تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من

     ساعت 5 است. باران نرم نرمک خیسم می کند، هنوز نیامده است. باید یک جوری این ثانیه سال ها را تحمل بیاورم. باید به یک چیزی فکر کنم. باید هر طوری این گذر زمان لعنتی را تندتر کنم. باید به یک چیزی فکر کنم. باید به یک چیزی... باید به یک... باید... باید... . باران امان بریده می زند.چترکمان هم طاقتش طاق شده و دارد وا می دهد این ریز قطره باران ها را که دارد تا ته وجودم تو می روند. نیست که کف کفشم یک خورده سوراخ است و کسی نمی بیند و منم به همین هنوز ندادمش تعمیر. مادرم همیشه موقع تمیز کردن های دم عین می گفت: «آنجا را هم پاک کن، اگر چه کسی نمی بیند ولی ما که می بینیم» و این هم چندان توفیری با آن ندارد. قطره های باران به سر و صورت عابران می خورند و آزارشان می دهند. چه نعمتی است این باران که هی می خورد توی صورت آدم و وادارمان می کند لااقل برای شکایت هم که شده به درگاهش نظری کنیم. شاید اینها دارند هشدار می دهند. شاید دارند به آن مردک موفرفری که  دارد با دخترک معصوم مشاجره دعوا می کند و هر چه فحش و ناسزا می دانم و نمی دانم نثارش می کند و کشان کشان می بردش هشدار دهد که «هووی، چکار می کنی؟ مگر فکر می کنی توی بی فکر فقط بلدی فکر بکنی، در حالی که اصلا بلد نیستی فکر را بنویسی چه برسد که فکر هم بکنی». یا به آن خانم پیر که لنگ لنگان دارد عرض خیابان را طی می کند و "ها" می کند و بخارش خیلی بالا می رود و انگار از ته ته دلش بوده که اینجوری است بفهماند «ای دل غافل تا کی می خواهی از این و آن بنالی، کمی هم بهشان حق بده آنها هم آدم اند، می خواهند زندگیشان را بکنند و تجربه جمع»؛ یا به منی که به ساعتم نگاه می کنم و دقیقا 33 دقیقه است اینجا منتظرم و علف ها کم کمک دارند از رو می روند نشان دهند که «برو پدر بیامرز؛ بپای هر کسی اینجوری می ریختیش تا حالا صدبار شیرین و لیلی شده بود». اما من هنوز روی همین پاها ایستاده ام. همین پاها یی که روزی 7 بار تا سر کوچه شان می برندم. همین پاها که هر موقع می خواستم تا هر کجا که اراده می کردم همراهیم می کنند، همین پاها که وسعت عشق را گز می کنند. من از پای نمی ایستم حتی اگر همه دنیا را به کولم بگذارند زانو هام را یک میلیمتر هم خم نمی کنم، که اگر هم همه ی خاراهای گل سرخهای دنیا توی دستم فرو کنند آخر آن را می دهمش، که اگر همه نگاههای دنیا را ازم بگیرند بویش می کنم، که اگر همه صداهای دنیا را ازم بستانند وهمش می کنم، که اگر همه اش را از من بستانند عشقش می کنم.

     یواشکی قطره اشکی سر می خورد و پایین می آید. آرام آرام از چانه ام می لغزد و روی سنگ فرش خیابان به معشوقه اش می پیوندد. کاشکی من هم قطره اشکی می شدم و روی موهایش فرود می آمدم ولی می دانم که نمی شود.

     به خودم می آیم ساعت یک ربع به 6 است. بویش را حس می کنم و نفسش را و نگاهش را و روحش را و قلبم به شماره می زنم. تالاپ تالاپ... و نمی زند، دوباره تالاپ تالاپ... . سایه وار از دور انگار می شود دیدش. کمی که صبر کنی و نزدیکتر بیاید می فهمم که بله... همان چشم ها هم دست ها همان موها، نزدیک می آید. آنقدر نزدیک که کمی می ترسم و یک گام عقب می گذارم و او نمیترسد و یک گام عقب نشینی ام را جبران می کند. پاکتی در دست دارد که به طرفم دراز می کند، می گیرمش، کمی مکس می کند. چند قطره بارا روی پاکت می خورند و آرام پخش می شوند. انگار دلش نمی آید رهایش کند. صورتش را نزدیک می آورد تا آنجا که های نفسهایش توی صورتم جا خوش می کنند. بوسه ای نرم می کند، یک قطره اشک می ریزد. می رود، برای همیشه می رود...

                                                         ۳/۴/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:34  توسط فرانکنشتاین  | 

سلام...

     دوتا حرف داشتم. من همانطور كه مي دانيد زياد اهل حرف زدن توي اين وبلاگ نيستم و جز دو سه باري ديگر هيچ نگفته ام كه آنها واقعا لازم بوده اند و اينها هم. به دليل اينكه امسال كنكور رو خيط كاشتم و مجبورم از اول بخونم يك كمي كمتر مزاحم اوقات شرفتان مي شم. البته وقتي مي گم از اول بشينم بخونم به اين معني نيست كه قبلا خوندم و دوباره بايد بخونم نه من پارسال با صفر ساعت مطالعه در هفته و با افتخار رفتم سر جلسه كنكور اما امسال مي خوام بي لفتخار برم سر جلسه... پس اگه كمتر وقت شد به دوستان سر بزنم گله اي نباشه و خدا وكيلي حمل بر بي مرامي نشه كه براي مثال اين چند وقته كه بهتون سر نزدم (از آخرين پس تا حالا) خدا وكيلي سر جمع هم حساب كني به انداز ه يك بار قبلا ها نشستم. ديگه زياد طول و تفصيرش نمي دم ولش كن. دوم اينكه تو رو بخدا، و دوباره و سه بهره بيست باره. تو رو بخدا از اين كامنتهاي آبكيه كپي پيستي نزاريد تو رو خدا. در ضمن من اينجا مي نويسم كه نقد بشم. ببينم چيم درسته چي نه... پس ايول... ما چاكريم يه تريلي خاليش كنيد تا برگردم...


سلام مادر، پدر، برادر، خواهر، فاميل، دوست، آشنا و...

