تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من

     داشتم همینجوری توی کاغذها وول می خوردم به این رسیدم. پارسال تابستون نوشته شده. بدون شرح بخونیدش.


     سفر خوب است.می ترسم از آخر عاقبتش. بی شک همان می شود که زمان "بیست" شد. آنسال گریه مجال نمی داد که فکر کنم ولی امسال دیگر بزرگ شده ام، بی شک فکرهایم مجال گریه نمی دهند. همه دوستم دارند. احساس نزدیک غربت. احساسی که سه سال با آن دست و پنجه نرم کردم و حالا یک سالش مانده. امسال کنکور دارم. باید سال اول قبول شوم(1). اما یک کار هست که خودش برایم جور کرده. البته مرا برای خودش جور کرده. کسی که ساعتش در مقابلم دارد بی تیک و تاک حرکت می کنند. دست خطش شیرین و زیبا در مقابلم باله می رقصد. بس که زیباست. همه چیز اینجا هست، از توپ گلف گرفته تا حافظ. همه چیز خوب اس اما دلم گرفته. نه برای خانه و نه برای بازگشت. برای خودم. دلم برای خودم می سوزد. با خود می گویم در این 17 سال برای خودت چه جمع کرده ای؟؟؟ از هر چیز لقمه به دهان گرفته کام می جنبانی که چه؟ چون کلاغ یکی از غصه های اروپایی از هر مرغ، رنگین پری تحفه دزدیده ای و با رازی بی رضایتی چسبش کرده ای به خودت که چه؟ البته چند چه هم هست؛ ولی چه ای که الان به درد نخورد همان بی چه باشد بهتر است. به دور و اطراف نگاه می کنم میبینم نمره ام 16 بیشتر نیت. در درس 16، در معلومات 16، در فیلم 16، در کامپیوتر 16، در نوشتن 16، در کوف 16، در زهر مار 16، در حناق 16، در یمان 16، در... . به مشتی هیچ دلبسته ام. هنوز بعد این همه زندگی دارم تقلید می کنم. نمی گویم بد است ولی گاله دروازه وار مردم که این حرفها حالی اش نیست. روی دیوار آینده را نمی شود دید ولی زیبایی را چرا!!! والسلام

                                                        م.ه.سالارورزی
                                                            تابستان 1385


(1): اروا عمم (ارواح عمه ام)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 2:3  توسط فرانکنشتاین  | 

دوستای عزیزی که من براشون اصلا دوست خوبی نبودم، سلام...

     می بخشید که سر می زنید و سر نمی زنم. من کلا دور اینترنت و غیره اش رو تقریبا واسه همیشه خط کشیده ام و فقط شاید مواقعی مثل الان اینجا بیام که همه خوابن و من بیدار و دست و دلم به هیچی نمیره. اومدم اینجا شاید کمی راحت بشم که فکر کنم شدم. واسه همین اگه سر نمی زنم به بزرگواری خودتون ببخشین. البته اگه دیگه کسی به اینجا سری بزنه...



     خیلی خنده دار است، خیلی. این همه سازمان درست می کنیم به اسم ارث و میراث و می رویم سراغ پیدا کردن گذشته. و فردا در اخبار 20:30 می گویند: دیروز در بجنورد یک کاسه ی سفالی مربوط به عهد فلانیان پیدا شد. و همه از تعجب دهانمان باز می ماند و می گوییم چه جالب. آن زمان هم چه چیزهایی درست می کردند؛ چقدر عجیب...

     خیلی خنده دار است، خیلی. امروز می رویم چند تا دانشگاه و مرکز تحقیقاتی درست می کنیم و برای گزینش نامشان تفالی به دایرة المعارف می زنیم. بعد آنجا یک روبات می سازیم. فردا در اخبار ساعت 9 می گویند: دیروز در بهمان مرکز تحقیقاتی یک روبات ساخته شد که می تواند سبیل شما را با روغن آبگوشت چرب کند و همه از تعجب خشکمان می زند. و همه می گوییم چه جالب، دنیا چقدر پیشرفت کرده است؛ چقدر عجیب...

     خیلی خنده دار است، خیلی. امروز می رویم با رفقا یک NGO تشکیل می دهیم و برای رقابت با دخترهای همسایه اسمش را می گذاریم سازمان حمایت از چمن های زرد شده. بعد که می بینیم توی این دنیای پلاستیکی دیگرهیچ چمنی زرد نمی شود، می رویم یک چند کیلو رنگ و تینر ماده رنگ می خریم و می افتیم به جان چمن هایی که باید زرد شوند تا بشود حمایتشان کرد. فردا هم این را توی اخبار ساعت 2 پخش می کنند و همه با دهان باز مانده از حماقتمان می خندند و می گویند این ابله ها را نگاه کن چقدر مسخره اند، چقدر عجیب.

     خیلی خنده دار است، خیلی. ازشان هم که می پرسی می گویند نمی دانیم چرا ولی ما بدنبال خودمان می گردیم در گذشته و آینده و حال. اما چقدر بعضی ها ابله اند و نمی دانند که بجای این ها اول باید اتاق خودمان را جمع و جور بکنیم. اول باید جلوی کاغذ خریدهای خانه هی تند و تند تیک بزنند. نمی دانند اول باید اشک ریخت بعد خندید. نمی دانند اول باید بویید بعد بوسید. اول باید غرق شد بعد بلعید. نمی دانند قبل از جوهر کردن خودنویس باید خوب فکر کرد. نمی دانند اول اید خود را خواند بعد دیگران را نوشت. نمی دانند اول باید چند تا کتاب خرید بعد اسم نوسنده ها را اشتباه حفظ کرد. اول باید اشک ریخت بعد عاشق شد. نمی دانند همه چیز توی اخبار نیست و در خبرِ 9 صبح و 2 و 4 و5 و7 و 19:15 دقیقه و 20:30 و 9 و 10 و شبانگاهی. اینجاست، پیش من، پیش تو، پیش او. واقعا بعضه ها ابله اند. واقعا که چقدر عجیب.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 2:55  توسط فرانکنشتاین  | 

