تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من

     تازه پيچ جاده را رد كرده بودم. از اينكه توي اين موقعيت زيادي معمولي و با اين خونسردي توو يه سفر يك هفته اي كه تازه بايد اوج خوشي و خنده باشد يه همچين حرفي مي زند، شوكه شدم. اينقدر محكم روي پدال ترمز فشار دادم كه سرم محكم خورد به فرمان و نازنين جيغ كوچكي كشيد.
     - نازي با من از اين شوخي هاي مسخره نكن. خودت كه خوب مي دوني من قلبم درد مي كنه. دكتر يعقوب نژاد هم كه خودت شاهد بودي چي مي گفت. تو رو مولا منو اذيت نكن. ميدوني كه استرس برام سمه.
     و اين سم آخري رو زيادي با تاكيد گفتم، طوري كه فكر كنم داد زدم، آره داد زدم.
     - امير نگاه كن، بذار قسنگ كه رسيديم ويلا با هم حرف مي زنيم. اصلا مي دوني چيه؟ مگه من نگفتم و اصرار نكردم كه بيايم اين سفر؟ خوب فقط و فقط براي همين بود كه اين موضوع رو بهت بگم. شايد حل بشه شايد هم نه.خدا رو چه ديدي. تازه من خوب مي دونم كه هم تو هم من آدم هاي بالغي هستيم و از روي احساسات و عواطف بچه گونه و اين چه مي دونم عشق و عاشقي هاي 17، 18 ساله كه با هم عروسي نكرديم. واسه همين هم خوب مي تونيم حرفهامون رو به همديگه بزنيم. اوكي؟
     فكر كردم از اين نظر كه بگذاريم برسيم ويلا حرف بزنيم حق با اون بود. البته توي بقيه حرفهاش هم هيچ غلط و اشتباهي نبود. متاسفانه هميشه اينجور بود. ماشن خاموش شده بود و با هزار مكافات روشنش كردم.
     - اي درد بگيري اوس حبيب با اين ماشين رديف كردنت.
     تا ويلا حتي يك پشه هم جرات ويز ويز نداشت. ويلا كه رسيديم مش رمضون را فرستادم دو پرس غذل از همين رستورا چند كيلومتر پايين‌تر بگيرد. نمي خواستم هنوز نرسيده نازنين شروع به پخت و پز كند. نازنين رفت توي اتاق تا لباسهايش را عوض كند. بيرون كه آمد مستقيم رفت طرف يخچال تا مثل هميشه سان كويك درست كن. پرتقالي.
     - نازي حالا واقعا مي خواي طلاق بگيري؟ آخه واسه چي ما كه مشكلي نداشتيم.
     - مي دوني امير، يه وقت هايي يه تصميم هايي هست كه گرفته شده و آدم فقط مي تونه تلاش كنه عوضشون كنه و اگر تلاش هاش به جايي كه بايد برسه، نرسيد همون تصميم هايي كه قبلا گرفته شده عملي ميشه.حالا هم مثل منه كه تصميمم رو گرفتم و حالا مي مونه ببينيم تغيير مي كنه يا نه؟
     تقريبا ديگر داشتم مي تركيدم كه چطور اينقدر خونسرد حرف مي زند. با اين حال خيلي خودم را گرفتم كه سرش داد نزنم.
     - به همين راحتي؟
     - نه به همين راحتي، ولي خوب ديگه!
     - يعني چي خوب ديگه! مگه من چه غلطي كرم كه اينجوري بايد تاوونش پس بدم. اشتباهم كجا بوده؟ نه د بگو لا مسب.
     - اولا صدات رو بيار پايين. ثانيا تو اصلا مي دوني محبت چيه امير؟
     اشك ها هميشه اذيتم مي كرد. هيچ وقت دوست نداشتم اشك هاي كسي را ببينم. آن هم كي؟ نازي!
     - حالت خوبه نازي؟ گريه نكن تو رو خدا. مگه من چي گذاشتم توي زندگيمون. از كله سحر تا بوق سگ دارم كار ميكنم كه نا سلامتي ما دو تا راحت باشيم. الحمدالله مثل خيلي هاي ديگه 5، 6 تا بچه كه نداريم كه نرسيم به خودمون برسيم. پس كميت چيمون مي لنگه؟
     - تو تا حالا چند بار به من گفتي دوست دارم؟ اگه هر بار كه اينو گفته بودي يه انگشتتو قطع مي كردي هنوز مي تونستي به راحتي با هر دو دست بنويسي.
     - مگه خودت هميشه نمي گي ما مثل بچه 17، 18 ساله ها نيستيم كه از رو عشق و عاشقي هاي آبكي ازدواج كنيم.
     - چرا ميگم ولي تو ديگه شورشو در آوردي تا حال چند بار كه از بيرون اومدي يه شاخه گل، فقط يه دونه دستت بگيري برام بياري. نه بشمار امير. تو رو خدا ببين مردم آه ندارن با ناله سودا كنن ولي بدون هم آبم نمي خورن.
     - برو بابا تو هم به اون ميگي زندگي. مرده شو هر چي عشق وعاشقي و اين جواد بازي هاست ببره.
     - امير يادت اول بحثمون گفتم بعضي تصميم ها گرفته مي شه و بايد تغييرشون داد؟
     - آره، خوب كه چي؟
     - مال من ديگه تغيير نمي كنه.