     بي هيچ مقدمه اي بگويم كه مي خواهم بروم. مي خواهم از اين فلاكت و منجلاب فرار كنم، اصلا مي خواهم پرواز كنم. ديگر نمي توانم هر روز ماسكهاي مسخره تان را ببينم كه دارند مجيز گويان لبخند مي زنند، فخر مي فروشند، دروغ مي گويند، حيله مي كنند، الكي عشق مي ورزند... . قبلا مي شد ولي ديگر برايم سخت شده هر روز مچ پاهام را مي گيريد و نمي گذاريد پرواز كنم. مگر كوريد كه بالهاي مرا نمي بينيد؟ مگر كريد كه صداي لابه ي عرش را در نبودم نمي شنويد؟ من تشنه ام است و شما ليوانهاي پر آبتان را از من دريغ مي كنيد. من كه هر روز گذاشتم گالون گالون از كأسم بنوشيد. چرا اينقدر خسيسيد و حسود كه حتي نمي گذاريد به ليوانش نگاه كنم و بهش بگويم كه چقدر دوست دارم قطره اي از آن بنوشم و پرواز كنم تا آنسوي كهكشانها. آنجا كه طلا به پشيزي نمي ارزد؛ آنجا كه آب به صد جان است؛ آنجا كه مي ورزند و مي گذارند بورزي. چه چيز را؟ هان... ديديد گفتم نمي گذاريد! يعني چون نمي دانيد نمي گذاريد، و من هم هر چه بگويم نخواهيد فهميد، يعني نمي خواهيد بفهميد. تقصيرتان نيست، نه ملامتتان مي كنم و سر كوفتتان مي زنم. يك زماني شما هم بال داشتيد و آرزوي پرواز اما اينقدر اين پا و آن پا كرديد و سگ محلي كه الان هم با وجود بودنشان نه مي بينيدشان و نه حسشان مي كنيد. شما هم مي توانيد بپريد ولي نمي خواهيد، يعني ديگر نمي دانيد پرواز يعني چه كه بخواهيد يا نه! من هم اگر بمانم شايد مثل شما بشوم، شايد نه حتما مثل شما مي شوم. براي همين هم هست كه مي خواهم نا غافل بروم. مي خواهم بروم تا از شر اين دستهاي حلقه پام راحت شوم.مي خواهم بروم كه نه قطره قطره بل دريا دريا ازش بنوشم. اصلا هم خيال باطل نكنيد كه چون زمزمي كه زائران مي آورند بياورمتان. چون ماموران گمركي آنجا آنقدر دقيق اند كه آب هيچ، نوشيده را هم راه برگشت نمي دهند. خيلي خنده دار بنظر مي رسد نه؟؟؟ اصلا هم خنده دار نيست. بل گريه دار نيز هم. اما روي دستم يك علامت ضربدر مي زنم تا يادم بماند آنجا كه رسيدم يك دل سير براي همه تان گريه كنم كه چقدر فراموش كاريد و مقصد را فراموش كرده خودتان را به مبدأ دوخته ايد. مبدأي كه ره روز پيشرفت مي كند و هيچ پيش رفتي در كارش نيست. آهاي ايها الناس مي خواهم بپرم. نمي بينيد مگر دارم تقلا مي زنم و اينها هي با گرزهاشان توي سرم مي كوبند كه بمانم.مي گذارم بخوبيد، مي گذارم بخوابيد تا راحت پرواز كنم و البته يك ضربدر هم همين الان بايد بزنم تا حسابي يادم باشد كه امشب هيچ نخورم؛ آخر تازگي ها فهميده ام توي غذاها خواب آور مي ريزيد تا هر كه بخواهد يا نخواهد بخوابد. افسوس دارد كه ديگر نمي بينمتان ولي شايد يك روز ديدمتان ما كه بخيل نيستيم. آخر چرا نگذاشتي كه با دل خوش بروم تا برايتان اينوايت بفرستم؛ و مگر تو را بخدا نمي بينيد كه همه رفقا رفته اند . من تنها مانده ام توي اين لكنتي برهوت معرفت. همين امشب مي روم و شما را با همه دلتنگي هاتان تنها مي گذارم. مي روم تا هم شما راحت باشيد هم من. مي روم و بالهام را با خودم مي برم اما يك عكسي از آنها برايتان مي گذارم كه ببينيد من بال دارم و من هم از تبار شمايم پس شما هم داريد، و يك آينه كه بالهاتان را ببينيد. البته اگر اول اين عينكهاي مزخرف را برداريد. من از آنها بدم مي آيد تو را بخدا آنها را برداري. اين اولين و آخرين وصيتم است. برداريد آن لعنتي ها را تا همه چيز را ببينيد. همه چيز را.

                                                              ارادتمند شما
                                                                  فرض كنيد من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:39  توسط فرانکنشتاین  | 

     نمي دانم چرا نورها اينقدر اذيت مي كنند. مصنوعي هاش كه ديگر واويلاست. توي عكس كه نگاه مي كني هميشه نورهاي مصنوعي يك جور ديگرند، وارفته و بي قواره. هر وقت هم مي خواهي ازشان عكس بگيري اينقدر ناز مي كنند كه از حد نياز در مي كند. بعضي هاشان كه اگر ازشان عكس نگيري هم پا مي شوند مي آيند وسط كادر؛ حالا وسط نشد به آن گوشه كنارها هم افاقه مي كنند. اما امان از آن روزي كه يك نور واقعي بپرد اين وسط، كه معمولا نمي پرد و ما خودمان مثل اين جغله مآب ماهي ها مي پريم وسط تور. كلي هم بدقلقي در مي آوريم تا بگيرندمان. هي ليز مي خوريم و تاب تا لجش را در بياوريم و توجهكي جلب كنيم و او هم توي ماهيتابه مان بگذارد يك كمي هم روغن ورامين و جلز و ولز؛ كه ديگر آخرش است. اين يعني خود نور.

     بلند بلند فرياد زدم: "بخدا عشق توي اين تار و پود وارفته تنپوشهاي يك قرون دو زاري نيست كه هر روز خدا رنگ رنگش را به خوردم مي دهي! عشق توي تركهاي دستهاي آن معدنچي است كه نان صبحانه اش روزهاست خشك شده اما نمي گذارد فكر نان خشك هم از گلوي بچه هاش پايين برود. توي خطوط هر روز بيشتر از ديروز پيرزن همسايه است كه سالهاست چشمش به در تا كه خبر مي دهد ز دوست آب مرواريد تراوش مي كند". هاي هاي گريه مي كند و انگار طاقت از من مي برد. اما كاسه صبرم لبريز كه هيچ ديگر شكسته است. كمي آرامتر ولي باز مثل اين ننه من غريبم باز ها فرياد مي زدم: "بخدا عشق توي اين سرخاب سفيدابي نيست كه ماركش را روز به روز آپ تو ديت مي كني و فخرش را به باقي مي فروشي! عشق توي آن لباني است كه هر دم ذكر مي گويد تا شايد كسي، جايي آرام و آسوده باشد، هرچند تلاطم اين لعنتي امواج نمي گذارندلحظه اي آرامش باشد". ديگر داشت از خودم بدم مي آمد. او كه گناهي ندارد. انگار مثل همه ي اين معلومات بلا استفاده عشق را هم بايد ديكته كرد. انگار ديگر كسي برايش تره هم خورد نمي كند كه ملت اينجوري درش مي كنند.
     هرچه بيشتر در اين باره فكر مي كردم بيشتر پشيمان مي شدم؛ ولي بالاخره اين حرفها بايد يك جوري، يك جاي، يك وقتي گفته مي شد. گريه ي زنها كه تمامي ندارد انگار از كوههاي آلپ سرچشمه مي گيرند. آرام در آغوشش مي گيرم و تقلاي رهاييش را خاموش مي كنم. بيني ام را توي موهاي رنگ و وارنگش مي برم و هر چه بو بود يكجا مي بلعم. آرام در گوشش نجوا مي كردم: "عشق همين جاست. ميان همين تارهاي مو. حسش مي كنم، اما اين رنگها نمي گذارند من ببينمش. تو رو خدا بذار عشق را توي موهايت ببينم و توي چشمانت و توس دستها و لبها و گونه ها. رهايش مي كنم. توي مبل فرو مي رود. هق هقش آرامتر شده بود.
     يك هفته اي مي شد كه اصلا معلوم نبود كجاست. ديگر داشتم كلافه مي شدم. به زمين و زمان فحش مي دادم و آدم نبود كه از زير نيز ناسزاها در برود. زنگ خانه دو بار زده شد و با فاصله ي معيني يك بار ديگر ولي ممتدتر از قبلي ها. عينهو برق گرقته ها از جا پريدم. با عجله شاسي درب باز كن را فشار دادم. و دوباره و دوباره و دوباره. يك نفس عميق و در را باز كردم. صداي گامها فرق داشت ولي بو همان بو بود. هر لحظه داشت نزديك و نزديكتر مي شد. دستش را روي حفاظ آخرين پاگرد ديدم؛ همان بود. اما يك لحظه همه چيز فرق كرد. بانويي با چادر مشكي در چند متري ام پايين پله ها ايستاده بود آنقدر زيبا كه فكر كنم يك تنه دو سه سالي كار خلقت را عقب انداخته بود. همانجا ايستاد؛ و يك لبخند همه چيز را روشن كرد. من هم همانجا يك دل سير نگاهش كردم؛ و يك دل سير نوشيدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 5:4  توسط فرانکنشتاین  | 

