تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من

     همیشه آدمها فکر می کردند و هنوز هم فکر می کنند(البته بعضی هاشان) که هر کسی یک ستاره توی آسمان دارد. هنگامی که کسی از این فانی دنیای عجق وجق رخت خوش بختی برمی بندد ستاره اش نیز افول می کند و بعضی اعتقاد سفت و سخت تری داشتند و دارند که شهاب سنگی که عبور می کند یعنی انسان پاکی از دنیا رفته... اما هیچ کس نمی داند که این ستاره ها کجا می روند. بخوانید گفت و گویی از این ستاره های خوش بر و رو.

ستاره کم فروغ: سلام ستاره. تو چرا اینقدر نورانی هستی؟
ستاره نورانی: نمی دونم. شاید نه اینکه آدم من خیلی خوب بوده، حالا من اینجوریا شدم دیگه...
ستاره کم فروغ: یعنی می گی آدم من بد بوده؟ (بغض میکند)
شهاب سنگ: نه فکر نکنم. آخه اینجا همه نسبت به هم پر نور و کم نورند. اگه فرضیه ی ستاره نورانی درست باشه که منم این احتمال رو کم نمی دونم حتما آدم هامون هم به همین نسبت ها خوب و بد بودند. اما هیچ کسی مطلقا خوب یا مطلقا بد نیست. البته می دونید که همه چیز هم استثناهایی داره...
ستاره نورانی: واااااو چه قدر نورانی. ما که شرمنده شدیم. چه میکنه این شهاب سنگ.
اینجا ستاره ی نورانی کارت خبرنگاری، ضبط صوت و دوربین خودش را بیرون می آورد و چیک و چیک عکس می گیرد.
ستاره نورانی: می بخشید شهاب سنگ عزیز می تونم از شما بپرسم راز موفقیتتون چی بوده و چطوری اینقدر پرنور شدید؟
شهاب سنگ: اولا اینکه من کاری نکردم و آدمم بوده. ثانیا این کارها چیه می کنی؟
ستاره نورانی: هیچی فقط واسه ی خوانندگان مجله مون(خانواده ی نورانی) دارم با شما یه مصاحبه می کنم. حالا هم اگه لطف کنید راز موفقیت خودتون، ببخشید آدمتون رو برای خوانندگان بفرمایید تا اونها هم به یه فیضی برسند!
شهاب سنگ: راستش اول اولاش آدمم زیاد آدم همچین خوب خوب خوبی نبود یه کمی خوب بود ولی از موقعی که فیلم "نمایش ترومن" رو دید خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و از این رو به اون رو شد. همونی هست که "جیم کری" بازی می کنه سینما یک نشونش داد. همون رو می کم.
ستاره نورانی: مگه توی این فیلم چی بود و چه چیزش باعث شد که تحت تاثیر قرار بگیره؟
شهاب سنگ: اونجایی که ترومن می فهمه ملت دارند از توی تلویزیون بهش نیگا میکنن و ییهو متوجه همه چیز شد و باعث شد یه سیر روحانی و عقلانی رو به یک مرتبه طی کنه.
ستاره نورانی: خیلی متشکرم شهاب سنگ عزیز. از اینکه وقتتون رو در اختیار بنده قرار دادید کمال تشکر رو دارم. در آخر اگه حرفی هست بفرمایید.
شهاب سنگ: نه چیزی نیست فقط می خواستم سال نو رو به همه خوانندگانتو تبریک بگم و بهشون گوشزد کنم توی این سال جدید مراقب دوربین هایی که نشونمون میدن باشیم.