     وقتي مرتضي كتاب رو بست از پنجره اتوبوس بيرون رو نگاه كرد و تا به ايستگاه برسه پلك هم نزد. سر خيابان كه رسيد از گل فروشي سر خيابان يك شاخه گل خريد. اسمش را بلد نبود ولي سرخ سرخ بود. به رنگ خون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 15:38  توسط فرانکنشتاین  | 

     كوفتگي و خستگي شديدي تك تك عضلات اين چار پاره پوست و استخوانم را بد آزار مي دهد. از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان تا همين الانش فكر مي كردم آدمي كه تا دسته چاقو كرده اند توي شكمش آن هم از آن چاقوهاي تيز زنجاني دسته فلزي، بايد دردش بگيرد نه اينكه عينهو من اينجوري كوفته شود. خدا را چه ديدي شايد اينجوري باشد، آخر نه اينكه اولين تجربه ي چاقو خورديمان است. اصلا مي دانيد چرا آدم چاقو خورده مي ميرد؟ نه؟ نه اينكه خون رفتنش بي تاثير باشد، هست ولي آن چند نا قابل ميلي متري كه هوا مي رود توي خونش است كه كارش را در مي آورد. ببخشيد كه اينقدر تند تندك روده درازي ميكنم، بيشترش به خاطر خودم است. خوب شايد اينها را مي دانستيد ولي فكر نمي كنم بدانيد حقير اصلا جرا چاقو خورده ام و يا آن جوانك موفرفروي ديلاقي كه الان دارد اسلوموشن وار فرار مي كند كيست؟
     قضيه نه زياد پيچ و تاب دارد و نه خيلي عجيب و غريب. خدا را چه ديدي شايد بايد اينطوري مي شد، كه شد. خوب است ما كه تا امروز روي خطوط حركت كرديم اي دو سه چند صباحي هم كه مانده رويش بمانيم بد نيست. فردا نمي گويند پسرك چشمچران را ببين با اينهمه خاري كه درآورده باز هم دارد كفر مي گويد. نه كه خيلي همرديفان من كتك و سيلي و مشت و اوردنگي نخورده باشند، ولي آنهايي كه كارشان به چاقو خوردن مي كشد ديگر يعني كار بيخ كرده اند و وضعشان خراب است و رسواي عالمشان مي كنند. ولي من فكر نمي كنم زياد طولش داده باشم. فقط يك نگاهكي كردم و ديگر نتوانستتم دست بردارم. داشتم از دانشگاه برمي گشتم و كيف و كتاب به دست، شاد و شنگول به قدم زدنم مشغول بود كه اين لا مذهب هوش و حواس كه هيچ، كت و كتابمان را هم برد. هوش و حواسم را او و كيف و كتابم را آقا دزده ي ملعون.
     همان موقع فهميدم كارم بدجور در روزگار گره خورده. از همان گره هايي كه وقتي مي خورد با دندان هم بازش كني اسفندي چيزي بايد برايت دود كنند. همينطور دارد خون مي رود و من هي حالي به حالي تر مي شوم. مردم هاج و واج مانده اند كه چكار بكنند. هر كسي يك نظري مي دهد و نمي دانم چرا اينقدر كند حركت مي كنند. يكي بالاخره به كله گچي اش فشار آورده و ارد مي دهد كسي ماشيني چيزي حاضر كند.
     آنقدر در خانه بدون شلنگ تخته انداختن رفتار كردم كه مادرم جلدي فهميد ماجرا چيست و پس گردني نثارم كرد و گفت كه هنوز دهنت بوي شير مي دهد پدر سوخته. من هم خودم را به نفهمي و خريت زدم نكه بخواهد يك دستي بزند. تا يك هفته سعي مي كردم كه در همان لحظه دوباره همان جايي باشم كه آنروز بد جوري هوا شدم، داما نمي شد اين لامدهب روزگار. ولي دست آخر شد. توي راه اينقدر هوا سرد بود كه فكر نمي كردم تابستان هاي ماهم بشود اينجوري سرد باشد. پارسال كه با بچه ها شمال رفته بوديم هوا اينجوري سرد بود كه الان توي اين ماشين اوراقي.
     با كلي كلنجار بالاخره جلو رفتم. لالموني گرفته بودم. دست كردم توي كيف و نامه ي هزار بار پاكنويس شدهاي كه دم به دقيقه عوضش مي كردم را تحويل داده نداده چنان غيبم زد كه سايه ام حدود ده دقيقه اي دير رسيد خانه. هي فكر مي كردم چه شود و چه نشود. به بيمارستا رسيده بوديم. فقط صداها را مي شنوم. هياهويي برپاست. هر كسي دارد كاري انجام مي دهد. تختم را سريع هل مي دهند داد ميزنند اتاق عمل اورژانسيه.
     دارد از دور نگاهم مي كند. زياد صحنه جالبي نيست. هول برم داشته. چهار شانه و موفرفرو با سبيل هايي كه دو سه سانتي از بناگوش در رفته و زنجيري كه هي دور انگتانش تاب مي خورد. چشمهايش چقدر شبيه همان چشماني است كه آنروز هوايم كرد، و بيني اش. فقط صداي دكتر را مي شنوم كه مي گويد: "كبدش، كبدش پاره شده".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 16:10  توسط فرانکنشتاین  | 

