پلك هام حسابي سنگين شده و به زور باز نگهشان مي دارم. خيره به لامپ تار گرفته 100 واتي مي شوم و نيشخند مضحكي روي لبم مي نشيند، آخر ياد مستر بين افتاده ام. كلي پشه دور لامپ پايكوبي مي كنند، خنده ي اين نوبت را به دلم وامي گذارم. خون جلوي چشم هام را گرفته و كلت رولور كاليبر 44م را پر فشنگ مي كنم و جيغ هاي مكرر و التماس هاي پي در پي اش را به وجدانم واگذار مي كنم. البته اگر مورد اين ننگ كاري از دستش بر بيايد. اسلحه را به سمت سرش نشانه گرفته ام. سري كه دارد پاهايم را مي بوسد. نمي خواهم لباس هام كثيف و خون آلود شوند. لگدي به صورتش مي زنم و دو سه متري پرتش مي كنم آن طرفتر، صورتش خون آلود است و فكر كنم بيني اش شكسته. حقش است.اسلحه را به سمتش نشانه مي روم. خنده مستانه اي سر مي دهم، هماني كه توي دلم نگهش داشته بودم.دستم مي لرزد و بي اراده به سمت شقيقه ام مي رود و هر چه مي خواهم انگشتان گره شده به كلت را باز كنم نمي توانم. فكر نكنم هيچ ارده اي بتواند الان دستم را از خواستش باز دارم. از اين وضعيت خنده ام گرفته. بنگ.
ناگهان پلك هام باز مي شود. هنوز سنگين اند اما شوكه ام. مي دانم كجايم اما نمي دانم چرا گيج و منگم. نا ي بلند شدن ندارم به تدي ام نگاه مي كنم و بعد به قلاب لخت پنكه كه چند وقت ديگر بايد راه بيافتد و فكرش را مي كنم كه تدي را حلق آويز كنم. بي صدا حلقومم جاي به خنده باز كنم و خس خسي بيرون مي خزد. چهره اش برافروخته است. "شمر" جلويش "حر" است. خيزه نگاهم مي كند و اسلحه را با فشنگ هاي طلايي دانه دانه پر مي كند. هر چه كمك مي خواهم و زجه مي زنم و خاك نداشته بر سر مي كنم افاقه نمي كند. التماس مي كنم، قسم حضرت عباسش مي دهم و به جان خانم گلي و حاج كاظم خدا بيامرز. اما ميخ توي سنگ كوبيدن است، كله شق. به پايش مي افتم و گريه مي كنم و پاهاي لختش را مي بوسم. هر چه قدر بيشتر التماس مي كنم بيشتر برآشفته مي شود. لگدي به صورتم مي زند و پرتم مي كند. پايم گير مي كند به گوشه كمد و مي افتم كنج لخت ديوار. اسلحه را به سرم نشانه رفته. دستش مي لرزد، اولش نه زياد، اما بعد آنقدر كه فكر نكنم بتواند درست نشانه برود. نمي دانم چند تا اما كلي فشنگ دارد كه مي تواند امتحان كند. سيبل متحرك نبوديم كه شديم. دم آخري چه جاي خنده است نمي دانم. خفه اش مي كنم، اما انگار كه فهميده باشد نمي تواند از دهانم خارج شود از دهان او بيرون مي آيد. بلند بلند مي خندد و كم كم دستش از لرزش باز مي ايستد و آرام به سمت سرش مي رود. لبخند عجيبي مي زند. بنگ.
حسابي كلافه شده ام و اگر كم كم ادامه پيدا كند ديوانه مي شوم. كامپيوترم هنوز روشن است، بلند مي شوم كه خاموشش كنم. صداهايي مي شنوم كه زيادي شبيه جيغ و گريه و فرياد است. باز هم حتما توهم است، اما چه توهم واقعي و وحشتناكي. به دنبال صدا از اتاق بيرون مي روم، صدا از انتهاي راهرو مي آيد. سرعتم را بیشتر می کنم. دستم روی دستگیره می لرزد، لحظه ای مکث می کنم تا خط میان واقعیت و رویا را تشخیص دهم. آرام در را باز می کنم. مادرم گوشه ي اتاق دارد زجه مي زند و پدر اسلحه به شقيقه گویی لبخندی را زورکی به دهانش دوخته اند. بنگ.