     واقعا اگر همه به این ایمان برسند که اون خدایی که همه هواسش به بنده هاشه داره ما رو نیگاه میکنه و تمام جیک و پیک ما رو میفهمه(حتی از بنزین توی باک موتور من هم خبر داره) واقعا به نظرتون کسی کار اشتباهی می کرد؟ نه خدا وکیلی؟

در پناه حق شاد سرزنده باشید و سال نو بر همه مبارک...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:24  توسط فرانکنشتاین  | 

     نيازي نيست من هم مثل بقيه گوش زد كنم كه عيد نوروز نزديك شده و فلان است و بهمان؛ اما چند مسئله ديگر هم وجود دارد كه شايد كمتر بهشان توجه شود. مثلا؟ مثلا اينكه درسته كه كه عيد داره كم كم حسابي نزديك ميشه اما يه جاهايي هست كه يه كسايي كم كم شاديهاشون داره دور و دور تر ميشه. چرا؟ چرا كه نه، خود شما، آره خود خود شما (كه البته نمي دونم چقدر درآمد داريد)  وقتي يه ماشين آخرين سيستم مي بيني كه يه بچه كمتر از نصف شما سن داره. چه حسي به شما دست ميده يا اگه يكي با بهترين لباسها و وسائل تردد ميكنه كه شما حتي جرات بردن نام ماركش رو هم نداريد، اونوقت؟ حالا بزاريد يه خرده مسئله رو وخيمتر كنم. اگه يه بچه اي كه 7-8 ساله داره از يه لباس كه از برادر به اون برادر منتقل شده پوشيده -لباسي كه از بس وصله پينه شده رنگش رو تشخيص بدي خداوكيلي بايد به آي كيوت جايزه بدي- يه بچه هه رو ببينه كه با مامانش داره خريد ميكنه و هر چي دلش مي خواد با هر قيمتي ميخره و... . يا ماديات رو بي خيال وقتي يه بچه  اي كه باباشو يا مامانشو به هر دليلي از دست داده و اين اولين ساليه كه كه بدون اونا داره خريد ميكنه و نمي دونم مي دونيد يانه كه هر چي لباس انتخاب ميكنه ساده اند و تيره. اونقدر تيره كه ميشه توشون اوج اشك و اندوه رو احساس كرد و اوون پسري كه تا پارسال با باباش مي رفت چارشنبه سوري امسال حتي از دم در خونه هم بيرون نرفت.

نه شادي اونقدر بهمون نزديكه و نه غم اونقدر دور و بعضي وقتها هم برعكس

يا رب مددم كن تا آن كنم كه تو دوست داري و از آناني شوم كه تو بدانها محبت
آنچنان محبتي در دلم قرار ده كه تو را با هيچ چيز به معامله مگذارم و روحم را با هيچ چيز به معاوضه
آنچنانم كن كه به خاطرت با هر غير به مجادله برخيزم و به عشقت با هر دوست به مرافقه
درس عشق آنگونه بياموزانم كه هوالمحبوب به رسم و الخط ضمير بنگارم
رفع مصائب دوستان و فزون خنده هاشان را بر من ارزاني دار تا آنگونه شاد باشيم كه تو مي خواهي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 1:27  توسط فرانکنشتاین  | 

     مطمئنا تا حالا پشت سر كسي ديگه حرف زديد. شك نكنيد كه پشت سر خودتون هم حرف كم زده نشده ولي يه چيزي ميگم كه اين به اوون در ميشه. هر موقع كه توجه مي كنيد كه چرا پشت سر فلاني يا بهماني حري زده ميشه يا طرف مورد تمسخر قرار ميگيره تنها دليلش ضعف انسانه. حال اصلا ربطي نداره كه توي همون مسئله آدم ضعف داشته باشه. مثلا يه نفر توي دوست پيدا كردن مشكل داره به هر كي كه ميرسه يا توي يه جمع كه ميشينه يه عيبي براي بقيه مياره چرا؟ چون خودش نمي دونه كجاي كارش ايراد داره و مي خواد اينطوري بقيه رو هم خراب كنه. البته آره ارواح عمه‌اش. وقتي يه نفر رو ميشينن پشت سرش ميگن كه مثلا خيلي رق و فقه واسه اينه كسي خودشون رو تحويل نمي گيره(و اين يه ضعفه) يا وقتي توي يه كلاس پشت سر آقاي X ميگن كه خيلي خرخونه چون فقط وفقط به نمره هاش و احترامش پيش معلما حسادت ميكنن. توي اين مسئله اينقدر ميشه مثال زد كه دهن كف كنه عينهو پودر رخت شويي، ولي همه‌ي اين ها به يه مئله ختم ميشه. حسادت و اونم ناشي از ضعفه. اما حسود نه تنها باعث آزار خودش ميشه و تعادل روحيش كم كم از بين ميره بلكه به ديگران هم لطمات جدي ميزنه. سند و مدركم هم شيخ سعديه كه اين پايين مي‌تونيد بخونيد چي گفته: ( فقط واسه بعضي از دوستان جاهاييش رو معني مي ذارم، ببخشيد ها جسارت نباشه!!!)