     پلك هام حسابي سنگين شده و به زور باز نگهشان مي دارم. خيره به لامپ تار گرفته 100 واتي مي شوم و نيشخند مضحكي روي لبم مي نشيند، آخر ياد مستر بين افتاده ام. كلي پشه دور لامپ پايكوبي مي كنند، خنده ي اين نوبت را به دلم وامي گذارم. خون جلوي چشم هام را گرفته و كلت رولور كاليبر 44م را پر فشنگ مي كنم و جيغ هاي مكرر و التماس هاي پي در پي اش را به وجدانم واگذار مي كنم. البته اگر مورد اين ننگ كاري از دستش بر بيايد. اسلحه را به سمت سرش نشانه گرفته ام. سري كه دارد پاهايم را مي بوسد. نمي خواهم لباس هام كثيف و خون آلود شوند. لگدي به صورتش مي زنم و دو سه متري پرتش مي كنم آن طرفتر، صورتش خون آلود است و فكر كنم بيني اش شكسته. حقش است.اسلحه را به سمتش نشانه مي روم. خنده مستانه اي سر مي دهم، هماني كه توي دلم نگهش داشته بودم.دستم مي لرزد و بي اراده به سمت شقيقه ام مي رود و هر چه مي خواهم انگشتان گره شده به كلت را باز كنم نمي توانم. فكر نكنم هيچ ارده اي بتواند الان دستم را از خواستش باز دارم. از اين وضعيت خنده ام گرفته. بنگ.
     ناگهان پلك هام باز مي شود. هنوز سنگين اند اما شوكه ام. مي دانم كجايم اما نمي دانم چرا گيج و منگم. نا ي بلند شدن ندارم به تدي ام نگاه مي كنم و بعد به قلاب لخت پنكه كه چند وقت ديگر بايد راه بيافتد و فكرش را مي كنم كه تدي را حلق آويز كنم. بي صدا حلقومم جاي به خنده باز كنم و خس خسي بيرون مي خزد. چهره اش برافروخته است. "شمر" جلويش "حر" است. خيزه نگاهم مي كند و اسلحه را با فشنگ هاي طلايي دانه دانه پر مي كند. هر چه كمك مي خواهم و زجه مي زنم و خاك نداشته بر سر مي كنم افاقه نمي كند. التماس مي كنم، قسم حضرت عباسش مي دهم و به جان خانم گلي و حاج كاظم خدا بيامرز. اما ميخ توي سنگ كوبيدن است، كله شق. به پايش مي افتم و گريه مي كنم و پاهاي لختش را مي بوسم. هر چه قدر بيشتر التماس مي كنم بيشتر برآشفته مي شود. لگدي به صورتم مي زند و پرتم مي كند. پايم گير مي كند به گوشه كمد و مي افتم كنج لخت ديوار. اسلحه را به سرم نشانه رفته. دستش مي لرزد، اولش نه زياد، اما بعد آنقدر كه فكر نكنم بتواند درست نشانه برود. نمي دانم چند تا اما كلي فشنگ دارد كه مي تواند امتحان كند. سيبل متحرك نبوديم كه شديم. دم آخري چه جاي خنده است نمي دانم. خفه اش مي كنم، اما انگار كه فهميده باشد نمي تواند از دهانم خارج شود از دهان او بيرون مي آيد. بلند بلند مي خندد و كم كم دستش از لرزش باز مي ايستد و آرام به سمت سرش مي رود. لبخند عجيبي مي زند. بنگ.
     حسابي كلافه شده ام و اگر كم كم ادامه پيدا كند ديوانه مي شوم. كامپيوترم هنوز روشن است، بلند مي شوم كه خاموشش كنم. صداهايي مي شنوم كه زيادي شبيه جيغ و گريه و فرياد است. باز هم حتما توهم است، اما چه توهم واقعي و وحشتناكي. به دنبال صدا از اتاق بيرون مي روم، صدا از انتهاي راهرو مي آيد. سرعتم را بیشتر می کنم. دستم روی دستگیره می لرزد، لحظه ای مکث می کنم تا خط میان واقعیت و رویا را تشخیص دهم. آرام در را باز می کنم. مادرم گوشه ي اتاق دارد زجه مي زند و پدر اسلحه به شقيقه گویی لبخندی را زورکی به دهانش دوخته اند. بنگ.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:30  توسط فرانکنشتاین  | 