     امشب نوبت من است که رخت خوابها را روی پشت بام پهن کنم. رخت خوابها ها زیادند و نمی شود یک دفعه ای همه شان را بالا برد. مجبورم دو سه تا دو سه تا اینکار را بکنم. هر کس جای من بود ناراحت می شد ولی من از این مسئله خیلی هم خوشحالم. اول از همه تشک و پتو و بالشت پدر را می برم. کله ام که به هوای باز می رسد از فرط باد خنکی که می وزد مور مورم می شود. رخت حخوابها را یک هو رها می کنم مهیبکی صدا می دهد. از عمد این کار را می کنم تا توجه اش را جلب کنم. قبلا حساب کرده ام که چه روزهایی نوبت اوست، من هم با مصیبتی توانستم نوبتم را با او هماهنگ کنم. جاهای دیگر را نمی دانم ولی طرفهای ما همه ی کارها را به نوبت انجام می دهند. کوچک و بزرگ هم ندارد. از ماست و نان و شیر خریدن گرفته تا ظرف شستن و جارو زدن و رخت خواب پهن کردن.
     سریع تشک را می کشم و پتوی پدر را مرتب می کنم و بالشتش را سر جایش ذو سه بار بالا و پایین می کنم و رویش می کوبم، که مثلا درستش کنم. زورم می رسد دوتا دوتا ببرم اما اینکار را نمی کنم، که طول بکشد دیگر. پنج نفریم.
     رخت خواب مادرم را که می برم، آن طرف پدرم پهن کی کنم. دارد کتاب می خواند. سیم سیار آورده تا بالا. چراغ مطالعه ی خوش بر و رویی هم دارد. هر چی زور می زنم نمی توانم بخوانم اسم کتاب چیست. فقط عکسش معلوم است. سیاره ای با پسرک یا دخترکی مو طلایی، یک خانه کوچک و یک گل فکر می کنم سرخ. از اینجا که اینطور می نماید. الله اعلم.
     رخت خواب برادرم از همه سنگین تر است. هم تشکش کلفت تر است و هم اینکه عادت دارد همیشه لحاف روی خودش بیاندازد. می گوید اینجوری راحت تر خواب می رود. جل الخالق. کتاب را کنار گذاشته و دارد به آسمان نگاه می کند. حتما دارد به چیزهای خیلی خیلی مهم فکر می کند. کاشکی جای آن ستاره های سو سو زنی بودم که بهشان نگاه می کند یا جای هر چیزی که دارد بهش فکر می کند. حتی اگر آن روان نویس سبزه باشد که امروز گمش کرده.
     سریع رخت خواب خواهر کوچولویم را می برم که از همه راحت تر است. آخر فکری به سرم زده که می خواهم زود عملیش کنم، تا نیامده اند که بخوابند. سر جایم میخکوب شده ام، هرچه تلاش می  کنم تا برگردم و آخری را هم بیاورم پاهایم مدد نمی کنند. روسری قهوه ایش را در آورده و آن سبزه را که هفته پیش قایمکی زیر بالشتش گذاشتم دارد سرش می کند.همانی که وقتی فهمیدم می خواهند از اینجا بروند برایش خریدم و آنقدر از ترس اینکه کسی نبیند زیر بالشت قایمش کرده بودم که کاغذ کادو بنفشش که عکس تدی با چند تا قلب قرمز کوچولو توش داشت حسابی مچاله شده بود، و آنقدر بیدار ماندم تا مطمئن شوم همه خوابیده اند و آرام به پشت بامشان رفتم و با کلی ترس و دلهره زیر بالشتش گذاشتم. تا بحال او را اینقدر زیبا ندیده بودم. باید آنقدر پولدار می شدم که بتوانم تمام کارخانه های گیر سر سازی دنیا را بخرم و تعطلیشان کنم. آنوقت موهایت برای همیشه اینجوری روی شانه هایت ریخته می مانند. اما آنوقت کارگر های شرکت چه کنند، آنها هم خانواده دارند. هان تغییر کاربری می دهم تا همه شان روان نویس تولید کنند. فقط سبز. انواع سبز.
     از پایین صدا می آید، می فهمم که زیاد وقت ندارم. همراه تشک ملافه ی خودم، دفتر و دستکم را هم می آوردم. زود یک برگ سالم ازش می کنمو با بهترین خطی که می توانم می نویسم.

