالاب خاطر شما ذرتي يا شايدم ظرتي يا اصلا ضرتي خوبه حالا؟؟؟) بزنه تو حال آدم، بعد كه دوباره مياي سر حال و اينبار ديگه عزمت رو جزم كردي كه بشيني يه مطلب توپ چرند بنويسي يه دوستي زنگ ميزنه كه چي؟ بيا يه دو ساعت وايسا تو مغازه ما، ما كار داريم بايد بريم جايي زود بيايي‌ها!!! حالا خر بيار باقالي بار كن. انر عنر(اينو دو جور نوشتم كه ديگه اصلا جاي گير دادن نداشته باشيد ها) پا ميشي ميري و بعد از دو ساعت خسته و كوفته مياي خونه مي‌بيني داداشه چلب(يه كلمه عربي به معني چسبيده) شده پاي كامپيوتر و حال باز هم منتظر بمون و تو اين هين هم يه كتاب از "مصطفي مستور"(همون نويسنده‌ي روي ماه خداوند را ببوس) مي‌خوني به نام "من داناي كل هستم" كه مجموعه داستان كوتاهه داداشه كه بلند ميشه با هزارتا سلام صلوات ميشيني پاي كامپيوتر و داري مي‌نويسي و به اوسطش رسيدي كه يهو... (اينجا ناراحت شدم خيلي) برق ميره و تو در سياهي خودت گم ميشي. حالا صبر ميكني تا برقها بياد و نمي دوني و نميتوي(لعنت به Notepad) همون مطلب قبلي رو بنويسي پس شروع مي‌كني به نوشتن يه پست جديد به آخراش رسيدي و داري و داري نتيجه گيري اخلاقي ميكني كه واااااااااااي... (اينجا من دارم اكش ببخشيد اشك مي‌رينم واقعا ببخشيد دست خودم نيست مي‌ريزم) برق دوباره ميره و ما رو دوباره توي تنهايي خودمون جا ميزاره لعنت به تو اداره برق لعنت به تو Windows لعنت به تو Notepad لعنت به تو فرانكشتاين لعنتي لكنتي درپيتي ...

     Ctrl + S

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 4:1  توسط فرانکنشتاین  | 

يک نيمه‌ی ايران ز معارف همه دورند               نيمی شل و کورند
تا چند کشی نعره که قانون خدا کو؟                گوش شنوا کو؟
مردم همگی مست و ملنگند به بازار               از دين  شده  بيزار
انصاف و وفا و صفت و شرم وحيا کو؟                گوش شنوا كو؟
در علم و ترقی همه آفاق عوض شد                اخلاق عوض شد
ما را بسوی علم و يقين راهنما کو؟                گوش شنوا کو؟ 
مردان هنر پيشه‌ي انگشت نما کو؟                 گوش شنوا کو؟
امروز جميع علما خانه نشينند                       در ماتم دينند
بر گردن ما از غم دين شال عزا کو؟                  گوش شنوا کو؟
افکنده دو صد غلغله بر گنبد گردون                   صوت گرامافون
جوش علما و فقها و فضلا کو؟ گوش                شنوا کو؟
هرگوشه بساطی ز شراب است وقمار است    ديگی سر بار است
ای مسجديان امر به معروف شما کو؟              گوش شنوا کو؟
پرسيد يکی رحم و مروت به کجا رفت؟            گفتم به هوا رفت
ديديم به باغی فقرا دسته به دسته                بر سبزه نشسته
فرياد کشيدند همه اشراف ما کو؟                  گوش شنوا کو؟

دكتر حسن ذولفقاري(نسيم شمال)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:22  توسط فرانکنشتاین  | 