     دارم سوار قطار مي شوم و هي حرص مي خورم و زمين و زمان را فحش مي دهم. فحش مي دهم و عرق سردم را که آرام آرام دارد تمام صورتم را خيس مي کند پاک مي کنم. عرقم را پاک مي کنم و هي به اين فکر مي کنم که چرا از بين اين همه آدم من. فکر مي کنم و کله ام سوت مي کشد و نمي فهمم دنيا چرا بايد اينقدر بد بچرخد، اما شايد هم خوب بچرخد. نه براي من شايد براي شيوا. چرا شايد؟ حتماًٌ خوب مي چرخد که منِ اين همه به پايش نشست را ول مي کند و مي رود با کسي ديگر. امروز که به تهران رسيدم از شوق ديدنش داشتم پرپر مي شدم. نمي دانم چطور از قطار پياده شدم که يادم رفت شارژر موبايلم را بردارم و الان از بي شارژي دارم ميميرم و خاموشش کرده ام. نه که گوشيم نصف عمر است. اما نه، حالا که فکرش را مي کنم مي بينم چه بهتر که شارژر گم شد يا بهتر  بگويم جاماند، تقدير خدا بوده که بماند و من الان بي شارژر باشم، تا کمتر حرص بخورم، تا کمتر به اين فکر بيافتم که نکند الان اس ام اس بدهد يا زنگ بزند و قربان صدقه ام برود و بخواهد از دلم  دربياورد. اينقدر گفت که چرا نمي آيي چرا نمي آيي که بالاخره با اين همه کلاس پشت سر همي که داشتم يک جوري دو سه پنج کلاسي را دودر کردم و رفتم. اين دو سه غيبت متداول استادها را استفاده نکردن به درد اين موقع ها مي خورد ديگر. حالا فکرش را بکن با اين همه ادا اصول و دنگ و فنگ همه چيز ناغافل جور شود و تو بيايي و يک همچين صحنه ي وقيحانه اي ببيني. نگاه کن ببين  دختره بي چشم و رو با ما چه کار کرد. بگو آخر دختر، حالا که مي خواهي ما را اينطوري اذيت کني و رها، و بروي با يکي ديگر، ديگر چرا پيغام پسغام مي فرستي که بيا. حالا گيريم ما آمديم، بايد  اينجوري ما را سکه يک پول کني. اصلا وقتي از پشت شيشه کافه اقاقيا ديدمش يا بهتر بگويم ديدمشان کپ کردم، همانجا نشستم و تکيه دادم به ديوار زير شيشه، زن ژيگولي هم با سگش رد شد و صد  توماني پرت کرد جلويم. نه که مثل اين مادر مرده ها نشسته بودم آنجا و لباس هام حسابي خاکي شده بود. خب حق داشت ديگر. ولي خوب که فکر مي کنم مي بينم، حتماً موقعي که آمدم داخل  جلوي دخل حساب ميزتان را دادم، ديدي. يا آن موقع که محکم در را بستم و اس ام اس پشت اس ام اس، که "بابا بيا بخدا پسر دائيمه پيشم، بخدا به پير به پيغمبر به جون مامانم که مي دوني اصلاً به جونش قسم نميخورم  پسر دائيمه تازه از کانادا اومده. اتفاقي اينجا ديدمش. منتظره نامزدش بود. امير به خدا تو اشتباه ميکني. اونجور که او فکر ميکني نيست". و زنگ پشت زنگ و من هي قطع ميکردم و دسته آخر هم گوشي را خاموش کردم. و حالا که روشن ميکنم ميبينم که شارژش دارد ته ميکشد و دوباره خاموشش ميکنم.

     توي کوپه نشسته ام و هر کسي در دنياي خودش است. آن آقا کت شلواري دارد روزنامه ميخواند. آن آقا و خانومي که فکر ميکنم تازه ازدواج کرده اند مثل بقيه زوج هاي جوان توي پرو بال هم هستند، خوشند. همين حالا هم يک آقا و دخترش مي آيند، اين را از تفاوت محرز سنيشان ميشود فهميد. دخترک دارد با موبايلش هر و کر ميکند. من هم به شيدا فکر ميکنم. فکر ميکنم که چرا با من اين کار را کرد. يعني همه خاطره هاي خوشمان را از ياد برد. يعني ان جمشيديه رفتن هامان، آن کافه اقاقيا رفتن هامان، آن اس ام اس  بازي ها و زنگ هاي شبانه و  بوسه هاي پنهاني را، آن عاشقتم گفتن ها که الان، خوب که  فکرش را ميکنم ميبينم همه اش الکي بوده، يا آن آشناييه سوژه مان توي مهموني مرتضي که بين اين همه زنگ هر دو مان آهنگه A man who sold the world را روي گوشيمان گذشته بوديم. جالب اين بود که هر دو مان S700 اريکسون دشتيم و من هنوز هم دارم. به ياد اين که ميافتم  سريع ميروم سراغ گوشيم و آهنگش را عوض ميکنم، شانسي.

     رئيس قطار مي آيد تا بليت ها را چک کند و همه ساکتند. گوشي دخترک زنگ ميزند، آهنگ Amour m'a از جيپسي کينگ است و من ياد اين آهنگ توي مهماني مرتضي ميافتم. ساعت ندارم و نميخواهم از اين و آن بپرسم ساعت چند است.گوشي را روشن ميکنم، سيل اس ام اس هاي فرستده شده ميرسد. همين موقع است که گوشي ام زنگ ميخورد.  Amour m'a است. ميخندد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:36  توسط فرانکنشتاین  | 

     نميدانم دقت كرده ايد يا نه! آدم ها بعضي وقت ها يك چيزهايي مي گويند كه در نگاه اول كلا شوخي به نظر مي آين، ولي وقتي عملي مي شوند همه مبهوت مي مانند كه "اِ... چرا اينجوري شد".
     حالا نقل ماست. هر چه گفتم:
     - ليلا، اگه زن اون مرتيكه آشغال بشي خودم رو مي كشم ها. مگه اون آشغال كثافت چي داره كه من ندارم. آخه امروز پول، فردا پول، پس فردا، مگه مي خواي زن پول بشي كه اون رو به من ترجيح ميدي؟
به خرجش نرفت كه نرفت. مدام حرفهاي خودم را برعكس مي كرد و به خوردم مي داد:
     - كي چي حالا اين همه دم از عشق و عاشقي مي زني. امروز عشق ،فردا عشق، پس فردا عشق، اصلا يه هفته عشق، اما تا كي؟ تا كي مي خواي با عشق اجاره خونه رو بدي؟ تا كي مي خواي با عشق از مش رحيم نون سنگك بگيري و از مصطفي حليمي حليم؟ آخه مي خواي عشق بكنيم تنمون؟ حالا ما هيچ بچه هامون چي؟ آخه اين چه جهنميه واسه جفتمون درست كردي؟
و گريه مي كرد، آنقدر كه سرخ سرخ مي شدند چشمهايش و مجالي نمي ماند براي دستمال كه لحظهاي آرام بگيرد. من هم كه خودم آخر شارلاتان بازي هستم كم آوردم جلوي اين همه اشك و دلم سوخت برايش. و براي خودم هم. اما چكار مگر مي شود كرد. مگر مي شود توي اين لجنزار عشق را پول كرد. خدا وكيلي راست مي گفت كه توي اين آشغال دوني پول يعني هويت. اما من باز هم گفتم:
     - اگه زن اون آشغال عوضي بشي خودم رو مي كشم. مگه نمي گي عشق پول نميشه، نون نميشه. پس مي خوام بزارمش لب كوزه لااقل آبش رو بخوريم. منم ميرم اون دنيا هم تو خلاص ميشي هم من. اصلا هم نمي خواد عذاب وجدان بگيري.
از هم جدا شديم و من يكراست نرفتم خانه، نه مثل هميشه. مي دانستم مادرم نگران ميشود اما چه مي شود كرد مي خواستم كَمكي فكر كنم. مي خواستم ببينم آيا واقعا جرات دارم آن حرفهايي را كه به ليلا زدم عملي كنم.