دارم سوار قطار مي شوم و هي حرص مي خورم و زمين و زمان را فحش مي دهم. فحش مي دهم و عرق سردم را که آرام آرام دارد تمام صورتم را خيس مي کند پاک مي کنم. عرقم را پاک مي کنم و هي به اين فکر مي کنم که چرا از بين اين همه آدم من. فکر مي کنم و کله ام سوت مي کشد و نمي فهمم دنيا چرا بايد اينقدر بد بچرخد، اما شايد هم خوب بچرخد. نه براي من شايد براي شيوا. چرا شايد؟ حتماًٌ خوب مي چرخد که منِ اين همه به پايش نشست را ول مي کند و مي رود با کسي ديگر. امروز که به تهران رسيدم از شوق ديدنش داشتم پرپر مي شدم. نمي دانم چطور از قطار پياده شدم که يادم رفت شارژر موبايلم را بردارم و الان از بي شارژي دارم ميميرم و خاموشش کرده ام. نه که گوشيم نصف عمر است. اما نه، حالا که فکرش را مي کنم مي بينم چه بهتر که شارژر گم شد يا بهتر بگويم جاماند، تقدير خدا بوده که بماند و من الان بي شارژر باشم، تا کمتر حرص بخورم، تا کمتر به اين فکر بيافتم که نکند الان اس ام اس بدهد يا زنگ بزند و قربان صدقه ام برود و بخواهد از دلم دربياورد. اينقدر گفت که چرا نمي آيي چرا نمي آيي که بالاخره با اين همه کلاس پشت سر همي که داشتم يک جوري دو سه پنج کلاسي را دودر کردم و رفتم. اين دو سه غيبت متداول استادها را استفاده نکردن به درد اين موقع ها مي خورد ديگر. حالا فکرش را بکن با اين همه ادا اصول و دنگ و فنگ همه چيز ناغافل جور شود و تو بيايي و يک همچين صحنه ي وقيحانه اي ببيني. نگاه کن ببين دختره بي چشم و رو با ما چه کار کرد. بگو آخر دختر، حالا که مي خواهي ما را اينطوري اذيت کني و رها، و بروي با يکي ديگر، ديگر چرا پيغام پسغام مي فرستي که بيا. حالا گيريم ما آمديم، بايد اينجوري ما را سکه يک پول کني. اصلا وقتي از پشت شيشه کافه اقاقيا ديدمش يا بهتر بگويم ديدمشان کپ کردم، همانجا نشستم و تکيه دادم به ديوار زير شيشه، زن ژيگولي هم با سگش رد شد و صد توماني پرت کرد جلويم. نه که مثل اين مادر مرده ها نشسته بودم آنجا و لباس هام حسابي خاکي شده بود. خب حق داشت ديگر. ولي خوب که فکر مي کنم مي بينم، حتماً موقعي که آمدم داخل جلوي دخل حساب ميزتان را دادم، ديدي. يا آن موقع که محکم در را بستم و اس ام اس پشت اس ام اس، که "بابا بيا بخدا پسر دائيمه پيشم، بخدا به پير به پيغمبر به جون مامانم که مي دوني اصلاً به جونش قسم نميخورم پسر دائيمه تازه از کانادا اومده. اتفاقي اينجا ديدمش. منتظره نامزدش بود. امير به خدا تو اشتباه ميکني. اونجور که او فکر ميکني نيست". و زنگ پشت زنگ و من هي قطع ميکردم و دسته آخر هم گوشي را خاموش کردم. و حالا که روشن ميکنم ميبينم که شارژش دارد ته ميکشد و دوباره خاموشش ميکنم.
توي کوپه نشسته ام و هر کسي در دنياي خودش است. آن آقا کت شلواري دارد روزنامه ميخواند. آن آقا و خانومي که فکر ميکنم تازه ازدواج کرده اند مثل بقيه زوج هاي جوان توي پرو بال هم هستند، خوشند. همين حالا هم يک آقا و دخترش مي آيند، اين را از تفاوت محرز سنيشان ميشود فهميد. دخترک دارد با موبايلش هر و کر ميکند. من هم به شيدا فکر ميکنم. فکر ميکنم که چرا با من اين کار را کرد. يعني همه خاطره هاي خوشمان را از ياد برد. يعني ان جمشيديه رفتن هامان، آن کافه اقاقيا رفتن هامان، آن اس ام اس بازي ها و زنگ هاي شبانه و بوسه هاي پنهاني را، آن عاشقتم گفتن ها که الان، خوب که فکرش را ميکنم ميبينم همه اش الکي بوده، يا آن آشناييه سوژه مان توي مهموني مرتضي که بين اين همه زنگ هر دو مان آهنگه A man who sold the world را روي گوشيمان گذشته بوديم. جالب اين بود که هر دو مان S700 اريکسون دشتيم و من هنوز هم دارم. به ياد اين که ميافتم سريع ميروم سراغ گوشيم و آهنگش را عوض ميکنم، شانسي.
