تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من

     نمي دانم چرا نورها اينقدر اذيت مي كنند. مصنوعي هاش كه ديگر واويلاست. توي عكس كه نگاه مي كني هميشه نورهاي مصنوعي يك جور ديگرند، وارفته و بي قواره. هر وقت هم مي خواهي ازشان عكس بگيري اينقدر ناز مي كنند كه از حد نياز در مي كند. بعضي هاشان كه اگر ازشان عكس نگيري هم پا مي شوند مي آيند وسط كادر؛ حالا وسط نشد به آن گوشه كنارها هم افاقه مي كنند. اما امان از آن روزي كه يك نور واقعي بپرد اين وسط، كه معمولا نمي پرد و ما خودمان مثل اين جغله مآب ماهي ها مي پريم وسط تور. كلي هم بدقلقي در مي آوريم تا بگيرندمان. هي ليز مي خوريم و تاب تا لجش را در بياوريم و توجهكي جلب كنيم و او هم توي ماهيتابه مان بگذارد يك كمي هم روغن ورامين و جلز و ولز؛ كه ديگر آخرش است. اين يعني خود نور.

     بلند بلند فرياد زدم: "بخدا عشق توي اين تار و پود وارفته تنپوشهاي يك قرون دو زاري نيست كه هر روز خدا رنگ رنگش را به خوردم مي دهي! عشق توي تركهاي دستهاي آن معدنچي است كه نان صبحانه اش روزهاست خشك شده اما نمي گذارد فكر نان خشك هم از گلوي بچه هاش پايين برود. توي خطوط هر روز بيشتر از ديروز پيرزن همسايه است كه سالهاست چشمش به در تا كه خبر مي دهد ز دوست آب مرواريد تراوش مي كند". هاي هاي گريه مي كند و انگار طاقت از من مي برد. اما كاسه صبرم لبريز كه هيچ ديگر شكسته است. كمي آرامتر ولي باز مثل اين ننه من غريبم باز ها فرياد مي زدم: "بخدا عشق توي اين سرخاب سفيدابي نيست كه ماركش را روز به روز آپ تو ديت مي كني و فخرش را به باقي مي فروشي! عشق توي آن لباني است كه هر دم ذكر مي گويد تا شايد كسي، جايي آرام و آسوده باشد، هرچند تلاطم اين لعنتي امواج نمي گذارندلحظه اي آرامش باشد". ديگر داشت از خودم بدم مي آمد. او كه گناهي ندارد. انگار مثل همه ي اين معلومات بلا استفاده عشق را هم بايد ديكته كرد. انگار ديگر كسي برايش تره هم خورد نمي كند كه ملت اينجوري درش مي كنند.
     هرچه بيشتر در اين باره فكر مي كردم بيشتر پشيمان مي شدم؛ ولي بالاخره اين حرفها بايد يك جوري، يك جاي، يك وقتي گفته مي شد. گريه ي زنها كه تمامي ندارد انگار از كوههاي آلپ سرچشمه مي گيرند. آرام در آغوشش مي گيرم و تقلاي رهاييش را خاموش مي كنم. بيني ام را توي موهاي رنگ و وارنگش مي برم و هر چه بو بود يكجا مي بلعم. آرام در گوشش نجوا مي كردم: "عشق همين جاست. ميان همين تارهاي مو. حسش مي كنم، اما اين رنگها نمي گذارند من ببينمش. تو رو خدا بذار عشق را توي موهايت ببينم و توي چشمانت و توس دستها و لبها و گونه ها. رهايش مي كنم. توي مبل فرو مي رود. هق هقش آرامتر شده بود.
     يك هفته اي مي شد كه اصلا معلوم نبود كجاست. ديگر داشتم كلافه مي شدم. به زمين و زمان فحش مي دادم و آدم نبود كه از زير نيز ناسزاها در برود. زنگ خانه دو بار زده شد و با فاصله ي معيني يك بار ديگر ولي ممتدتر از قبلي ها. عينهو برق گرقته ها از جا پريدم. با عجله شاسي درب باز كن را فشار دادم. و دوباره و دوباره و دوباره. يك نفس عميق و در را باز كردم. صداي گامها فرق داشت ولي بو همان بو بود. هر لحظه داشت نزديك و نزديكتر مي شد. دستش را روي حفاظ آخرين پاگرد ديدم؛ همان بود. اما يك لحظه همه چيز فرق كرد. بانويي با چادر مشكي در چند متري ام پايين پله ها ايستاده بود آنقدر زيبا كه فكر كنم يك تنه دو سه سالي كار خلقت را عقب انداخته بود. همانجا ايستاد؛ و يك لبخند همه چيز را روشن كرد. من هم همانجا يك دل سير نگاهش كردم؛ و يك دل سير نوشيدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 5:4  توسط فرانکنشتاین  | 