     مطمئنا تا حالا پشت سر كسي ديگه حرف زديد. شك نكنيد كه پشت سر خودتون هم حرف كم زده نشده ولي يه چيزي ميگم كه اين به اوون در ميشه. هر موقع كه توجه مي كنيد كه چرا پشت سر فلاني يا بهماني حري زده ميشه يا طرف مورد تمسخر قرار ميگيره تنها دليلش ضعف انسانه. حال اصلا ربطي نداره كه توي همون مسئله آدم ضعف داشته باشه. مثلا يه نفر توي دوست پيدا كردن مشكل داره به هر كي كه ميرسه يا توي يه جمع كه ميشينه يه عيبي براي بقيه مياره چرا؟ چون خودش نمي دونه كجاي كارش ايراد داره و مي خواد اينطوري بقيه رو هم خراب كنه. البته آره ارواح عمه‌اش. وقتي يه نفر رو ميشينن پشت سرش ميگن كه مثلا خيلي رق و فقه واسه اينه كسي خودشون رو تحويل نمي گيره(و اين يه ضعفه) يا وقتي توي يه كلاس پشت سر آقاي X ميگن كه خيلي خرخونه چون فقط وفقط به نمره هاش و احترامش پيش معلما حسادت ميكنن. توي اين مسئله اينقدر ميشه مثال زد كه دهن كف كنه عينهو پودر رخت شويي، ولي همه‌ي اين ها به يه مئله ختم ميشه. حسادت و اونم ناشي از ضعفه. اما حسود نه تنها باعث آزار خودش ميشه و تعادل روحيش كم كم از بين ميره بلكه به ديگران هم لطمات جدي ميزنه. سند و مدركم هم شيخ سعديه كه اين پايين مي‌تونيد بخونيد چي گفته: ( فقط واسه بعضي از دوستان جاهاييش رو معني مي ذارم، ببخشيد ها جسارت نباشه!!!)

     سرهنگ‌زاده‌اي بر در سراي اغلمش ديدم كه عقل و كياستي و فهم و فراستي زايدالوصف داشت، هم از عهد خُردي آثار بزرگي در ناصيه او پيدا(1).
بالا سرش ز هوشمندي          مي‌تافت ستاره‌ي بلندي(2)
     في‌الجمله مقبول نظر سلطان آمد كه جمال صورت و معني داشت و حكما گفته‌اند: توانگري به هنر است نه به مال، و بزرگي به عقل است نه به سال.ابناي جنس(3) او بر منصب او حسد بردند و خيانتي متهم كردند و در كشتن او سعي بي‌فايده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟(4) ملك پرسيد كه موجب خصمي اينان در حق تو چيست؟ گفت: در سايه‌ي دولت خداوندي، دام ظِلُّه، همگنان(5) را راضي كردم مگر حسود را كه راضي نمي شود الا به زوال نعمت من؛ و اقبال و دولت خداوند باد!
توانم آن كه نيازارم اندرون كسي
               حسود را چه كنم كو ز خود به‌رنج دَرست؟(6)
بمير تا برهي، اي حسود، كاين رنجي است
               كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست(7)

شور بختان به آرزو خواهند          مقبلان را زوال نعمت و جاه(8)
گر نبيند به روز شب پره چشم          چشمه‌ي آفتاب را چه گناه؟(9)
راست خواهي، هزار چشم چنان        كور بهتر كه آفتاب سياه(10)

توضيحات(بصورت آزاد از گلستان سعدي تصحيح و توضيح حسن انوري):
1- كه از كودكي نشانه هاي فهم و هوش در پيشانيش نمايان شد.
2- چنان بود كه گويي ستاره‌اي از بزرگي و عظمت بالاي سرش مي‌درخشيد.
3- هم رديفان
4- در جايي كه دوست مهربان است، دشمن دو به هم زن چه كار مي تواند بكند؟(چه اثري دارد؟)
5- همگان، همه مردم
6- اينكه روح و جان كسي را نيازارم برايم آسان است مگر حسود را كه از خود نيز در رنج است
7- اي حسود بمير كه از اين رنج و مشقت جز با مرگ رها نخواهي شد
8- بدبختان از بين رفتن قدرت و نعمت و ثروت خوشبختان آرزو دارند
9- اگر چشم خفاش(حسود) در روز نمي بيند، تقصير آفتاب چيست؟
10- حقيقت را بخواهي هزار چشم مانند خفاش بهتر از آن است كه آفتاب تاريك شود و گيتي دچار ظلمت گردد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:58  توسط فرانکنشتاین  | 

     چند وقتیه مطلبی فکرم رو مشغول کرده. البته قبل از من خیلی ها به این مسئله نیم نگاهکی انداخته و جسته گریخته ناخونکی زده و رفته اند. ولی  خدا وکیلی بطور جدی کسی رو ندیدم درباره این مطلبی گفته باشه که چرا خیلی ها عقل رو بر اساس سن می سنجند و یا اینکه سخن افراد معروفتر و معتبر تر خیلی با ارزش تر از حرف یک نوجوان 15 - 16 ساله است؟
     مسلما تا حالا بچه که بودید یا اگر نبودید جوان و نوجوان والخ که حتما دیده اید. تا حالا توجه کردید که چرا این مسئله وجود داره. بنده ی خدا جوونه با هزارتا سلام صلوات توی یه جمع می خواد یه حرفی بزنه و نظر بده که متاسفانه که متاسفانه* اون جمع هم سنش نیستن، نظر داده نداده چنان تو پوزش می زنند که اگر آخ بگوید همسان گذر از هفت خان رستم هنر بزرگی کرده است. بدبخت یه حرفی می زند که یک کمی فقط یک کمی با افکار منسوخ اون جماعت بخت برگشته مغایرت داره. حالا وانت بیار و هندوونه بار کن. از پدر و مادر گرفته تا جد همه مون حضرت آدم رو جلوی چشماش میارن و انگشت سبابه شون رو می کنن توی حدقه چشم اونا که بیایید این مفلوک خدا زده رو جمع کنید که از دست رفت. اما اگه همون حرف رو یه پیرمرد 60 - 70 ساله (البته میدونم تازه چلچلی جوونی شه اما آخه از این پیرمرد جوون تر گیر نیووردم. با کمال پوزش از 60 - 70 ساله های گرام) یا یه نویسنده یا هر کوفت  زهرمار دیگه بزنه یک به به و چه چهی راه می اندازند که ندونی میگی خروس قندی میک می زنند. آخه لامذهب ها این چه وضعه قضاوته؟ بعد تازه خوبه اگه به همین کفایت کنن. اگه 15 - 16 سالش باشه میگن بچه اس چیزی حالیش نیست. اصلا نمی فهمه چی داره میگه. اگه 19 - 20 سالش باشه میگن تازه سرش گرمه نمی دونه چی میگه. اگه 25 - 26 سالش باشه میگن بیست و دهتا فیلم دیده و کتاب خونده، اینا رو میگه بذار بیاوفته تو خط زندگی همه این چیزا میپرن از مخ معیوبش. اما دنیا با همه این چیزاشه که قشنگه بس بیایید بازم به دنیای خوشگل خودمون لبخندی به پهنای بلندای آسمان بزنیم.