     قبل از اينكه اين مطلب رو بنويسم بگم كه شايد بعضي از شما بعد از خوندن اين پست يكمي ديدتون نسبت به من عوض بشه و بگيد اين هم آره؟ ولي بگم كه منم يه آدم هستم با علايق و سلايق خاص خودم و در ضمن از اون آدماي توي وبلاگها هم نيستم كه درباره باكلاس بودن ميگن نبايد به فوتبال علاقه نشون داد و در عوض تنفر خودمون رو ابراض کنیم، چرا كه اين احمقانه ترين حرفيه كه مي‌تونيم بزنيم و نقطه مقابلش رو مي‌تونيم با يه همچين حرف سنگيني نشون بدیم كه: تن آدمي شريف است به جان آدميت / نه همين لباس زيباست نشان آدميت. آدم نبايد براي اينكه خودش رو توي ذهن ديگران بزرگ جا بده به يه همچين حرف احمقانه و مضحكي عمل كنه كه با عمل به اون انسانيت، شخصيت، خود عالي و... را زير پاش مي‌گذاره و در كل عقل خود را در گرو لباس خود مي‌گذارد كه اين همان ترجيح خود داني به خود عالي است. از اصل مطلب دور نشم، در آخر رك و راست بگم كه اين منم مثل باقي آدما عشق فوتبال. پس بخوانيد آنچه رقم زد حكايت هجدهم را...
     بازي ها با آن افتتاحيه كوتاه و آبكي آغاز شد و به همان سردي بود كه جامش مي‌رفت باشد اما گرميش را با يك بازي پر گل جبران كرد و همگان را بر آن داشت كه بيانديشند چه خوب است اين جام. اما رفته رفته آتش جام سرديش را به همان سردي افتتاحيه كرد. هيچ شگفتي نداشت جز بازي‌هاي خوب آفريقايي‌ها تا آنجا اين سردي پيش رفت كه هر آنچه كه فكر مي‌كردند كارشناسان شد، جز اكوادور. اما همه چيز همين قدر يخ نماند به نوبت بزرگان كنار رفتند تا جا براي آنهايي كه عجيب بودند باز شود و اين عجايب بيشتر در سمت راست جدول بود به طوريكه پرتغالي كه براي سومين بار و تنها به اندازه ايران به جام جهاني آمده بود با يك بازي گلادياتوريك به نيمه نهايي رسيد و فرانسه‌اي كه خود حكايتها دارد به طرز عجيبي خوب بازي مي‌كرد و برزيل پر آوازه را نقش زمين كرد. برزيل با آن تمرين‌هاي كمپينگي كه بيشتر به تمرين رقص و سامبا مي‌مانست مزد كارهاي خود را در پرونده تك‌تك بازيكنان گذاشت و بيشتر از همه حسرت به دل كرد پرييرايش را كه فكر اين را هم نمي‌كرد البته بايد قبول كرد كه از اول اين جام كه به زور بالا آمد هيچ از دور مقدماتي هم هلك دلك بالا آمد. حقشان نبود برزيلي ها ولي اين پرييرا حسابي به جاي همه حقش بود. از طرف ديگر آلمان با آن آرژانتيني كه خيلي ها قهرمان مي‌پنداشتندش با كمك بکن بائرش بالا آمد و آسان‌ترين كار را هم كه ايتاليا مي‌توانست انجام دهد تا چهار تيم نيمه نهايي رنگ بگيرند. عجيب تر از اين هم شد تا آنجا كه هيچ كس فكرش را نمي‌كرد ديگر كسي جلوي اين ياران 18 را بگيرد. كلينزمن كه در جام هجدهم داشت خوب پيش مي‌رفت با ميخ و چكش گروسو و دلپيرو در 119 و 121 ميخكوب شد و راهي رده‌بندي، از آنطرف هم همه مي‌دانستند اينطوري كه فرانسه پيش مي‌رود شمشير گلادياتورهاي پرتغالي تبار هم اثر نمي‌كند و بر آن شد تا فرانسه به ديدار رقيب زخم خورده خود ايتاليا برود و پرتغال مهمان ميزبان باشد. در رده بنديي پرشور، آلمان‌ها توانستند با هنرنمايي شوان‌اشنايگر، پرتغال شگفتي ساز را شكست دهد و به مقام سومي اكتفا كنند. ولي فينال حكايت ديگري بود، مصدوميت ويرا، گل (چيپ - زير) طاق زيدان از روي نقطه پنالتي، ناتواني بارتز در برابر ضربه ماترازي، عكس‌العمل‌هاي عالي جي‌جي، نيمه مصدوميت مسلمانان فرانسوي، گاو بازي منجر به اخراج زيزو، 10 دقيقه بي زيزو و تي‌تي و پت و ريبري ماندن فرانسه و بالاخره بازي كردن ترزگه دست به دست هم دادند تا ورزشگاه تاريخي برلين شاهد ضربات ناعادلانه پنالتي باشد. هيچ كدام از توپ‌ها حتي به دست دروازه بان‌ها هم نخورد ولي ترزگه آخر كارش خودش را كرد و ثابت كرد روي نيمكت جايش راحت‌تر است. پيتزاييها براي چهارمين بار جام را به خانه بردند تا به همگان ثابت شود چرا مارچلو ليپي از همه بهتر است. جالب‌ترين صحنه جشن ايتالياييها قرباني كردن موهاي كامورانزي بود. و جام رفت تا 2010 در آفريقاي جنوبي ...