سلام...
     خيلي وقت بود نبودم. حالا هم دست آق کولی درد نكنه كه به بهانه آهنگ ديازپام 10 محسن نامجو ما رو برد توي وبلاگ بسيار عالي گردباد كه هر چي دربارش بگم كم گفتم و اون نوشته هاي مجذوب كننده‌ي حميدرضا علاقه‌بند عزيز كه منو مجبور كرد دوباره بنويسم. دارم سعي مي كنم دوباره خودم بشم. از همه شما هم ممنون سعي مي كنم در اسرع وقت به همتون سر بزنم و از خجالتتون در بيام... اين چند تا كار همين امشبه و ويرايش نشدن. شعر هم مثله اينكه چيزه خوبيه ها؟؟؟

تقديم به بزرگواري همه تان

----------------------------------------------------------------

بیا که اشکهای من برای تو جسارت است
بیا که ناله ام هنوز برای تو رقابت است
بیا که ابرها هنوز گریه می کنند شب
بیا که گریه ی شبم برای تو حماقت است
بیا که ردپای ما بروی ساحل شنی
هنوز مانده است، روح تو چو آفت است
بیا که سفره دلم دقیقه ای است وا شده
هه... منتظر گذاشتن برای تو عادت است

----------------------------------------------------------------

برای تو، می نویسم از، حباب روی آب ها
برای تو، می گم از، خیال توی خواب ها
برای تو چه فرق دارد این و آن چکار می کنند
برای من فرق دارد این نگاه تو نگاه ها
بشین که گویمت چکار کرده ای تو با دلم
بشین که اشک هام را کنم به شیشه ناب ها
بیا ببین بگیر این همه دلم برای تو
بیا که شیشه های خانه ام بخار کرده ز آه ها

----------------------------------------------------------------

كتابهام را به گوشه مي نهم
جواب توش نيست

همه براي اين نمايش لعنتي به خواب رفته اند
كسي به هوش نيست

به هر چه خانه مي روم براي جستن تو، باد
همه چو رهگذر به ديدن تو خواب
به بعدظهر فكر ميكنم
به خواب، استكان، به چاي
و آب، كه جوش نيست

به هر كه مي رسم چو مور پرسمش ز تو
ز ديو، ار ها كه موش هست
گوش نيست

همه به ادعاي عارفي زده اند كوس حق
به در به كوبه مي زنم صداي آيدم كه تق
به هر كه ادعاش ميرسد به حق
براش از تو گفته ام
هه... ببخش خنده ام گرفته
هر چه گشته ام
هيچ خرقه پوش نيست

به ياد روزها فتاده ام كه زير بار نور
به خنده راه بود فرار را
كن هيچ جا نبود زير تور
خنده مي كنم ببخش
فراموش كرده ام
كنون كه دوش نيست

كنون همه به ادعاي عاشقي زنند چنگ و عود
ولي نگو بشان كه عشق نيست تار و پود
همه به ادعاي عشق پاره مي كنند جامه را
كن تلاش و كوش نيست

منم نه بِ ادعاي عشق بل بِ ادعاي تو
سركشم جام شوكران
به چه چهم نگر
كه هيچ جز ز نوش نيست

منم كنون نشسته ام به شوق روي تو
منم كنون نشسته ام گو به كوي تو
منم كنون نشسته ام به ياد تو به شوش
كه هيچ يوش نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 3:21  توسط فرانکنشتاین  |