     سرهنگ‌زاده‌اي بر در سراي اغلمش ديدم كه عقل و كياستي و فهم و فراستي زايدالوصف داشت، هم از عهد خُردي آثار بزرگي در ناصيه او پيدا(1).
بالا سرش ز هوشمندي          مي‌تافت ستاره‌ي بلندي(2)
     في‌الجمله مقبول نظر سلطان آمد كه جمال صورت و معني داشت و حكما گفته‌اند: توانگري به هنر است نه به مال، و بزرگي به عقل است نه به سال.ابناي جنس(3) او بر منصب او حسد بردند و خيانتي متهم كردند و در كشتن او سعي بي‌فايده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟(4) ملك پرسيد كه موجب خصمي اينان در حق تو چيست؟ گفت: در سايه‌ي دولت خداوندي، دام ظِلُّه، همگنان(5) را راضي كردم مگر حسود را كه راضي نمي شود الا به زوال نعمت من؛ و اقبال و دولت خداوند باد!
توانم آن كه نيازارم اندرون كسي
               حسود را چه كنم كو ز خود به‌رنج دَرست؟(6)
بمير تا برهي، اي حسود، كاين رنجي است
               كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست(7)

شور بختان به آرزو خواهند          مقبلان را زوال نعمت و جاه(8)
گر نبيند به روز شب پره چشم          چشمه‌ي آفتاب را چه گناه؟(9)
راست خواهي، هزار چشم چنان        كور بهتر كه آفتاب سياه(10)

توضيحات(بصورت آزاد از گلستان سعدي تصحيح و توضيح حسن انوري):
1- كه از كودكي نشانه هاي فهم و هوش در پيشانيش نمايان شد.
2- چنان بود كه گويي ستاره‌اي از بزرگي و عظمت بالاي سرش مي‌درخشيد.
3- هم رديفان
4- در جايي كه دوست مهربان است، دشمن دو به هم زن چه كار مي تواند بكند؟(چه اثري دارد؟)
5- همگان، همه مردم
6- اينكه روح و جان كسي را نيازارم برايم آسان است مگر حسود را كه از خود نيز در رنج است
7- اي حسود بمير كه از اين رنج و مشقت جز با مرگ رها نخواهي شد
8- بدبختان از بين رفتن قدرت و نعمت و ثروت خوشبختان آرزو دارند
9- اگر چشم خفاش(حسود) در روز نمي بيند، تقصير آفتاب چيست؟
10- حقيقت را بخواهي هزار چشم مانند خفاش بهتر از آن است كه آفتاب تاريك شود و گيتي دچار ظلمت گردد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:58  توسط فرانکنشتاین  | 