     ديروز هم كه ديدمش و گفت كه فردا يعني امروز عقدش است دوباره هم جلدي نرفتم خانه و مدتي پرسه زدم. نه اينكه عصبي باشم، نه. قبلا فكرهام را كرده بودم. راحت راحت بودم، به نقل اين فرنگي ها "ريلسك" يا يك همچين چيزي. مسمم شده بودم. چاره اي وجود داشت. مرگ يكبار شيون هم يكبار.
     گذاشتم مادرم بخوابد. خب است كه يك گوشش كر است و روي آن يكي هم كه مي خوابد ديگر هيچ نمي شنود. گوشي تلفن را برداشتم. انگشتم توي حلقه حلقه هاي شماره گير اصلا نمي لرزد، خنده ام ميگيرد به اين همه خونسري. خواهرش گوشي را بر مي دارد. مي گويم لطفا گوشي را بدهيد عروس خانوم خبر خوبي دارم برايشان.
     - بفرمائيد...
     - ليلا بدون كه خيلي دوست دارم. ولي مثل ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، جك و رز، ا هم به هم نرسيديم پس بزار يكي ديگه هم اضافشون كنن: علي و ليلا. تموم.
     گوشي را مي گزارم و پريزش را مي كشم. توي اين فيلم پس پري شبي ديده بودم كه طرف رفت توي وان حمام و پر از آبش كرد و رگش را زد. هر دو تا را. اما ما كه از اين جنگولك بازي ها نداريم. همان يك دوشي هم كه داريمغنيمت است كه آن هم از صدقه سر بابابي خدا بيامرزمان است كه توي آت و آشغالهاي يكي از صاحب كارهاش پيدا كرده بود. نه كه لوله كش بود. ما اولين كسي بوديم كه توي محل داشتيم ولي حالا ديگه همه دارن. روي راه آب را مي گزارم شايد شبيه وان بشود. تيغ را از دسته تيغ فلزي يادگاري پدر در مي آورم. براي آخرين بار به آينه نگاه مي كنم و به چهره ي بدتركيب اين مفلوككي كه از توي آينه زل زده است به من. توي دلم مي گويم ليلا خيلي خيلي دوستت دارم و مي زنم. هر دو را...

     حالا دارم از اين بالا نگاه مي كنم. مادرم گريه مي كند چنگ مي زند خودش را، و عمو اكبرم و داداش مهدي كه تازه از سربازي آمده و رضا رفيق فابريكم و مرتضي كه سال تا سال همديگر را نمي دیدیم و همه. ليلا هم گريه مي كند. بلند بلند فرياد مي زنم، هر چند مي دانم نمي شنود:
     - ليلا، بشمار ببين با چقدر پول مي شود اشكهاي اين جماعت رو پاك كرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:29  توسط فرانکنشتاین  | 

     تازه پيچ جاده را رد كرده بودم. از اينكه توي اين موقعيت زيادي معمولي و با اين خونسردي توو يه سفر يك هفته اي كه تازه بايد اوج خوشي و خنده باشد يه همچين حرفي مي زند، شوكه شدم. اينقدر محكم روي پدال ترمز فشار دادم كه سرم محكم خورد به فرمان و نازنين جيغ كوچكي كشيد.
     - نازي با من از اين شوخي هاي مسخره نكن. خودت كه خوب مي دوني من قلبم درد مي كنه. دكتر يعقوب نژاد هم كه خودت شاهد بودي چي مي گفت. تو رو مولا منو اذيت نكن. ميدوني كه استرس برام سمه.
     و اين سم آخري رو زيادي با تاكيد گفتم، طوري كه فكر كنم داد زدم، آره داد زدم.
     - امير نگاه كن، بذار قسنگ كه رسيديم ويلا با هم حرف مي زنيم. اصلا مي دوني چيه؟ مگه من نگفتم و اصرار نكردم كه بيايم اين سفر؟ خوب فقط و فقط براي همين بود كه اين موضوع رو بهت بگم. شايد حل بشه شايد هم نه.خدا رو چه ديدي. تازه من خوب مي دونم كه هم تو هم من آدم هاي بالغي هستيم و از روي احساسات و عواطف بچه گونه و اين چه مي دونم عشق و عاشقي هاي 17، 18 ساله كه با هم عروسي نكرديم. واسه همين هم خوب مي تونيم حرفهامون رو به همديگه بزنيم. اوكي؟
     فكر كردم از اين نظر كه بگذاريم برسيم ويلا حرف بزنيم حق با اون بود. البته توي بقيه حرفهاش هم هيچ غلط و اشتباهي نبود. متاسفانه هميشه اينجور بود. ماشن خاموش شده بود و با هزار مكافات روشنش كردم.
     - اي درد بگيري اوس حبيب با اين ماشين رديف كردنت.
     تا ويلا حتي يك پشه هم جرات ويز ويز نداشت. ويلا كه رسيديم مش رمضون را فرستادم دو پرس غذل از همين رستورا چند كيلومتر پايين‌تر بگيرد. نمي خواستم هنوز نرسيده نازنين شروع به پخت و پز كند. نازنين رفت توي اتاق تا لباسهايش را عوض كند. بيرون كه آمد مستقيم رفت طرف يخچال تا مثل هميشه سان كويك درست كن. پرتقالي.
     - نازي حالا واقعا مي خواي طلاق بگيري؟ آخه واسه چي ما كه مشكلي نداشتيم.
     - مي دوني امير، يه وقت هايي يه تصميم هايي هست كه گرفته شده و آدم فقط مي تونه تلاش كنه عوضشون كنه و اگر تلاش هاش به جايي كه بايد برسه، نرسيد همون تصميم هايي كه قبلا گرفته شده عملي ميشه.حالا هم مثل منه كه تصميمم رو گرفتم و حالا مي مونه ببينيم تغيير مي كنه يا نه؟
     تقريبا ديگر داشتم مي تركيدم كه چطور اينقدر خونسرد حرف مي زند. با اين حال خيلي خودم را گرفتم كه سرش داد نزنم.
     - به همين راحتي؟
     - نه به همين راحتي، ولي خوب ديگه!
     - يعني چي خوب ديگه! مگه من چه غلطي كرم كه اينجوري بايد تاوونش پس بدم. اشتباهم كجا بوده؟ نه د بگو لا مسب.
     - اولا صدات رو بيار پايين. ثانيا تو اصلا مي دوني محبت چيه امير؟
     اشك ها هميشه اذيتم مي كرد. هيچ وقت دوست نداشتم اشك هاي كسي را ببينم. آن هم كي؟ نازي!
     - حالت خوبه نازي؟ گريه نكن تو رو خدا. مگه من چي گذاشتم توي زندگيمون. از كله سحر تا بوق سگ دارم كار ميكنم كه نا سلامتي ما دو تا راحت باشيم. الحمدالله مثل خيلي هاي ديگه 5، 6 تا بچه كه نداريم كه نرسيم به خودمون برسيم. پس كميت چيمون مي لنگه؟
     - تو تا حالا چند بار به من گفتي دوست دارم؟ اگه هر بار كه اينو گفته بودي يه انگشتتو قطع مي كردي هنوز مي تونستي به راحتي با هر دو دست بنويسي.
     - مگه خودت هميشه نمي گي ما مثل بچه 17، 18 ساله ها نيستيم كه از رو عشق و عاشقي هاي آبكي ازدواج كنيم.
     - چرا ميگم ولي تو ديگه شورشو در آوردي تا حال چند بار كه از بيرون اومدي يه شاخه گل، فقط يه دونه دستت بگيري برام بياري. نه بشمار امير. تو رو خدا ببين مردم آه ندارن با ناله سودا كنن ولي بدون هم آبم نمي خورن.
     - برو بابا تو هم به اون ميگي زندگي. مرده شو هر چي عشق وعاشقي و اين جواد بازي هاست ببره.
     - امير يادت اول بحثمون گفتم بعضي تصميم ها گرفته مي شه و بايد تغييرشون داد؟
     - آره، خوب كه چي؟
     - مال من ديگه تغيير نمي كنه.