من را چه کار با تو این روزگار پستی
               می را ننوش یک دم از جام خود پرستی
دست بگیر و بشکن جام می جدایی
               ور نشکنی تو این را ساقط شوی ز هستی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 3:10  توسط فرانکنشتاین  | 

     خوابم می آید. پشت دستگاه نشسته ام و صفحه ای از پس صفحه ی دیگر می گذرند و جای به یکدیگر می سپارند، بی هیچ احساسی. خنده ام می گیرد از این همه آدمهایی که فکر می کنند برای خودشان کسی هستند. توی صورت آدم نگاه کرده نکرده می فهمانندمان "که برو آقا تو که هیچی حالیت نیست" و فکر می کنند اگر خودشان را بزنند به بی خدایی و شیطان و سیاهی و نهیلیسم ... والخ، به قول این شخصیت انیمیشنیه تو کلیپهای شرکت گاز "پوچی خیلی کلاس داره". صفحه ها می گذرند رنگها جای جای صفحه را رنگین کمان سیاهی کرده اند. یکی خاکستریست، یکی طوسی، یکی فیلی، یکی سیاه، یکی سفید. الآنه از هر کسی که فکر می کند آخر کلاسه بپرسی زندگی رنگیه یا سیاه و سفید؟ یک آنچان ژستی می گیرد که پوز ژست مارلون براندو را روی موتور در وحشی چنان می زند که مارلونی مادر مرده توی قبر ویبره می رود عینهو سامسونگ. باد تو غبغب آنچنان می اندازد که توفان کاترینا همچین کم می آورد توپ. دست زیر چانه، نگاه رو به آسمان اگر پیپ یا سیگار دم دست باشد چه بهتر، آخر سر جوابی که می شنوی بیش از این نیست: "سیاه و سفید جانم، بگذار کمی کتاب بخوانی و سی و شصت تا فیلم سیاه و سفید دهه پنجاه شصتی ببینی می فهمی. برو کمی قهوه تلخ بخور و بوف کور بخوان". چه مزخرفاتی. آخر بنده ی خدا صادق خان اگر می دانست  مردم به افکار همچون آینه اش چه پیچ و تابی می دهند نه تنها بوف کور نمی نوشت که دیگر می رفت سراغ نوشتن جغد عینکی. بیایید کمی به این لکنتی ها لبخند بزنیم و به دنیای رنگی و آفتابی خودمان.

آسمانم آبی
    جای پایم خالی
         خانه ام سرخابی
پس چرا تنهایی؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:2  توسط فرانکنشتاین  | 

     دوستی پرسید چه فرقی دارد آدم مسلمان باشد یا مسیحی یا بودایی یا هندو یا صوفی یا ... والخ. چه فرقی می کند وقتی خدا را بنده باشد و هر مذهبی هم داشته باشد، یا اصلا مذهب هم نداشته باشد؟ مهم اینکه به عنوان خالق و مالک دنیا به عبودیت او احتمام ورزد.
گفتم: خوب حالا می خوای آخرش به چه نتیجه ای برسی؟
گفت: پس این همه ادیان مختلف واسه چیه؟ اصلا چرا باید بعضی ها جز دین خودشون هیچ دین دیگه ای رو مقبول ندونن؟
من اون موقع چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگم. ولی چند روز پیش جوابش رو توی یه دیالوگ شنیدم: " به اندازه انسانهای روی زمین راه برای رسیدن به خدا وجود داره!!! ".

جای شکرش باقی است
                آسمان مهتابی است
                        گرچه راهش سخت است
خانه ی دوست در این نزدیکی است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 4:28  توسط فرانکنشتاین  | 

     باز هم آن دهه پرشور و گداز محرم آمد و رفت و بار دیگر انگیزه های ویژه و عجیب در مردم سراسر ایران و حتی جهان بوجود آور. مردانی که با توسل به عباس علمدار علمهای چندین متری و چند صد کیلویی را روی دندان بلند می کنند، انگیزه های عجیبی که باعث می شود سنج و دمام زنان ساعتها به دمام های خود بکوبند و خسته نشوند، مردانی که ساعتها چلاب( کلمه ای اشتباه در عربی به معنی به هم چسبیده برای مراسم سینه زنی بوشهری -همان سینه زنیهای کویتی پور، فخری و آهنگران-) می زنند و خستگی ناپذیرند. روحی که در این جوانان دمیده از کجا آمده. همین جوانانی که که تا دیروز دنبال هزار کوفت و زهرماری بودند چرا امروز می آیند و این مراسم های مذهبی-آیینی را با چنین شوری انجام می دهند. شاید بگویید برای جلب توجه، بعضی ها شاید، اما آنان را که چفیه بسته می آیند و چفیه بسته می روند چه؟ آن اشکهایی که پنهانی از چشمانی سرازیر می شوند که دیروز داشت چیزهایی را می دید که زبان از گفتنش شرمسار است را چه؟ خیلی ها می گویند عشق بی معناست. آری بی معناست به شرطی که حسین و ابوالفضل و این همه دل سوخته را نادیده بگیریم. نمی دانم ملاباسم کربلائی را می شناسید یا نه ولی چه می شناسید چه نه لطفا این آهنگ را گوش دهید. سعی می کنم معنی آن را در اسرع وقت توی همین وبلاگ بذارم تا بفهمید دل سوختگی یعنی چی !!!

من البین               یا حسین
من زغری و شاب الراس
  تانیت                        نادیت
لیش تاخر عباس؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 3:11  توسط فرانکنشتاین  | 

حالا دوباره هستم
دوباره آماده‌ام براي خدمت
هم ناراحتم و هم خوشحال
ناراحتي كه عادي شده
جنگ
خون
مرگ
سرباز
لبنان
الموت يا اسرائيل
Down With U.S.A
حزب الله
و ايران
چند وقت پيش چند ده زن جمع شده بودند براي نمي‌دانم چه. نمي‌گويم حق و حقوق زن بد است، نه. مگر چه نداريد بدبخت‌ها، خودتان را به كه مقايسه كرديد كه اينجور علم آزادي علم كرده‌ايد. قلم كه بهتان دادند ديگر گيس و گيس كشي چرا. مي‌گوييد  چه مي‌خواهيد، آزادي بيان مي‌خواهيد؟ برويد بگرديد ببينيد كجا از اينجا راحتتر است. مي‌گوييد آمريكا يا فرانسه يا ؟؟؟ برويد بپرسيد، ببينيد، مدعيان سياست آمارها را بنگريد، دو دو تا كه بلديد. آزادي پوشش مي‌خواهيد؟ آخر در لواي اسلام چقدر به خودتان مي‌مالانيد. بستان نيست. رو دل نكنيد يك وقت. كدام حقتان نا حق شده. ديسكو دوست داريد؟ پارتي دوست داريد؟ اكس و هزار كوفت و زهرمار ديگر دوست داريد. باشد. برويد هر جا كه اينها آزاد است. برويد ديگر. اينجا اسمش جمهوري اسلامي ایران است. جمهوري است ولي از نوع اسلامي‌اش هماني است كه خميني آورد. البته او تنهايي نياوردش آدم داشت كه آوردندش. حالا شما هم ادعاي آزادي مي‌كنيد. باشد دمتان را بگذاريد روي كولتان و برويد، يا نه خفه شويد، يا اگر مي‌توانيد شما هم انقلاب كنيد. نه د اگر مي‌توانيد بكنيد. نمي‌توانيد. ديگر چرا اينقدر نق مي‌زنيد ابله‌ها.
والسلام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 1:12  توسط فرانکنشتاین  | 