               فردا از اینجا می روید و دیگر هیچ وقت آن شیرین خنده هایی را که دیوانه ام می کند نمی بینم.
               فردا از اینجا می روید و من در داغ همه ی رویا های آن داغ بوسه های نکرده می سوزم.
               فردا از اینجا می رود و من تنهاترین تنهای این تنها دنیای تنهایی می شوم.
               فردا دیگر با شما امید هم از این خانه رخت برخواهد بست.
               فردا از اینجا می روید و لااقل نمی دانم چرا اینقدر جریزه ندارم که بپرسم کجا.
               فردا من هم از اینجا می رود.

     موشک می کنم. هیچ وقت موشک درست کردنم خوب نبوده. پرت می کنم. ولی اینبار گویی دنیا همپای با من موشکم را بدرقه می کند. همه دارند کمک می کنند. دستم، کاغذ، هوا، باد و خدا...
     نزدیکش که می شود زود می روم زیر ملافه وسرم را می گذارم روی بالشت و آنقدر گریه می کنم که بالشت خیس خیس می شود. من از حال رفته ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 17:22  توسط فرانکنشتاین  | 

     سرم را از شیشه ی کثیف ماشین بیرون می کنم تا شاید از دست این هوای خفقان آور و گرفته ی داخل که کم کمک دارد حالم را بهم میزند خلاص شوم. توی ماشین هیچ حرف خاصی زده نمی شود، و همه گرم شنیدن موسیقی ای هستند که ضبط ماشین نتراشیده و نخراشیده به بیرون تف می کند.
     گفتا تو از کجایی، کآشفته می نمایی
                گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
     درخت، چاله، سنگ، دوباره چاله، درخت، یه درخت بزرگتر، بازم یه چاله ... بیرون دیگر برایم خسته کننده شده است. قصد می کنم که داخل بیایم، اما مثل همیشه با یک شرط. با خودم میگم:
- اولین ماشینی که توی پلاکش 4 داشته باشه، همین که رد شد میام تو (بجز کد شهر).
     احتمالش زیاد است اما انگار ماشین ها هم با من سر بازی دارند. نه اولی و نه دومی. باز میگم:
- نکنه تا سه نشه بازی نشه.
     اما سومی هم هیچ خبری از 4 ندارد.
- هه... واقعا که اینم از راهنمایی رانندگی ما... .
     دارد موهایش را مرتب می کند، خرمایی. دست هایش گویی از آن دنیایی دیگرند. از اینجا لطیف می نمایند، زیبا. کاش جای ساعتش بودم، یا نه، آن انگشتری، نه... نه... روسری اش که در جنگ با باد آن را محکم نگه داشته.
- خداجون این یه دفعه باد رو تندترش کن
     کاش جای ماتیک صورتی اش بودم. کاشکی... کاشکی... . شنیده ام یک نگاه ایرادی ندارد، ولی به مجرد پلک زدن شروع میکند به کنتر انداختن.
- هه... بزار بندازه این لکنتی کنتور.
     راننده مان گازش را میگرد و می رود. سریع یک کاغذ و قلم از کوله ام در میاورم و در ستیز با دست اندازهای این لعنتی جاده ی پر پیچ و خم می نویسم به باد می سپرم... .

می دانم دیداری نخواهیم داشت ...
می دانم مرا ندیده ای ...
می دانم چقدر زیبایی ...
می دانم چقدر حقیرم ...
می دانم اگر تا آخر عمر هم در جاده ها بگردم پیدایت نخواهم کرد ...
می دانم هیچ یک از این جاده ها مرا به تو نمی رسانند.
می دانم ما -اگر "ما"یی وجود داشته باشد- معنایی ندارد ...
نمی دانی چقدر دوستت دارم...
بوس. بوس. بوس.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:28  توسط فرانکنشتاین  |