     وقتي مرتضي كتاب رو بست از پنجره اتوبوس بيرون رو نگاه كرد و تا به ايستگاه برسه پلك هم نزد. سر خيابان كه رسيد از گل فروشي سر خيابان يك شاخه گل خريد. اسمش را بلد نبود ولي سرخ سرخ بود. به رنگ خون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 15:38  توسط فرانکنشتاین  | 

     كوفتگي و خستگي شديدي تك تك عضلات اين چار پاره پوست و استخوانم را بد آزار مي دهد. از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان تا همين الانش فكر مي كردم آدمي كه تا دسته چاقو كرده اند توي شكمش آن هم از آن چاقوهاي تيز زنجاني دسته فلزي، بايد دردش بگيرد نه اينكه عينهو من اينجوري كوفته شود. خدا را چه ديدي شايد اينجوري باشد، آخر نه اينكه اولين تجربه ي چاقو خورديمان است. اصلا مي دانيد چرا آدم چاقو خورده مي ميرد؟ نه؟ نه اينكه خون رفتنش بي تاثير باشد، هست ولي آن چند نا قابل ميلي متري كه هوا مي رود توي خونش است كه كارش را در مي آورد. ببخشيد كه اينقدر تند تندك روده درازي ميكنم، بيشترش به خاطر خودم است. خوب شايد اينها را مي دانستيد ولي فكر نمي كنم بدانيد حقير اصلا جرا چاقو خورده ام و يا آن جوانك موفرفروي ديلاقي كه الان دارد اسلوموشن وار فرار مي كند كيست؟
     قضيه نه زياد پيچ و تاب دارد و نه خيلي عجيب و غريب. خدا را چه ديدي شايد بايد اينطوري مي شد، كه شد. خوب است ما كه تا امروز روي خطوط حركت كرديم اي دو سه چند صباحي هم كه مانده رويش بمانيم بد نيست. فردا نمي گويند پسرك چشمچران را ببين با اينهمه خاري كه درآورده باز هم دارد كفر مي گويد. نه كه خيلي همرديفان من كتك و سيلي و مشت و اوردنگي نخورده باشند، ولي آنهايي كه كارشان به چاقو خوردن مي كشد ديگر يعني كار بيخ كرده اند و وضعشان خراب است و رسواي عالمشان مي كنند. ولي من فكر نمي كنم زياد طولش داده باشم. فقط يك نگاهكي كردم و ديگر نتوانستتم دست بردارم. داشتم از دانشگاه برمي گشتم و كيف و كتاب به دست، شاد و شنگول به قدم زدنم مشغول بود كه اين لا مذهب هوش و حواس كه هيچ، كت و كتابمان را هم برد. هوش و حواسم را او و كيف و كتابم را آقا دزده ي ملعون.
     همان موقع فهميدم كارم بدجور در روزگار گره خورده. از همان گره هايي كه وقتي مي خورد با دندان هم بازش كني اسفندي چيزي بايد برايت دود كنند. همينطور دارد خون مي رود و من هي حالي به حالي تر مي شوم. مردم هاج و واج مانده اند كه چكار بكنند. هر كسي يك نظري مي دهد و نمي دانم چرا اينقدر كند حركت مي كنند. يكي بالاخره به كله گچي اش فشار آورده و ارد مي دهد كسي ماشيني چيزي حاضر كند.
     آنقدر در خانه بدون شلنگ تخته انداختن رفتار كردم كه مادرم جلدي فهميد ماجرا چيست و پس گردني نثارم كرد و گفت كه هنوز دهنت بوي شير مي دهد پدر سوخته. من هم خودم را به نفهمي و خريت زدم نكه بخواهد يك دستي بزند. تا يك هفته سعي مي كردم كه در همان لحظه دوباره همان جايي باشم كه آنروز بد جوري هوا شدم، داما نمي شد اين لامدهب روزگار. ولي دست آخر شد. توي راه اينقدر هوا سرد بود كه فكر نمي كردم تابستان هاي ماهم بشود اينجوري سرد باشد. پارسال كه با بچه ها شمال رفته بوديم هوا اينجوري سرد بود كه الان توي اين ماشين اوراقي.
     با كلي كلنجار بالاخره جلو رفتم. لالموني گرفته بودم. دست كردم توي كيف و نامه ي هزار بار پاكنويس شدهاي كه دم به دقيقه عوضش مي كردم را تحويل داده نداده چنان غيبم زد كه سايه ام حدود ده دقيقه اي دير رسيد خانه. هي فكر مي كردم چه شود و چه نشود. به بيمارستا رسيده بوديم. فقط صداها را مي شنوم. هياهويي برپاست. هر كسي دارد كاري انجام مي دهد. تختم را سريع هل مي دهند داد ميزنند اتاق عمل اورژانسيه.
     دارد از دور نگاهم مي كند. زياد صحنه جالبي نيست. هول برم داشته. چهار شانه و موفرفرو با سبيل هايي كه دو سه سانتي از بناگوش در رفته و زنجيري كه هي دور انگتانش تاب مي خورد. چشمهايش چقدر شبيه همان چشماني است كه آنروز هوايم كرد، و بيني اش. فقط صداي دكتر را مي شنوم كه مي گويد: "كبدش، كبدش پاره شده".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 16:10  توسط فرانکنشتاین  | 