     چند وقتیه مطلبی فکرم رو مشغول کرده. البته قبل از من خیلی ها به این مسئله نیم نگاهکی انداخته و جسته گریخته ناخونکی زده و رفته اند. ولی  خدا وکیلی بطور جدی کسی رو ندیدم درباره این مطلبی گفته باشه که چرا خیلی ها عقل رو بر اساس سن می سنجند و یا اینکه سخن افراد معروفتر و معتبر تر خیلی با ارزش تر از حرف یک نوجوان 15 - 16 ساله است؟
     مسلما تا حالا بچه که بودید یا اگر نبودید جوان و نوجوان والخ که حتما دیده اید. تا حالا توجه کردید که چرا این مسئله وجود داره. بنده ی خدا جوونه با هزارتا سلام صلوات توی یه جمع می خواد یه حرفی بزنه و نظر بده که متاسفانه که متاسفانه* اون جمع هم سنش نیستن، نظر داده نداده چنان تو پوزش می زنند که اگر آخ بگوید همسان گذر از هفت خان رستم هنر بزرگی کرده است. بدبخت یه حرفی می زند که یک کمی فقط یک کمی با افکار منسوخ اون جماعت بخت برگشته مغایرت داره. حالا وانت بیار و هندوونه بار کن. از پدر و مادر گرفته تا جد همه مون حضرت آدم رو جلوی چشماش میارن و انگشت سبابه شون رو می کنن توی حدقه چشم اونا که بیایید این مفلوک خدا زده رو جمع کنید که از دست رفت. اما اگه همون حرف رو یه پیرمرد 60 - 70 ساله (البته میدونم تازه چلچلی جوونی شه اما آخه از این پیرمرد جوون تر گیر نیووردم. با کمال پوزش از 60 - 70 ساله های گرام) یا یه نویسنده یا هر کوفت  زهرمار دیگه بزنه یک به به و چه چهی راه می اندازند که ندونی میگی خروس قندی میک می زنند. آخه لامذهب ها این چه وضعه قضاوته؟ بعد تازه خوبه اگه به همین کفایت کنن. اگه 15 - 16 سالش باشه میگن بچه اس چیزی حالیش نیست. اصلا نمی فهمه چی داره میگه. اگه 19 - 20 سالش باشه میگن تازه سرش گرمه نمی دونه چی میگه. اگه 25 - 26 سالش باشه میگن بیست و دهتا فیلم دیده و کتاب خونده، اینا رو میگه بذار بیاوفته تو خط زندگی همه این چیزا میپرن از مخ معیوبش. اما دنیا با همه این چیزاشه که قشنگه بس بیایید بازم به دنیای خوشگل خودمون لبخندی به پهنای بلندای آسمان بزنیم.

من را چه کار با تو این روزگار پستی
               می را ننوش یک دم از جام خود پرستی
دست بگیر و بشکن جام می جدایی
               ور نشکنی تو این را ساقط شوی ز هستی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 3:10  توسط فرانکنشتاین  | 

     خوابم می آید. پشت دستگاه نشسته ام و صفحه ای از پس صفحه ی دیگر می گذرند و جای به یکدیگر می سپارند، بی هیچ احساسی. خنده ام می گیرد از این همه آدمهایی که فکر می کنند برای خودشان کسی هستند. توی صورت آدم نگاه کرده نکرده می فهمانندمان "که برو آقا تو که هیچی حالیت نیست" و فکر می کنند اگر خودشان را بزنند به بی خدایی و شیطان و سیاهی و نهیلیسم ... والخ، به قول این شخصیت انیمیشنیه تو کلیپهای شرکت گاز "پوچی خیلی کلاس داره". صفحه ها می گذرند رنگها جای جای صفحه را رنگین کمان سیاهی کرده اند. یکی خاکستریست، یکی طوسی، یکی فیلی، یکی سیاه، یکی سفید. الآنه از هر کسی که فکر می کند آخر کلاسه بپرسی زندگی رنگیه یا سیاه و سفید؟ یک آنچان ژستی می گیرد که پوز ژست مارلون براندو را روی موتور در وحشی چنان می زند که مارلونی مادر مرده توی قبر ویبره می رود عینهو سامسونگ. باد تو غبغب آنچنان می اندازد که توفان کاترینا همچین کم می آورد توپ. دست زیر چانه، نگاه رو به آسمان اگر پیپ یا سیگار دم دست باشد چه بهتر، آخر سر جوابی که می شنوی بیش از این نیست: "سیاه و سفید جانم، بگذار کمی کتاب بخوانی و سی و شصت تا فیلم سیاه و سفید دهه پنجاه شصتی ببینی می فهمی. برو کمی قهوه تلخ بخور و بوف کور بخوان". چه مزخرفاتی. آخر بنده ی خدا صادق خان اگر می دانست  مردم به افکار همچون آینه اش چه پیچ و تابی می دهند نه تنها بوف کور نمی نوشت که دیگر می رفت سراغ نوشتن جغد عینکی. بیایید کمی به این لکنتی ها لبخند بزنیم و به دنیای رنگی و آفتابی خودمان.

آسمانم آبی
    جای پایم خالی
         خانه ام سرخابی
پس چرا تنهایی؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:2  توسط فرانکنشتاین  |