اين پيام بعد از خوانده شدن خود بخو از بين مي‌رود "در نگهداري آن كوشا باشيد. با تشكر"

     زياد لفتش نمي‌دم. مي‌خوام بگم كه يه چند روزي حس و حال نوشتن نبود. نمي‌خواستم چيز چرتي بنويسم فقط واسه صفحه آرايي. نمي‌خواستم كار خاصي بكنم ولي در عوض دوتا نامه نوشتم يكي براي يكي كه دونستنش مهم نيست و ديگري براي يه آدمي كه فكر مي‌كنه خداست. ولي جالب اينجاست كه مردك يا شايدم زنيكه بجاي اينكه از در صلح وارد بشه مي‌زنه به قرتي بازي. متنشو دارم كه اگه ديدم يهو داره هارت و پورت مي‌كنه، اينبار هميجن جا مي‌نويسمش. براي اطلاعات بيشتر اون يارو كسيه كه توي پست قبلي به اسم شيوا كامنت ميزاره ولي وقتي كه ميري توي وبلاگش كامنت‌هات رو براي نمايش تائيد نمي‌كنه مگه اينكه ازش تعريف كرده باشي. بهر حال ولش كن ارزش نداره خون خودش رو آدم كثيف بكنه. يه مدت مي‌خوام با رفقا بريم سفر زياد نميشه همش 8 يا 9 روزه ولي سعي مي‌كنم هر جا كامپيوتر پيدا شد جلدي بپرم پشتش و دبرو كه رفتيم. واسه دست گرمي هم اين گفت و گو رو بخونيد كه توي اون David_elyot منم و Kasra يكي از بچه‌هاست. تو رو خدا اين چته دو تا آدم عاقله؟ نه خدا وكيلي شما قضاوت كنيد.

بدون شرح:

Kasra: salam
David_elyot: alek
Kasra: hasti?
David_elyot: mibini ke
Kasra: eeeeeeeeeee
David_elyot: are
Kasra: dige che khabar?
David_elyot: salamati rahbar
Kasra: bache ha ro mibini?
David_elyot: noch
Kasra: kojayi?
David_elyot: khooneh
Kasra: manam noonva
David_elyot: too nonvayi chat mikoni
David_elyot: ???
David_elyot: che nonvaeeye bakelasi
David_elyot: ADSL dare na?
David_elyot: koshi?
BUZZ!!!
Kasra: ya na..
David_elyot: ogey
Kasra: bash
David_elyot: ta sobhe dolatam bedamd
David_elyot: ???
Kasra: na
David_elyot: so what?
Kasra: hamoon
David_elyot: ke chi?
Kasra: are
David_elyot: khob
David_elyot: ?
Kasra: velewsh kon
David_elyot: boosh dar miad!!!
Kasra: voise bede ka sedasham biyad...
David_elyot: eee
David_elyot: hamoon bosh 1 deghighe DCit kard
David_elyot: sedash chi karet mikone khoda midoneh
Kasra: che roozayi miyay bala?
David_elyot: 1 ta 6 sobh
Kasra: be k...
David_elyot: albate bara to ke dir vaghte
BUZZ!!!
Kasra: be kahoo
David_elyot: na fekr kardam manzooret kife
Kasra: az tarze fekret khosham oomad...
David_elyot: pas engar ba ham tafahom darim
David_elyot: zanam mishi???
David_elyot: =))
David_elyot: =))
David_elyot: =))
Kasra: he he he he
David_elyot: ha ha ha
David_elyot: :D
David_elyot: :D
David_elyot: :D
Kasra: k...
David_elyot: mesle
Kasra: kif
David_elyot: na kot behtare
David_elyot: shayadam kit
Kasra: ye chiz dige kheyli behtare
David_elyot: chi?
Kasra: kard
David_elyot: fele ya esme
BUZZ!!!
Kasra: gheyde
David_elyot: na man bishtar rooye masdar mashkokam
Kasra: khob felan bye
David_elyot: bye !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 2:52  توسط فرانکنشتاین  | 

شيوه و لحن صحبت (پيشرفته)

در پست قبل نگاهي داشتيم اجمالي به اين مبحث و فكر مي كنم اين مبحث دو، سه قسمتي هنوز جا داشته باشه. همونطور كه گفته بودم توي اين پست به شيوه هاي متداول و رايج در بين افراد براي رسيدن به اين مهم اشاره‌اي جزئي خواهيم كرد، ولي ديدم كه قسمت مهمي از شيوه و لحن صحبت را كه مربوط به افراد حرفه‌اي مي‌شود جا انداخته‌ام و در اين پست به آنها پرداخته خواهد شد و به شيوه‌هاي متداول و رايج عملكرد را در پست‌هاي آينده خواهم پرداخت.

شيوه صحبت:
    ت) استفاده اختياري از "د" بجاي "ق": اين شيوه براي افراد حرفه‌اي استفاده مي‌شود زيرا كار برد آن بسيار مشكل است و البته هر فرد به مقتضاي خود تصميم مي‌گيرد از آن استفاده كند يا نه. در ضمن استفاده از اين شيوه كاملا ابتكاريست، بطوريكه در بعضي جاها ممكن است شرايط كلمات بطوري باشد كه استفاده از آن اضافه و نه تنها به معيت ساير نمي‌آيد، بلكه مخل آنها نيز هست. در مثال‌هاي زير به هر دو مورد اشاره خواهد شد:
"دلتم" بجاي "قلكم" - "دل‌دلي" بجاي "قل‌قلي" - "دلمز" بجاي "قرمز" - كه استفاده درست است و  "دودولي دودول" بجاي "قوقولي قوقول" - "دولي"بجاي "قوري" - كه استفاده نادرست است. البته اشاره شود كه اينگونه كلمات شنيداري هستند و از قائده‌ي خاصي پيروي نمي‌كند ولي در اكثر شرايط استفاده از "د" بجاي "ق" درست است بجز در بعضي شرايط.