     امشب نوبت من است که رخت خوابها را روی پشت بام پهن کنم. رخت خوابها ها زیادند و نمی شود یک دفعه ای همه شان را بالا برد. مجبورم دو سه تا دو سه تا اینکار را بکنم. هر کس جای من بود ناراحت می شد ولی من از این مسئله خیلی هم خوشحالم. اول از همه تشک و پتو و بالشت پدر را می برم. کله ام که به هوای باز می رسد از فرط باد خنکی که می وزد مور مورم می شود. رخت حخوابها را یک هو رها می کنم مهیبکی صدا می دهد. از عمد این کار را می کنم تا توجه اش را جلب کنم. قبلا حساب کرده ام که چه روزهایی نوبت اوست، من هم با مصیبتی توانستم نوبتم را با او هماهنگ کنم. جاهای دیگر را نمی دانم ولی طرفهای ما همه ی کارها را به نوبت انجام می دهند. کوچک و بزرگ هم ندارد. از ماست و نان و شیر خریدن گرفته تا ظرف شستن و جارو زدن و رخت خواب پهن کردن.
     سریع تشک را می کشم و پتوی پدر را مرتب می کنم و بالشتش را سر جایش ذو سه بار بالا و پایین می کنم و رویش می کوبم، که مثلا درستش کنم. زورم می رسد دوتا دوتا ببرم اما اینکار را نمی کنم، که طول بکشد دیگر. پنج نفریم.
     رخت خواب مادرم را که می برم، آن طرف پدرم پهن کی کنم. دارد کتاب می خواند. سیم سیار آورده تا بالا. چراغ مطالعه ی خوش بر و رویی هم دارد. هر چی زور می زنم نمی توانم بخوانم اسم کتاب چیست. فقط عکسش معلوم است. سیاره ای با پسرک یا دخترکی مو طلایی، یک خانه کوچک و یک گل فکر می کنم سرخ. از اینجا که اینطور می نماید. الله اعلم.
     رخت خواب برادرم از همه سنگین تر است. هم تشکش کلفت تر است و هم اینکه عادت دارد همیشه لحاف روی خودش بیاندازد. می گوید اینجوری راحت تر خواب می رود. جل الخالق. کتاب را کنار گذاشته و دارد به آسمان نگاه می کند. حتما دارد به چیزهای خیلی خیلی مهم فکر می کند. کاشکی جای آن ستاره های سو سو زنی بودم که بهشان نگاه می کند یا جای هر چیزی که دارد بهش فکر می کند. حتی اگر آن روان نویس سبزه باشد که امروز گمش کرده.
     سریع رخت خواب خواهر کوچولویم را می برم که از همه راحت تر است. آخر فکری به سرم زده که می خواهم زود عملیش کنم، تا نیامده اند که بخوابند. سر جایم میخکوب شده ام، هرچه تلاش می  کنم تا برگردم و آخری را هم بیاورم پاهایم مدد نمی کنند. روسری قهوه ایش را در آورده و آن سبزه را که هفته پیش قایمکی زیر بالشتش گذاشتم دارد سرش می کند.همانی که وقتی فهمیدم می خواهند از اینجا بروند برایش خریدم و آنقدر از ترس اینکه کسی نبیند زیر بالشت قایمش کرده بودم که کاغذ کادو بنفشش که عکس تدی با چند تا قلب قرمز کوچولو توش داشت حسابی مچاله شده بود، و آنقدر بیدار ماندم تا مطمئن شوم همه خوابیده اند و آرام به پشت بامشان رفتم و با کلی ترس و دلهره زیر بالشتش گذاشتم. تا بحال او را اینقدر زیبا ندیده بودم. باید آنقدر پولدار می شدم که بتوانم تمام کارخانه های گیر سر سازی دنیا را بخرم و تعطلیشان کنم. آنوقت موهایت برای همیشه اینجوری روی شانه هایت ریخته می مانند. اما آنوقت کارگر های شرکت چه کنند، آنها هم خانواده دارند. هان تغییر کاربری می دهم تا همه شان روان نویس تولید کنند. فقط سبز. انواع سبز.
     از پایین صدا می آید، می فهمم که زیاد وقت ندارم. همراه تشک ملافه ی خودم، دفتر و دستکم را هم می آوردم. زود یک برگ سالم ازش می کنمو با بهترین خطی که می توانم می نویسم.

               فردا از اینجا می روید و دیگر هیچ وقت آن شیرین خنده هایی را که دیوانه ام می کند نمی بینم.
               فردا از اینجا می روید و من در داغ همه ی رویا های آن داغ بوسه های نکرده می سوزم.
               فردا از اینجا می رود و من تنهاترین تنهای این تنها دنیای تنهایی می شوم.
               فردا دیگر با شما امید هم از این خانه رخت برخواهد بست.
               فردا از اینجا می روید و لااقل نمی دانم چرا اینقدر جریزه ندارم که بپرسم کجا.
               فردا من هم از اینجا می رود.

     موشک می کنم. هیچ وقت موشک درست کردنم خوب نبوده. پرت می کنم. ولی اینبار گویی دنیا همپای با من موشکم را بدرقه می کند. همه دارند کمک می کنند. دستم، کاغذ، هوا، باد و خدا...
     نزدیکش که می شود زود می روم زیر ملافه وسرم را می گذارم روی بالشت و آنقدر گریه می کنم که بالشت خیس خیس می شود. من از حال رفته ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 17:22  توسط فرانکنشتاین  | 

     سرم را از شیشه ی کثیف ماشین بیرون می کنم تا شاید از دست این هوای خفقان آور و گرفته ی داخل که کم کمک دارد حالم را بهم میزند خلاص شوم. توی ماشین هیچ حرف خاصی زده نمی شود، و همه گرم شنیدن موسیقی ای هستند که ضبط ماشین نتراشیده و نخراشیده به بیرون تف می کند.
     گفتا تو از کجایی، کآشفته می نمایی
                گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
     درخت، چاله، سنگ، دوباره چاله، درخت، یه درخت بزرگتر، بازم یه چاله ... بیرون دیگر برایم خسته کننده شده است. قصد می کنم که داخل بیایم، اما مثل همیشه با یک شرط. با خودم میگم:
- اولین ماشینی که توی پلاکش 4 داشته باشه، همین که رد شد میام تو (بجز کد شهر).
     احتمالش زیاد است اما انگار ماشین ها هم با من سر بازی دارند. نه اولی و نه دومی. باز میگم:
- نکنه تا سه نشه بازی نشه.
     اما سومی هم هیچ خبری از 4 ندارد.
- هه... واقعا که اینم از راهنمایی رانندگی ما... .
     دارد موهایش را مرتب می کند، خرمایی. دست هایش گویی از آن دنیایی دیگرند. از اینجا لطیف می نمایند، زیبا. کاش جای ساعتش بودم، یا نه، آن انگشتری، نه... نه... روسری اش که در جنگ با باد آن را محکم نگه داشته.
- خداجون این یه دفعه باد رو تندترش کن
     کاش جای ماتیک صورتی اش بودم. کاشکی... کاشکی... . شنیده ام یک نگاه ایرادی ندارد، ولی به مجرد پلک زدن شروع میکند به کنتر انداختن.
- هه... بزار بندازه این لکنتی کنتور.
     راننده مان گازش را میگرد و می رود. سریع یک کاغذ و قلم از کوله ام در میاورم و در ستیز با دست اندازهای این لعنتی جاده ی پر پیچ و خم می نویسم به باد می سپرم... .

می دانم دیداری نخواهیم داشت ...
می دانم مرا ندیده ای ...
می دانم چقدر زیبایی ...
می دانم چقدر حقیرم ...
می دانم اگر تا آخر عمر هم در جاده ها بگردم پیدایت نخواهم کرد ...
می دانم هیچ یک از این جاده ها مرا به تو نمی رسانند.
می دانم ما -اگر "ما"یی وجود داشته باشد- معنایی ندارد ...
نمی دانی چقدر دوستت دارم...
بوس. بوس. بوس.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:28  توسط فرانکنشتاین  | 

     پيري از كوچه‌اي عبور مي‌كرد كه كودكاني چند در آن به بازي مشغول بودند. شاد و خوشحال از سر و كول يكديگر بالا مي‌رفتند و به يكديگر سنگ مي‌انداختند و همديگر را هل می دادند. مي‌خنديدند و شاد بودند. پير مدتي درنگ كرد تا بازي بچه‌ها را ببيند و به ياد كودكي خود افتاد كه همچون آنان به شيطنت و تفريح گذشته بود و چقدر شاد بود، اما حالا نه... و حسرت خورد. خواست نصيحتي كند تا بچه‌ها به حال و روز او نيافتند. "شما  هنوز كوچكيد و نمي دانيد زندگي يعني چه؟ بگذاريد چون ما بزرگ شويد خواهيد فهميد زندگي چقدر سخت و دشوار است!" كودكي از ميان جمع برخاست ندايي داد نه از خود: "پدرجان ما مي‌فهميم زندگي، اما شما بزرگترها معناي آن را فراموش كرده‌ايد."

