تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من

     دوستی پرسید چه فرقی دارد آدم مسلمان باشد یا مسیحی یا بودایی یا هندو یا صوفی یا ... والخ. چه فرقی می کند وقتی خدا را بنده باشد و هر مذهبی هم داشته باشد، یا اصلا مذهب هم نداشته باشد؟ مهم اینکه به عنوان خالق و مالک دنیا به عبودیت او احتمام ورزد.
گفتم: خوب حالا می خوای آخرش به چه نتیجه ای برسی؟
گفت: پس این همه ادیان مختلف واسه چیه؟ اصلا چرا باید بعضی ها جز دین خودشون هیچ دین دیگه ای رو مقبول ندونن؟
من اون موقع چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگم. ولی چند روز پیش جوابش رو توی یه دیالوگ شنیدم: " به اندازه انسانهای روی زمین راه برای رسیدن به خدا وجود داره!!! ".

جای شکرش باقی است
                آسمان مهتابی است
                        گرچه راهش سخت است
خانه ی دوست در این نزدیکی است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 4:28  توسط فرانکنشتاین  | 

     مدتها بود يه سوال يا يه همچين چيزي ذهنم رو مشغول كرده بود. تو مايه هاي يه جور ناراحتي و يه كمي هم حصرت به عنوان چاشني. اما چند وقت پيش جواب و يا بهتر بگم درمونش رو پيدا كردم:

شيخ(ابوسعيد ابوالخير) ما را گفتند:«كه فلان كس بر روي آب راه مي‌رود». گفت:«سهل است چغزي(قورباغه) و صعوه‌اي(نوعي پرنده و كوچكتر از گنجشك) نيز بر روي آب راه مي‌رود». گفتند:«فلان كس در هوا مي‌پرد». گفت:«زغن(پرنده‌اي شبيه كلاغ) و مگس نيز در هوا مي‌پرد». گفتند:«فلان كس در يك لحظه از شهري به شهر ديگر مي‌رود». گفت:«شيطان نيز در يك نفس از مشرق به مغرب مي‌رود. اين چنين چيزها را چندان قيمتي نيست. مرد آن بود كه در ميان بنشيند و برخيزد و بخورد و بجنبد و بخرد و بفروشد و در بازار در ميا خلق، ستد و داد كند و زن خواهد و با خلق درآميزد و يك لحظه از خداي غافل نباشد».

اسرار التوحيد (محمد بن منور)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 3:44  توسط فرانکنشتاین  | 

     از زمانی که خدا انسان را روی زمین گذاشت، انسان به ناچار در میان هزاران هزار انتخاب و آزمایش رها شد. گاه می کوشید نداشته هایش را داشته کند، و گاه کرده هایش را ناکرده. پس از متمادی سالیانی، انسان، که اکنون سر بر پیشگاه خداوند به سجده نهاده از او چنین می شنود: انسان، اکنون تو اینجای، شادمانی و نادم. شادمانی از این رو که به بهشت من بازگشته ای، و نادمی از آن رو که به جایگاه قربت نمی نازی. از ابتدای خلقتت در بهترین جای بهشت منزلت بود اما خود با انتخابهایت چنین برگزیدی که چه شوی. گاه لذت فردا به امروز فروختی و گاه عذاب فردا به امروز چشیدی!!!

"ما خود حکاکان تاریخیم، مبادا آنگونه بتراشیم که نیاز به مرمت کند"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:18  توسط فرانکنشتاین  | 

     باز هم آن دهه پرشور و گداز محرم آمد و رفت و بار دیگر انگیزه های ویژه و عجیب در مردم سراسر ایران و حتی جهان بوجود آور. مردانی که با توسل به عباس علمدار علمهای چندین متری و چند صد کیلویی را روی دندان بلند می کنند، انگیزه های عجیبی که باعث می شود سنج و دمام زنان ساعتها به دمام های خود بکوبند و خسته نشوند، مردانی که ساعتها چلاب( کلمه ای اشتباه در عربی به معنی به هم چسبیده برای مراسم سینه زنی بوشهری -همان سینه زنیهای کویتی پور، فخری و آهنگران-) می زنند و خستگی ناپذیرند. روحی که در این جوانان دمیده از کجا آمده. همین جوانانی که که تا دیروز دنبال هزار کوفت و زهرماری بودند چرا امروز می آیند و این مراسم های مذهبی-آیینی را با چنین شوری انجام می دهند. شاید بگویید برای جلب توجه، بعضی ها شاید، اما آنان را که چفیه بسته می آیند و چفیه بسته می روند چه؟ آن اشکهایی که پنهانی از چشمانی سرازیر می شوند که دیروز داشت چیزهایی را می دید که زبان از گفتنش شرمسار است را چه؟ خیلی ها می گویند عشق بی معناست. آری بی معناست به شرطی که حسین و ابوالفضل و این همه دل سوخته را نادیده بگیریم. نمی دانم ملاباسم کربلائی را می شناسید یا نه ولی چه می شناسید چه نه لطفا این آهنگ را گوش دهید. سعی می کنم معنی آن را در اسرع وقت توی همین وبلاگ بذارم تا بفهمید دل سوختگی یعنی چی !!!

من البین               یا حسین
من زغری و شاب الراس
  تانیت                        نادیت
لیش تاخر عباس؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 3:11  توسط فرانکنشتاین  | 

     پيري از كوچه‌اي عبور مي‌كرد كه كودكاني چند در آن به بازي مشغول بودند. شاد و خوشحال از سر و كول يكديگر بالا مي‌رفتند و به يكديگر سنگ مي‌انداختند و همديگر را هل می دادند. مي‌خنديدند و شاد بودند. پير مدتي درنگ كرد تا بازي بچه‌ها را ببيند و به ياد كودكي خود افتاد كه همچون آنان به شيطنت و تفريح گذشته بود و چقدر شاد بود، اما حالا نه... و حسرت خورد. خواست نصيحتي كند تا بچه‌ها به حال و روز او نيافتند. "شما  هنوز كوچكيد و نمي دانيد زندگي يعني چه؟ بگذاريد چون ما بزرگ شويد خواهيد فهميد زندگي چقدر سخت و دشوار است!" كودكي از ميان جمع برخاست ندايي داد نه از خود: "پدرجان ما مي‌فهميم زندگي، اما شما بزرگترها معناي آن را فراموش كرده‌ايد."

                                                  الهادي
                                               ۲۱/۱۰/۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2:12  توسط فرانکنشتاین  |