رئيس قطار مي آيد تا بليت ها را چک کند و همه ساکتند. گوشي دخترک زنگ ميزند، آهنگ Amour m'a از جيپسي کينگ است و من ياد اين آهنگ توي مهماني مرتضي ميافتم. ساعت ندارم و نميخواهم از اين و آن بپرسم ساعت چند است.گوشي را روشن ميکنم، سيل اس ام اس هاي فرستده شده ميرسد. همين موقع است که گوشي ام زنگ ميخورد. Amour m'a است. ميخندد.
اصلا حوصله نوشتن داستان نداشتم و مي خواستم هم حال و هوايي عوض كرده باشم و هم دست از نوشتن بر نداشته باشم. نتيجه اش اين شد كه مي بينيد. برداشتي آزاد از غزل "واعظان كين جلوه در مهراب و منبر مي كنند" حافظ:
شبي پيري فرزانه به خرابه اي وارد آمدي. از فرط عطش دست به مشك موجودي در آن حوالي بردي و لاجرعه نوشيدي. نان پاره اي همي جستي و بدان رحم ننمودي. خرقه اي بجستي بي الطفات به صاحبش بخسبيدي. سحر برخاستي و راه خويش بگرفتي. عارف صاحب مال به خرابه بازگشت نمودي و آب و نان را خورده و خرقه را خاك آلوده يافتي. پنداشتي فقيري، تهيدستي بدان رسيدستي و خوردستي. شكر رب العالمين بجاي آوردي كه بدست خويش توان بر سيري فقيري بردي.
شبي ديگر دزدي به خرابه وارد آمد و چنان عطش بگرفتيش كه زهرمار را مي پنداشتي. دو سه روزي طعام بر نگرفته بودي و از خستگي جان خود در آستانه هلاكي بديدي. مشك بجستي و نان و خرقه ي خسبيدن، اما هر چه بانگ نهادي صاحب طعام نجستي و دست به هيچ نزدي و گوشه اي خسبيدي و سحر نزده برخاستي و آهنگ رفتن كردي. عارف كه از دور وي بديدي بانگ بر آوردي ولي صدايش را دزد نشنيدي و راه خويش بگرفتي. عارف پيش آمدي و طعام و آب و خرقه را دست نخورده يافتي. تعجب كردي بر آن جامگان ژنده و طعام نگرفتن از وي.
باز شبي ديگر هم پير و هم دزد بدان خرابه باز آمدي. پير به مثال نوبت پيشين طعام غارت و مشك خشكيده و خرقه خاك آلوده نمودي و دزد هيچ. سحر عارف زودتر آمدي و هر دو بدان وضع بديدي و صبر نمودي به بيدار شدنشان. دزد بيدار شدي و قصد رفتن نمودي كه عارف جلويش بگرفته و گوشه اي بنشانديش. پير نيز بيدار شدي و او نيز هم. عارف احوال را جويا شدي كه چگونه پير فرزانه چنان به مثال راهزنان دست به طعام و آب گشودي و دزد هيچ. پير خاموش ماندي و دزد لختي انديشيد و چنين گفت:
گيرم كه دزد به اذن خود خانه ها كند خالي
اما به رسم مهر و ادب ز دوست كي زند ناني
اين پير واعظ ما به رسم و حرم ندارد كار
كارش همي باشد كه كند سيري دل و جاني
نميدانم دقت كرده ايد يا نه! آدم ها بعضي وقت ها يك چيزهايي مي گويند كه در نگاه اول كلا شوخي به نظر مي آين، ولي وقتي عملي مي شوند همه مبهوت مي مانند كه "اِ... چرا اينجوري شد".