                                                  الهادي
                                               ۲۱/۱۰/۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2:12  توسط فرانکنشتاین  | 


     چشمهايش را بكار گرفته بود تا شايد بتواند مرا زير نظر قرار دهد. دو سه باري تذكر داده اما نمي‌توانم سنگيني نگاه نكردن را تحمل كنم، تا قبل از اين فقط يكبار اينطور شده بود. چرا نمي‌شد؟ چرا نمي‌خواست؟ چرا... دو، سه بار ديگر پيمان شكني كردم. هرچه مي‌خواست سر مچم رابگيرد، نمي‌توانست.

     عقب مي‌رفت، جلو مي‌آمد، كج مي‌شد، راست مي‌شد، من هم كه خوب رلم را بازي مي‌كردم. نه اينكه نمي‌توانست، نه، مي‌توانست اما زورش نمي‌چربيد. شايد اگر يك بي‌احتياطي مي‌كردم مي‌شد. اما نمي‌گذاشتم. سنگيني نگاهش را تحمل كردم و به جان خريدم. عطايش را به لقايش بخشيدم و...

     ديگر نه من زور مي‌زدم، نه او. مي‌ديد دارم دارم مي‌نويسم اما نمي‌دانست چه، شايد نمي‌خواست؟ اما نه، مي‌خواست ولي او پيمان شكني نمي‌كرد. هر كس رد مي‌شد مي‌خواست سر از كارم در بياورد! سه چهار بار نزديك بود تيزي نگاهشان كاغذم را پاره كند، اما مگر مي‌گذاشتم. اينبار ديگر نبايد پيمان شكني كنم.

     حالا ديگر تمام شده نه ديگر از دست من كار ساخته است نه از دست او!!!
     ... والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:22  توسط فرانکنشتاین  | 

    زنگ خورد. بچه‌ها هنوز بيرون از كلاس پرسه مي‌زدند، آقاي ملكي به حياط آمد تا شايد بتواند بچه‌ها را به كلاس‌هايشان روانه كند. هوا گرم بود و دور آبخوري شلوغ. بازار هول دادن و متلك و جنگولك بازي داغ بود. همه بچه‌ها فقط دور دو تا از شيرها جمع شده بودند، آخر فقط آب آن دو خنك بود و رابطه‌ي تنگاتنگ آب و گرما را كه، همه واقف‌اند. هركه پاي شيرها مي‌رسيد يك نفس آب مي‌خورد و بعضي مواقع هم براي نفس گرفتن شير را ول مي‌كرد و دوباره مي‌خورد تا بچه از پاي شير بكشندش كنار.
     كم‌كم بچه‌ها به سمت كلاس مي‌رفتند، شايع شده بود آقاي احساني دبير حسابان نمي‌آيد. از بچه‌هاي رياضي (ب) پرسيديم كه زنگ اول بوده يا نبوده. گفتند بوده ولي زود تعطيل كرده و رفته. كسي نمي‌دانست كجاست! از آقاي ملكي پرسيديم و او نيز چون ما بي‌خبر بود يا لااقل اينطور مي‌نمود. همه به كلاس‌هايشان رفته بودند الا ما. در هم مي‌لوليديم تا بالاخره آقاي ملكي گفت:«بيرون باشيد فعلا تا ده دقيقه‌ي ديگر ببينيم چه مي‌شود!»
     بچه‌ها به طرف درخت‌هاي كنار مدرسه هجوم بردند. مدرسه بزرگي بود، با درختان فراوان: كنار، شاتوت، انار و... ! فصل، فصل كنار بود و بچه‌ها دور كنارها مي‌پلكيدند. محمدرضا كه از همه ماهرتر بود، كفش و چوب و شيلنگ و هرچه به دستش مي‌رسيد نثار كنار بخت برگشته مي‌كرد كه از فرط درد كنار و برگ مي‌ريخت. و ما اصلا هم دلمان به حالش نمي‌سوخت، درخت بود ديگر! محمدرضا در حالي كه داشت چوب بزرگي را به سوي انبوه كنارها پرتاب مي‌كرد غرغركنان گفت:«اين عبدرضا* هم هر وقت دلش مي‌خواد سرش رو ميگذاره پايين و علي يارت...» امين گفت:« عبدرضا كيه؟ » محمدرضا گفت:«بعد از سه سال هنوز اسم معلمت رو نمي‌دوني كله پوك، احساني رو مي‌گم» اكبر گفت:«ما هم كه از خدا خواسته» و كنار قرمزي را از دست مرتضي قاپيد. مرتضي چشم غره‌اي رفت وگفت:«آخر سال هم كه ميشه ما بايد ضررش رو ببينيم نه اون» اكبر هم اداي آقاي احساني را در آورد كه مي‌گفت:«هفته‌ي آينده دو جلسه كلاس جبراني داريم و گرنه نمي‌رسيم تمومش كنيم، ها...» و اين "ها" را چنان شبيه آقاي احساني گفت كه همه روده بر شديم حتي امين، امين كه كمتر مي‌خنديد و بيشتر درس مي‌خواند و الان هم كتاب زبان به دست، داشت كنار مي‌خورد و انگليسي بلغور مي‌كرد. خلاصه هركس چيزي مي‌گفت. غيبت هم كه الا ماشاا... ! هر كس روي منبر مي‌رفت و درباره احساني و چه كنيم و چه نكنيم فتوا مي‌داد و پشت سر احساني بدبخت صفحه مي‌گذاشت و هرچه از دهانش در مي‌آمد مي‌گفت. آخر هم امين با يك جمله سر و ته قضيه را هم آورد«اصلا فردا كه اومد ازش مي‌پرسيم».
     امين راست مي‌گفت با آقاي احساني فردا هم داشتيم چند دقيقه بعد آقاي ملكي كه مطلع شده بود احساني نمي‌آيد بچه‌ها را به خانه فرستاد. فردا هم آقاي احساني نيامد و چهارشنبه كه فوق‌العاده داشتيم هم.
     هفته بعد سر كلاس نشسته بوديم و آماده براي اينكه برويم خانه چرا كه فكر مي‌كرديم باز هم احساني نمي‌آيد. شايعاتي بود بر چيزي كه احساني را وا داشته بود نيايد، اما كاش راست نبودند كه بودند. در باز شد احساني وارد كلاس شد. مشكي پوشيده بود. پسرش مرده بودند.
* عبدرضا = عبدالرضا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:14  توسط فرانکنشتاین  |