    ث) استفاده از "س" بجاي "ش": اين قسمت از صحبت كمتر مورد استفاده قرار گرفنه و استفاده نكردن از آن هم چندان ضرري به صحبت كردن نمي‌زند  اما استفاده از آن شيوايي و زيبايي كلام را به طرز فزاينده‌اي افزايش مي‌دهد. اين قسمت در رتبه بندي پيشرفته قرار مي‌گيرد اما استفاده از آن براي كساني پيشنهاد مي‌شود كه دوره پيشرفته را بطور كامل رعايت كنند. البته بايد توجه داشت كه همانند ساير گزينه‌هايي كه در قسمت پيشرفته درجه بندي شده‌اند استفاده از آن همه جا كار برد نداشته و بيشتر سمعي(شنيداري) است، پس مراقب باشيد به‌موقع و به‌جا از آن استفاده كنيد چرا كه معمولا استفاده از نا مناسب نيست. مثال‌هاي زير را مشاهده بفرماييد:
"باسه" بجاي "باشه" - "ستست" بجاي "شكست" كه استفاده از آنها درست است و "داسد" بجاي "قاشق" - "چسم" بجاي "چشم" - "سيل" بجاي "شير" - "مستوت" بجاي "مشكوك" كه نادرست است.

    ج) جابجايي حروف وكلمات: اين قسمت از صحبت كاملا حرفه‌اي بوده و در افراد مختلف مي‌بايست متفاوت باشد، درست همانند اثر انگشت كه شباهت‌هايي وجود دارد اما هيچ يك از آن دو كاملا شبيه نيستند. در اين قسمت از صحبت فرد با جابجايي اختياري حروف و در معدودي مواقع كلمات منظور خود را ادا مي‌كند. فرد بايد خود تصميم بگيرد كدام حروف يا كلمات را مي‌بايست تغيير دهد چرا كه زبان فارسي به علت داشتن تعدد كلمات با تغيير حروف يك كلمه، به راحتي همچون زبان عربي به كلمه‌اي ديگر با معني متفاوتتري تبديل مي‌شود كه گاه ممكن است اثر سوء داشته باشد. مهم‌تر از همه اينكه در اين قسمت استفاده از تغيير حروف يعني استفاده از "ل" بجاي "ر" - "ت" بجاي "ك" - "د" بجاي "گ" - "د" بجاي "ق" - "س" بجاي "ش" چندان پيشنهاد نمي‌شود مگر در مواقعي كه خودتان ديگر حرفه‌اي شده‌ايد و استفاده مناسب از آنها را به خوبي فرا گرفته‌ايد، زيرا استفاده زياد از هر چيز مايه‌ي لوس شدن آن مي‌شود و شما هم كه نمي‌خواهيد كارتان را بي‌اثر كنيد، مي‌خواهيد؟ در ضمن تنها جابجايي حروف و كلماتي مجاز است كه دقيقا در كنار هم قرار دارند و در باقي حالات مفيد فايده نخواهد بود. براي استفاده از اين شيوه بايد بسيار محتاط بود چرا كه استفاده‌ي بيجا و بي موقع و يا حتي زياد از آن، نه تنها توفيري ندارد بلكه ممكن است اثر سوء نيز داشته باشد، در نتيجه مراقب كلمات باشيد ولي زياد خود را عذاب ندهيد.ابتدا بخش بعدي را بخوانيد و بعد مثالهاي هر دو را با هم مشاهده كنيد.

    چ) تغيير، اضافه و كم كردن حروف: اي قسمت از صحبت هميشه در كنار قسمت قبلي يعني جابجايي حروف و كلمات مي‌آيد چرا كه اين دو كاملا با يكديگر به كار مي‌روند و معمولا بدليل اينكه از شيوه‌هاي قبلي نمي‌توان استفاده كرد، از اين دو در كنار هم استفاده مي‌كنيم. تمام قواعدي و نكته‌هايي كه در قسمت قبل خوانديد بايد در اين قسمت هم به كار گرفته شوند، البته تنها در مواردي كه اين شيوه به تنهايي و بدون كمك قسمت "ج" بكار مي‌رود، بهتر است از شيوه‌هايي قبلي يعني "ل" بجاي "ر" - "ت" بجاي "ك" - "د" بجاي "گ" - "د" بجاي "ق" - "س" بجاي "ش" استفاده شود. باز هم ذكر مي‌كنم كه همه اين قسمت به ابتكار و خلاقيت خودتان بستگي دارد. مثال‌هاي زير را مشاهده بفرماييد:
"ولبلاگ" بجاي "وبلاگ" - "نوسژالوتيت" بجاي "نوستالوژيك" - "تامپولوتل" بجاي "كامپيوتر" - "ديفال" بجاي "ديوار" - "ماخيتابه" بجاي "ماهيتابه" - "استرار سمع" بجاي "استراق سمع" - "ملجوه الهويه" بجاي "مجهول الهويه" - "مصخوص" بجاي "مخصوص" - "تولزيون" بجاي "تلويزيون" و...

در پست آينده كه سومين قسمت از شيوه صحبت خواهد بود به سه موضوع زير كه در زمره فوق پيشرفته قرار مي‌گيرند پرداخته خواهد شد:
    ح) استفاده از كلمات مشكل(قلمبه سلمبه):
    خ) استفاده از كلمات ابداعي:
     د) استفاده از كلمات بچگانه بجاي كلمات معمولي:

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 23:38  توسط فرانکنشتاین  | 

چرا مامانم منو بوس نمي‌كنه ؟؟؟

     در ابتدا و قبل از هر چيز عنوان كنم اين مطلب اصلا جنبه شوخي نداشته و صرفا بسبب يك تحقيق جامع در اين موضوع ارائه شده است و متعاقبا(كه بلد نيستم بنويسمش) اگر طنز مي‌بود در جرگه‌ي طنزيجات و در موضوع بندي طنز قرار مي‌گرفت اما بسبب پاره‌اي عدله‌ي گپ و كوچير(در بختياري به معني بزرگ و كوچك) به صورت كمي تا قسمتي ابري طنز نوشته خواهد شد تا مايه‌ي فرح دوستان را فراهم بياورد. در اينجا شما شاهد گويشي كودكانه در گفتار هستيد چرا كه تحقيقات واقعي نشان داده است پسران نوجوان و بالاخص جوان براي لوس كردن خود نزد مادرها از اين شيوه استفاده مي‌كنند و با اينكه در اكثر مواقع مفيد فايده نيست اما باعث خنده و شادي آنها مي‌شود كه منظور هم همين است. اگر توجه كرده باشيد گفتم پسرها، حالا چرا پسرها؟ چون معمولا مادرها در مسئله بوسيدن با دخترها هيچ مشكلي ندارند و خيلي راحت اجازه اين كار رامي‌دهند ولي براي پسرها مسئله خيلي فرق مي‌كند چرا كه بايد از بسياري شيوه‌هاي ابداعي و اختراعي استفاده كند و يا با استفاده كردن از تجربيات ديگران به اين امر دست يابند.