حالا نقل ماست. هر چه گفتم:
- ليلا، اگه زن اون مرتيكه آشغال بشي خودم رو مي كشم ها. مگه اون آشغال كثافت چي داره كه من ندارم. آخه امروز پول، فردا پول، پس فردا، مگه مي خواي زن پول بشي كه اون رو به من ترجيح ميدي؟
به خرجش نرفت كه نرفت. مدام حرفهاي خودم را برعكس مي كرد و به خوردم مي داد:
- كي چي حالا اين همه دم از عشق و عاشقي مي زني. امروز عشق ،فردا عشق، پس فردا عشق، اصلا يه هفته عشق، اما تا كي؟ تا كي مي خواي با عشق اجاره خونه رو بدي؟ تا كي مي خواي با عشق از مش رحيم نون سنگك بگيري و از مصطفي حليمي حليم؟ آخه مي خواي عشق بكنيم تنمون؟ حالا ما هيچ بچه هامون چي؟ آخه اين چه جهنميه واسه جفتمون درست كردي؟
و گريه مي كرد، آنقدر كه سرخ سرخ مي شدند چشمهايش و مجالي نمي ماند براي دستمال كه لحظهاي آرام بگيرد. من هم كه خودم آخر شارلاتان بازي هستم كم آوردم جلوي اين همه اشك و دلم سوخت برايش. و براي خودم هم. اما چكار مگر مي شود كرد. مگر مي شود توي اين لجنزار عشق را پول كرد. خدا وكيلي راست مي گفت كه توي اين آشغال دوني پول يعني هويت. اما من باز هم گفتم:
- اگه زن اون آشغال عوضي بشي خودم رو مي كشم. مگه نمي گي عشق پول نميشه، نون نميشه. پس مي خوام بزارمش لب كوزه لااقل آبش رو بخوريم. منم ميرم اون دنيا هم تو خلاص ميشي هم من. اصلا هم نمي خواد عذاب وجدان بگيري.
از هم جدا شديم و من يكراست نرفتم خانه، نه مثل هميشه. مي دانستم مادرم نگران ميشود اما چه مي شود كرد مي خواستم كَمكي فكر كنم. مي خواستم ببينم آيا واقعا جرات دارم آن حرفهايي را كه به ليلا زدم عملي كنم.
ديروز هم كه ديدمش و گفت كه فردا يعني امروز عقدش است دوباره هم جلدي نرفتم خانه و مدتي پرسه زدم. نه اينكه عصبي باشم، نه. قبلا فكرهام را كرده بودم. راحت راحت بودم، به نقل اين فرنگي ها "ريلسك" يا يك همچين چيزي. مسمم شده بودم. چاره اي وجود داشت. مرگ يكبار شيون هم يكبار.
گذاشتم مادرم بخوابد. خب است كه يك گوشش كر است و روي آن يكي هم كه مي خوابد ديگر هيچ نمي شنود. گوشي تلفن را برداشتم. انگشتم توي حلقه حلقه هاي شماره گير اصلا نمي لرزد، خنده ام ميگيرد به اين همه خونسري. خواهرش گوشي را بر مي دارد. مي گويم لطفا گوشي را بدهيد عروس خانوم خبر خوبي دارم برايشان.
- بفرمائيد...
- ليلا بدون كه خيلي دوست دارم. ولي مثل ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، جك و رز، ا هم به هم نرسيديم پس بزار يكي ديگه هم اضافشون كنن: علي و ليلا. تموم.
گوشي را مي گزارم و پريزش را مي كشم. توي اين فيلم پس پري شبي ديده بودم كه طرف رفت توي وان حمام و پر از آبش كرد و رگش را زد. هر دو تا را. اما ما كه از اين جنگولك بازي ها نداريم. همان يك دوشي هم كه داريمغنيمت است كه آن هم از صدقه سر بابابي خدا بيامرزمان است كه توي آت و آشغالهاي يكي از صاحب كارهاش پيدا كرده بود. نه كه لوله كش بود. ما اولين كسي بوديم كه توي محل داشتيم ولي حالا ديگه همه دارن. روي راه آب را مي گزارم شايد شبيه وان بشود. تيغ را از دسته تيغ فلزي يادگاري پدر در مي آورم. براي آخرين بار به آينه نگاه مي كنم و به چهره ي بدتركيب اين مفلوككي كه از توي آينه زل زده است به من. توي دلم مي گويم ليلا خيلي خيلي دوستت دارم و مي زنم. هر دو را...
حالا دارم از اين بالا نگاه مي كنم. مادرم گريه مي كند چنگ مي زند خودش را، و عمو اكبرم و داداش مهدي كه تازه از سربازي آمده و رضا رفيق فابريكم و مرتضي كه سال تا سال همديگر را نمي دیدیم و همه. ليلا هم گريه مي كند. بلند بلند فرياد مي زنم، هر چند مي دانم نمي شنود:
- ليلا، بشمار ببين با چقدر پول مي شود اشكهاي اين جماعت رو پاك كرد؟