          به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي 
                             به صد دفتر نشايد گفت حسب الحال مشتاقي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 2:32  توسط فرانکنشتاین  | 

معرفت در گرانی است به هر کس ندهندش
پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

     این شعر را برای اولین بار روی آفتاب گیر یک مینی بوس دیدم و چون خیلی تلاش کردم تا آن را بخوانم در خاطرم ماند. قبل از آن فکرش را نکرده بودم ولی در آنجا برای اولین بار به فکرش افتادم. فکر کردم... فکر کردم... !
     دیگر در این دوره زمانه، کرکس که سهل است بزمجه هم یافت نمی شود چه رسد به باقی زیبا طیوران. معرفت را در هیچ فروشگاه زنجیره ای و سوپرمارکت و کافی شاپی نمی شود پیدا کرد هیچ، از هر مدرسه و کوچه و برزنی رخت بسته. تنها جایی که شاید بشود پیدایش کرد، توی قصه های مادر بزرگ ها است. دیگر نه فردین هست و نه تختی، و باید به دنبال این "در" گران همه جای دنیا را زیر پا گذاشت شاید پیدا شد؟!
     در این عصر دود و آهن دیگر برای معرفت تره هم خورد نمی کنند. آن روز که فهمیده، فهمید و با فهم به ما فهماند، نفهمیدیم ویا نخواستیم بفهمیم و مثل آن شعر زیبا در جهل مرکب ابد و دهر بماندیم و بماندیم. دیگر امروز گدای معرفت که هیچ، گدای عشق هم نمی توان یافت و درب همه دکان ها پلاکارد "گشتم نبود، نگرد نیست" زده اند. دیگر هیچ کس در خلوت ها و در اشعار و زمزمه هایش لب بر معرفت نمی گشاید. من نمی دانم در جواب این همه بی معرفتی معرفت چه بگویم! اما از شما هم می پرسم:
"آقا، یه جفت معرفت داری؟"

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:58  توسط فرانکنشتاین  | 

     چند روز پيش داشتم همينجوري الله بختكي از تو كتاب‌خونم كتاب بر مي‌داشتم و تفعلي يكي دو صفحه از اون رو مي‌خوندم. اتفاقي چشم خورد به يه شعر توپ از شيخ نظامي توي كتاب خسرو و شيرين. خداوكيلي حال كردم با اين شعر، شما بخونيد اگه حال نكردي هر چي مي‌خواي بگو:

ز مغروري، كلاه از سر شود دور         مبادا كس به زور خويش مغرور
بسا دهقان كه صد خرمن بكارد         ز صد خرمن يكي را برندارد
تحمل را به خود كن رهنموني          نه چنداني كه بار آرد زبوني
گر از هر باد چون برگي بلرزي           اگر كوهي شوي كاهي نيرزي
اگر چه سيل بس با جوش باشد       چو در دريا رود خاموش باشد
چو خواهد بود وقت كارسازي            هم از اول نمايد بخت، بازي
بود سر مست را خوابي كفايت         گل غم ديده را آبي كفايت
به ترك خواب مي‌بايد شبي گفت      كه زير خاك مي‌بايد بسي خفت
گلي اول برآرد طرف جويش              فزون باشد ز صد گلزار بويش
كبوتر بچه چون آيد به پرواز               ز چنگ شه فتد در چنگل باز

فقط دوستان من يه مشكل كوچولو دارم هر كي مي‌تونه اين مسراع اول بيت يكي مونده به آخر رو برام معني كنه ممنون ميشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:14  توسط فرانکنشتاین  | 

     لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم.وارد خواربار فروشی محله شد و لا فروتنی ار صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه ، با بی اعتنایی ، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
     زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت : آقا شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم. جان گفت که نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت:«ببین این خانم چه می خواهد خرید این خانم با من .» خواربار فروش با اکراه گفت :«لازم نیست خودم می دهم . لیست خریدت کو؟»
لوئیز گفت :«این جاست.»
- لیستت را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر.
     لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد ، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ی ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت لبخند زد. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد . کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدرچیز گذاشت تا کف ها برابر شدند. در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.
     کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که روی آن نوشته بود :« ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری ، خودت آن را برآورده کن.» مغازه دار با بهت جنس ها را به لو ئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
     مشتری یک اسکناس ۵۰ دلاری به مغازه دار داد و گفت :« تا آخرین پنی اش می ارزید.» فقط اوست که  می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است....


پ.ن: به نقل از Crazy Frog

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 13:37  توسط فرانکنشتاین  | 

     ديشب فيلم ساندس كيد و بوچ كسيدي رو ديدم. از اون فيلم وسترن‌هاي دوبله زمون شاهي. اتفاقا چند روز پيشش هم ماتادور رو ديدم. حالا اين دو تا چه دخلي به هم دارن، يه چايي بخور تا بگم. ميگن اين فيلم ماتادور جزو ده فيلم برتر در موضوع دوستي و رفاقت، اما اگه اون جزو ده تاي برتر ساندش كيد و بوچ كسيدي جزو پنج تاي بهترين. هر كدوم يه چيزي داشت كه اون يكي نداشت و تنها چيزي كه بينشون مشترك بود يه زن بود(كه البته بگم‌ها، اين نبود كه وصلشون مي‌كرد). ساندس تيرانداز قابلي بود ولي به اندازه تيراندازيش دل و جرات نداشت، بوچ هم در مقابل اطلاعاتش خوب بود و دل جرات تا دلت بخاد داشت ولي تير در كردن، يخ.
     اگه همه يه همچين دوستايي داشتن چقدر خوب بود، نه؟ اما حرفام اصلا درباره اين چيزاش نيست، درباره خوش خيالي بوچ. هر موقع يه نقشه توپ مي‌كشيد يا توي يه مخمصه راه چاره پيدا مي‌كرد به بنبست مي‌خورد ولي هيچ وقت ساندس رهاش نكرد بره و هميشه باهاش بود. اوجشم توي سكانس‌هاي آخر بود كه بوچ ميگه «فكر كنم همش يه نفر باشه» و ساندس هم كلاهش رو در مياره و از گوشه ديوار ميده بيرون، كلاهش هم با هزارتا تير هدف قرار ميگيره. آخرش هم كه كليشون رو كشتن و زخمي توي يه اتاقك دارن نقشه ميكشند، يه لشكر آدم ميان و خونه محاصره مي‌كنن. بوچ و ساندس هم در حال خيال‌پردازي بعد از خلاصي از اون مخمصه هستند كه برن استراليا يا نه!!! وقتي هم با هزار اميد و آرزو ميان بيرون فيلم تموم ميشه ولي معلوم ديگه با اون همه آدم وصداي تير كه عين تير مياد خوب ديگه...
     تا حالا شدا نيگا كني ببيني چه گندي زدي به زندگيت. ماجراي بوچ و ساندس هم ماجراي ما آدم‌هاست. بوچ قلب و ساندس عقل آدم‌هاست. هر دو خوب هستند اما نه جدا، با اين حال معمولا ما اونا از هم جدا ميكنيم.تا حالا شده اون چيزي رو كه دلت مي‌خواد با عقلت عمليش كني؟نه، خداييش شده؟ بابا بي‌خيال، چقدر زندگي رو تكراري كردي، نه آخه به اين ميگن زندگي؟ يكم ببين اون دل صاب مردت چي مي‌خواد، يكم به اون توجه كن، بي‌معرفت.


پ.ن: البته بگم كه اول فيلم ميگه اين داستان بر پايه واقعيات است!!! حالا خودداني.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 15:8  توسط فرانکنشتاین  | 

يه چيزي مي‌خوام بگم؟ نه، نمي‌گم بزار بعد...