شيوه و لحن صحبت: قبل از هر توضيح ديگري لازم ديدن لحن صحبت را كه معمولا مشترك در بين اكثريت است توضيح داده شود:
     آ) استفاده از "ل" بجاي "ر" كه اين مهمترين اصل صحبت بوده و شايد بتوان گفت صحبت بر پايه آن مي‌چرخد. به مثال‌هاي زير توجه كنيد:
"لفت" بجاي "رفت" - "بلدم" بجاي "بردم" - "صلاحت" بجاي "صراحت" - "چلا" بجاي "چرا" - "كليه المنظل" بجاي "كريه المنظر" و...
    بـ) استفاده از  "ت" بجاي "ك" كه ركن دوم صحبت است. به مثال‌هاي زير توجه بفرماييد:
"تلدم" بجاي "كردم" - "تثيف" بجاي "كثسف" - "تال" بجاي "كار" - "تم‌تم" بجاي "كم‌كم" - و...
    پـ) استفاده از  "د" بجاي "گ" اين يكي زياد متداول نيست ولي تاثير آن به مراتب بيشتر است. و باز هم مثال‌هاي زير را ببينيد:
 "دفتم" بجاي "گفتم" - "دلفتال" بجاي "گرفتار" - "دنده" بجاي "گنده" - "ديج" بجاي "گيج" - و...
     درباره لحن صحبت هم بايد عرض كنم كه تمام اين جملات و صحبت‌ها به زبان كودكانه باشد و گرنه هيچ تاثيري كه ندارد توفيري نمي‌كند.

     طبق نتايج حاصله پسرها از چندين شيوه متداول بطور غريزي استفاده مي‌كنند و يكي تعداد خاصي جملات است كه معمولا بصورت بسيار فلسفيانه ولي با همان زبان كودكانه كه عرض كردم گفته مي‌شود و ديگري با نشان دادن اشخاص و يا ذكر ماجراهايي من‌باب بوسيدن و آخري و مهمترين آنها سفسته(درسته ديگه؟؟؟) است. در پست بعد به اختصار اين شيوه‌ها يك بيك توضيح داده خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:44  توسط فرانکنشتاین  | 

     امروز ديگه داره حسابي كلافه ميشم آخه اين چه وضعي اين همه آدم منتظر بومنه تا نوبتش برسه بشينه پاي كامپيوتر تا دو كلمه لعنتي بنويسه و قالب كنه به اونايي كه دارن از اين وبلاگ لكنتي ديدن مي‌فرمايند بابا كه كه اگه خونه باشه كه كسي نمي‌تونه بشيه پاي كامپيوتر نه كه نمي‌ذاره نه مي‌ذاره ولي يه جوره ديگه نمي‌ذاره يعني خودش مي‌شينه(اينم از مصائب باباي كامپيوتر دان اونم از نوع بدخيمش) بعد كه باباهه ميره بخوابه(ظهر) دادشه نشسته پاش تا نشستي كه نوبتت بشه مي‌شيني كتاب هفتم مجموعه ماجراهاي بچه‌هاي بدشانس رو مي‌خوني و بد شانسي اونا هم به تو سرايت مي‌كنه و تا داداشه بلند ميشه و نوبتت ميرسه و آهي مي‌خواي بكشي از سويداي وجود(ثويدا يا شايدم صويدا آخه يكي نيست بگه تو كه بلد نيست املاش كني چرا مي‌نويسي خرچسونه) بابا مياد و جاتو ازت مي‌قاپه لالاي لاي لالاي لاي. حالا اينجاش هيچ بعد كه بابا و دادا هر دو اوخ مي‌شن بيرون و نوبتت ميرسه بالاخره مامانه زرتي(گير نده نمي‌دونم درست نوشتم يا نه حالاب خاطر شما ذرتي يا شايدم ظرتي يا اصلا ضرتي خوبه حالا؟؟؟) بزنه تو حال آدم، بعد كه دوباره مياي سر حال و اينبار ديگه عزمت رو جزم كردي كه بشيني يه مطلب توپ چرند بنويسي يه دوستي زنگ ميزنه كه چي؟ بيا يه دو ساعت وايسا تو مغازه ما، ما كار داريم بايد بريم جايي زود بيايي‌ها!!! حالا خر بيار باقالي بار كن. انر عنر(اينو دو جور نوشتم كه ديگه اصلا جاي گير دادن نداشته باشيد ها) پا ميشي ميري و بعد از دو ساعت خسته و كوفته مياي خونه مي‌بيني داداشه چلب(يه كلمه عربي به معني چسبيده) شده پاي كامپيوتر و حال باز هم منتظر بمون و تو اين هين هم يه كتاب از "مصطفي مستور"(همون نويسنده‌ي روي ماه خداوند را ببوس) مي‌خوني به نام "من داناي كل هستم" كه مجموعه داستان كوتاهه داداشه كه بلند ميشه با هزارتا سلام صلوات ميشيني پاي كامپيوتر و داري مي‌نويسي و به اوسطش رسيدي كه يهو... (اينجا ناراحت شدم خيلي) برق ميره و تو در سياهي خودت گم ميشي. حالا صبر ميكني تا برقها بياد و نمي دوني و نميتوي(لعنت به Notepad) همون مطلب قبلي رو بنويسي پس شروع مي‌كني به نوشتن يه پست جديد به آخراش رسيدي و داري و داري نتيجه گيري اخلاقي ميكني كه واااااااااااي... (اينجا من دارم اكش ببخشيد اشك مي‌رينم واقعا ببخشيد دست خودم نيست مي‌ريزم) برق دوباره ميره و ما رو دوباره توي تنهايي خودمون جا ميزاره لعنت به تو اداره برق لعنت به تو Windows لعنت به تو Notepad لعنت به تو فرانكشتاين لعنتي لكنتي درپيتي ...

     Ctrl + S

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 4:1  توسط فرانکنشتاین  | 

معرفت در گرانی است به هر کس ندهندش
پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

     این شعر را برای اولین بار روی آفتاب گیر یک مینی بوس دیدم و چون خیلی تلاش کردم تا آن را بخوانم در خاطرم ماند. قبل از آن فکرش را نکرده بودم ولی در آنجا برای اولین بار به فکرش افتادم. فکر کردم... فکر کردم... !
     دیگر در این دوره زمانه، کرکس که سهل است بزمجه هم یافت نمی شود چه رسد به باقی زیبا طیوران. معرفت را در هیچ فروشگاه زنجیره ای و سوپرمارکت و کافی شاپی نمی شود پیدا کرد هیچ، از هر مدرسه و کوچه و برزنی رخت بسته. تنها جایی که شاید بشود پیدایش کرد، توی قصه های مادر بزرگ ها است. دیگر نه فردین هست و نه تختی، و باید به دنبال این "در" گران همه جای دنیا را زیر پا گذاشت شاید پیدا شد؟!
     در این عصر دود و آهن دیگر برای معرفت تره هم خورد نمی کنند. آن روز که فهمیده، فهمید و با فهم به ما فهماند، نفهمیدیم ویا نخواستیم بفهمیم و مثل آن شعر زیبا در جهل مرکب ابد و دهر بماندیم و بماندیم. دیگر امروز گدای معرفت که هیچ، گدای عشق هم نمی توان یافت و درب همه دکان ها پلاکارد "گشتم نبود، نگرد نیست" زده اند. دیگر هیچ کس در خلوت ها و در اشعار و زمزمه هایش لب بر معرفت نمی گشاید. من نمی دانم در جواب این همه بی معرفتی معرفت چه بگویم! اما از شما هم می پرسم:
"آقا، یه جفت معرفت داری؟"

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:58  توسط فرانکنشتاین  | 

     ديشب فيلم ساندس كيد و بوچ كسيدي رو ديدم. از اون فيلم وسترن‌هاي دوبله زمون شاهي. اتفاقا چند روز پيشش هم ماتادور رو ديدم. حالا اين دو تا چه دخلي به هم دارن، يه چايي بخور تا بگم. ميگن اين فيلم ماتادور جزو ده فيلم برتر در موضوع دوستي و رفاقت، اما اگه اون جزو ده تاي برتر ساندش كيد و بوچ كسيدي جزو پنج تاي بهترين. هر كدوم يه چيزي داشت كه اون يكي نداشت و تنها چيزي كه بينشون مشترك بود يه زن بود(كه البته بگم‌ها، اين نبود كه وصلشون مي‌كرد). ساندس تيرانداز قابلي بود ولي به اندازه تيراندازيش دل و جرات نداشت، بوچ هم در مقابل اطلاعاتش خوب بود و دل جرات تا دلت بخاد داشت ولي تير در كردن، يخ.
     اگه همه يه همچين دوستايي داشتن چقدر خوب بود، نه؟ اما حرفام اصلا درباره اين چيزاش نيست، درباره خوش خيالي بوچ. هر موقع يه نقشه توپ مي‌كشيد يا توي يه مخمصه راه چاره پيدا مي‌كرد به بنبست مي‌خورد ولي هيچ وقت ساندس رهاش نكرد بره و هميشه باهاش بود. اوجشم توي سكانس‌هاي آخر بود كه بوچ ميگه «فكر كنم همش يه نفر باشه» و ساندس هم كلاهش رو در مياره و از گوشه ديوار ميده بيرون، كلاهش هم با هزارتا تير هدف قرار ميگيره. آخرش هم كه كليشون رو كشتن و زخمي توي يه اتاقك دارن نقشه ميكشند، يه لشكر آدم ميان و خونه محاصره مي‌كنن. بوچ و ساندس هم در حال خيال‌پردازي بعد از خلاصي از اون مخمصه هستند كه برن استراليا يا نه!!! وقتي هم با هزار اميد و آرزو ميان بيرون فيلم تموم ميشه ولي معلوم ديگه با اون همه آدم وصداي تير كه عين تير مياد خوب ديگه...
     تا حالا شدا نيگا كني ببيني چه گندي زدي به زندگيت. ماجراي بوچ و ساندس هم ماجراي ما آدم‌هاست. بوچ قلب و ساندس عقل آدم‌هاست. هر دو خوب هستند اما نه جدا، با اين حال معمولا ما اونا از هم جدا ميكنيم.تا حالا شده اون چيزي رو كه دلت مي‌خواد با عقلت عمليش كني؟نه، خداييش شده؟ بابا بي‌خيال، چقدر زندگي رو تكراري كردي، نه آخه به اين ميگن زندگي؟ يكم ببين اون دل صاب مردت چي مي‌خواد، يكم به اون توجه كن، بي‌معرفت.


پ.ن: البته بگم كه اول فيلم ميگه اين داستان بر پايه واقعيات است!!! حالا خودداني.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 15:8  توسط فرانکنشتاین  | 

يه چيزي مي‌خوام بگم؟ نه، نمي‌گم بزار بعد...

در اين روزگار سياهي               ندارم بجز درد و آهي
همه رو به من پشت گشته       ندارم بجز تو پناهي
همه عمر را مي‌دويدم              ندارم دگر هيچ راهي
دگر روزگارم برايم                     ندارد چرا جز تباهي
ندارم غم از روزگارم                 تبه شد همه عمر، واهي
سراشيب عمرم برايم              چه لغزان شده همچو ماهي
چه كوچك شده كوه عمرم        چه ناچيز گشته، چو كاهي
نداني، بدان عمق عشقم        برايت شده همچو چاهي
بگويد مرا يار شيرين                گزيدي مرا اشتباهي

     اصلا فكر نكني من اينجوريم كه كه توي شعر بود اصلا و ابدا فرانكشتاين و اينقده احساساتي؟ نه اينكه بخوام بگم نيستم، نه به مولا نه، هستم ولي نه از اينجورياش. ما از اسب روزگار نيافتاديم خودمون پريديم پايين. مي دوني چرا؟ آخه اسبش زين نداشت ترسيدم ماتحتم اوخ بشه !!! يه وقت به كلتون نزنه بي زين سوار اسب بشي ها؟؟؟ اين شعر به نظر شما كي و توي چه ساعتي نوشته شده؟
     همين پريروزا ساعت 2:45 دقيقه توي عالم بي‌خوابي!!! خنده نداره شما هم امتحان كن. وقت كه خوابت نمي‌بره يا خيلي بي‌حوصله ويا كسلي بلند شو...
1-  يه بيت الكي كه فقط قافيه دار باشه از خودت در كن.
2- بعد شروع كن كلمات هم قافيه رو پيدا كني و رديف كني زير قافيه بيت دوم.
3- براي هر بيت از مصراع دوم شروع كن و از آخر به اول مصراع رو با توجه به حس و حالت بنويس.(هر چي غلوتر بهتر)
4- مصراع اول بايد مقدمه مصراع دوم كه قبلا نوشتي بشه.
5- ابيات بدست اومده رو هر جور كه مي‌دوني بهتره پشت سر هم رديف كن.
6- اگه هم براي بعضي از قافيه‌هات چيزي نداري يا بعدا اون قافيه ها به ذهنت رسيدن اصلا نگران نباش چون هر وقت كه بخواي مي‌توني جاشون رو عوض كني.
7- شعر شما آماده استفاده است.
     بابا مولا... بابا حافظ... بابا عطار... بابا بقال... بابا سفور... و غيره. بازم گلي به مرامت اخوي...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:23  توسط فرانکنشتاین  | 