در اين روزگار سياهي               ندارم بجز درد و آهي
همه رو به من پشت گشته       ندارم بجز تو پناهي
همه عمر را مي‌دويدم              ندارم دگر هيچ راهي
دگر روزگارم برايم                     ندارد چرا جز تباهي
ندارم غم از روزگارم                 تبه شد همه عمر، واهي
سراشيب عمرم برايم              چه لغزان شده همچو ماهي
چه كوچك شده كوه عمرم        چه ناچيز گشته، چو كاهي
نداني، بدان عمق عشقم        برايت شده همچو چاهي
بگويد مرا يار شيرين                گزيدي مرا اشتباهي

     اصلا فكر نكني من اينجوريم كه كه توي شعر بود اصلا و ابدا فرانكشتاين و اينقده احساساتي؟ نه اينكه بخوام بگم نيستم، نه به مولا نه، هستم ولي نه از اينجورياش. ما از اسب روزگار نيافتاديم خودمون پريديم پايين. مي دوني چرا؟ آخه اسبش زين نداشت ترسيدم ماتحتم اوخ بشه !!! يه وقت به كلتون نزنه بي زين سوار اسب بشي ها؟؟؟ اين شعر به نظر شما كي و توي چه ساعتي نوشته شده؟
     همين پريروزا ساعت 2:45 دقيقه توي عالم بي‌خوابي!!! خنده نداره شما هم امتحان كن. وقت كه خوابت نمي‌بره يا خيلي بي‌حوصله ويا كسلي بلند شو...
1-  يه بيت الكي كه فقط قافيه دار باشه از خودت در كن.
2- بعد شروع كن كلمات هم قافيه رو پيدا كني و رديف كني زير قافيه بيت دوم.
3- براي هر بيت از مصراع دوم شروع كن و از آخر به اول مصراع رو با توجه به حس و حالت بنويس.(هر چي غلوتر بهتر)
4- مصراع اول بايد مقدمه مصراع دوم كه قبلا نوشتي بشه.
5- ابيات بدست اومده رو هر جور كه مي‌دوني بهتره پشت سر هم رديف كن.
6- اگه هم براي بعضي از قافيه‌هات چيزي نداري يا بعدا اون قافيه ها به ذهنت رسيدن اصلا نگران نباش چون هر وقت كه بخواي مي‌توني جاشون رو عوض كني.
7- شعر شما آماده استفاده است.
     بابا مولا... بابا حافظ... بابا عطار... بابا بقال... بابا سفور... و غيره. بازم گلي به مرامت اخوي...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:23  توسط فرانکنشتاین  | 

     فکر نکنم تا حالا با این کلمه شروع کرده باشم. الان که دارم این پست رو می‌نويسم دارن اذان ميگن. چند وقتيه هر روز صداش رو ميشنوم قبلا دوست نداشتم بي‌خوابي بكشم ولي الان دوست دارم. چند وقتي خواستم ديگه ننويسم ولي الان ديدم دوست دارم بنويسم. شايد بپرسي براي كي آخه؟ براي كي‌اش زياد مهم نيست نفس قضيه است كه اهميت داره. مي‌خوام يه چيزي رو راست و حسيني بگم، هر جور برداشتي به عهده‌ي خودته. تا حالا هر چي نوشتم (كه تعدادش از انگشتاي دست هم فراتر نميره) رو قبلا مي‌شستم مي‌نوشتم بعد موقع تايپ كه مي‌شد ويرايش مي‌شد خود به خود اما چند روز پيش كه داشتم با يكي از دوستان صحبت مي‌كردم از اين مي‌ناليدم كه تايپ كردن چيزي كه قبلا نوشته شده آدم رو اذيت مي‌كنه و منو بيشتر كه شايد اين يكي از اون دلايلي بود كه شايد بخاطرش مي‌خواستم ديگه ننويسم، اما الان چي نيگا كه ميكنم فكر مي‌كنم هي چي نگذشته در حال كه يه چيزي تو مايه‌هاي 6 يا 7 خط نوشتم(توي Notepad) و تازشم به قول يه ضرب المثلي كه ميگه آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند منم كه دارم حرف دل مي‌زنم!!! نمي‌زنم؟ خب پس مي‌بينيد كه لازم نيست از قبل بشيني و فكر كني كه چي مناسبه وبلاگت چي نيست؟ چي رو مردم دوست دارن چي نه؟ كدوم حرف، حرف دل خودته كدوم نه؟ ...

در نتيجه ...!!!؟؟؟ اينكه اصلا نتيجه نداره!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 3:51  توسط فرانکنشتاین  |