     فکر نکنم تا حالا با این کلمه شروع کرده باشم. الان که دارم این پست رو می‌نويسم دارن اذان ميگن. چند وقتيه هر روز صداش رو ميشنوم قبلا دوست نداشتم بي‌خوابي بكشم ولي الان دوست دارم. چند وقتي خواستم ديگه ننويسم ولي الان ديدم دوست دارم بنويسم. شايد بپرسي براي كي آخه؟ براي كي‌اش زياد مهم نيست نفس قضيه است كه اهميت داره. مي‌خوام يه چيزي رو راست و حسيني بگم، هر جور برداشتي به عهده‌ي خودته. تا حالا هر چي نوشتم (كه تعدادش از انگشتاي دست هم فراتر نميره) رو قبلا مي‌شستم مي‌نوشتم بعد موقع تايپ كه مي‌شد ويرايش مي‌شد خود به خود اما چند روز پيش كه داشتم با يكي از دوستان صحبت مي‌كردم از اين مي‌ناليدم كه تايپ كردن چيزي كه قبلا نوشته شده آدم رو اذيت مي‌كنه و منو بيشتر كه شايد اين يكي از اون دلايلي بود كه شايد بخاطرش مي‌خواستم ديگه ننويسم، اما الان چي نيگا كه ميكنم فكر مي‌كنم هي چي نگذشته در حال كه يه چيزي تو مايه‌هاي 6 يا 7 خط نوشتم(توي Notepad) و تازشم به قول يه ضرب المثلي كه ميگه آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند منم كه دارم حرف دل مي‌زنم!!! نمي‌زنم؟ خب پس مي‌بينيد كه لازم نيست از قبل بشيني و فكر كني كه چي مناسبه وبلاگت چي نيست؟ چي رو مردم دوست دارن چي نه؟ كدوم حرف، حرف دل خودته كدوم نه؟ ...

در نتيجه ...!!!؟؟؟ اينكه اصلا نتيجه نداره!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 3:51  توسط فرانکنشتاین  | 

     ديشب كه در آسمان نگاه مي‌كردم ستاره‌ام را نيافتم. هرچه بيشتر كنكاش مي‌كردم سردرگمتر مي‌شدم. از ستاره‌ي كناريش پرسيدم، پاسخ داد: "خواب كه بودم رفته، نمي‌دانم از ماه بپرس". نزد ماه رفتم و سراغ ستاره‌ام را گرفتم.
ــ گرگ و ميش بود كه بار و بنديل را جمع كرد!
ــ نپرسيدي كجا مي‌رود؟
ــ چرا پرسيدم.
ــ  خـــوب؟! كجا؟
ــ ناكجاآباد. خودش اين را گفت و تا آمدم دوباره بپرسم كه يعني چه، رفته بود. بهتر است از ابر بپرسي.
    پيش ماه كه رفتم داشت گيسوانش را شانه مي‌كرد صبر كردم كارش تمام شود.
ــ ابر مهربون، ستاره‌ام را نديدي؟
ــ چرا، دم دماي صبح بود كه شاد و شنگول آواز مي‌خواند و مي‌رفت.
ــ نديدي كدام طرفي مي‌رود؟ از او نپرسيدي بكجا مي‌رود؟
ــ اتفاقا هم پرسيدم ولي خودش كه مي‌گفت نميدانم!!! بهتر است از باد بپرسي.
     نزد باد كه رفتم داشت با بچه ابرها بازي مي‌كرد.
ــ ستاره‌ام را نديدي. دنبالش مي‌گردم.
ــ چرا، گم شده بود و راه خانه مي‌جست. احتمالا خورشيد بداند اكنون كجاست.
     دوان دوان بسوي خورشيد رفتم. تا مرا ديد فهميد و حرفم را در چشمانم خواند.
ــ ساعتي قبل بود كه از اينجا رفت، عجله كني بهش مي‌رسي.
     بسرعتم افزودم. شوق پيدا كردنش خستگي‌ام را مهو كرده بود. از تپه كه بال رفتم و سر بلند كردم ستاره‌ام را ديدم، اما در كنار ستاره‌اي ديگر. در همين لحظه حضور كسي را پشت سرم احساس كردم. برگشتم و در چشمانش خيره شدم.
... انگار او هم ستاره‌اش را گم كرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:15  توسط فرانکنشتاین  | 

     ديگر آزاد شديم. نه اينكه قبلا نبوديم، ولي الان خيلي راحت‌تر و با فراغ بالتر مي‌تونيم باشيم. ديگه فكر نكنم به اين سختي دوره ديگه رو بشود گذراند. واقعا پر اضطراب بود و با اينكه خوب تموم شد ولي خيلي سخت گذشت. اين كه تموم شد، ولي يكي ديگه مونده كه البته براي اون يه چيزي حدود يك سال ديگه وقت داريم.
     ...آخيش نميونين چقدر الان راحتيم. براي خودمون داريم حال مي‌كنيم. ديگه نمي‌تونم حاشا كنم. از الان تا يك هفته بايد جشن بگيريم.
ــ مي‌پرسيد به چه مناسبتي؟
ــ مناسبت از اين مهم‌تر و بهتر ديگه چي مي‌خوايد؟
     سالروز آزادسازي اسراي 11 سال جنگ تحصيلي. خيليا توي اين جنگ مجروح شدن و به عقب برگشتن اما خيلي زود برگشتن ولي با چه كيفيتي بماند. بعضي‌ها ديگه برنگشتن، بعضي‌ها جا زدند، بعضي‌ها تا خطوط دشمن پيشروي كردند و هر كس به اندازه وسعش كار رو پيش برد، ولي اكثرا با موفقيت تمومش كردن. تنها يه مرحله ديگه مونده كه اونم فتح دژ كه از همه سخت‌تر و با استرس‌تره ولي اگه با نيروي فراوان به جنگش بريم، هيچ رعب و وحشتي نداره هيچ، لذت و موفقيت هم داره. اميدوارم بقيه همرزم‌ها هم بزودي برسند و اونهايي هم كه رفتند و دژ رو فتح كردن براي ما از موفقيت‌هاشون بگن.
     به اميد فروريختن دائمي اين دژ سهمگين...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:7  توسط فرانکنشتاین  | 

در جوابيه دوست عزيز "سرباز مسيح"
...و مسيحيان معتقدند بر وجود خدا كه واحد است و از سويي پدر(خداوند)، پسر(مسيح) و روح القدس را خدا ميدانند، و اينها از نظر عقلي و منطقي با هم در تضاد و تقابل اند كه چگونه خدا واحد است در حالي كه سه تاست؟

1) خدا(پدر) كيست؟
بهتر است بگوييم خدا چيست زيرا بدن مادي ندارد وهمه جا هست ديگران از خدا همه چيز گفته‌اند و همه مي‌دانيم و اين موضوع محتاج توضيح بيشتري نيست.

2) مسيح(پسر) كيست؟
مسيح يا همان پسر يا به گفته مسلمانان عيسي تنها شخصيت تثليث اقدس است كه جسم مادي دارد. در باره مسيح لازم است بدانيم كه پيامبري است بلند مرتبه در رديف 5 پيامبر صاحب كتاب[ نوح، موسي، ابراهيم، عيسي، محمد(ص) ] كه مصائب بزرگ تحمل كرد با خيانت يكي از يارانش مصلوب شد. در مورد سرنوشت مسيح در بين خود مسيحيان فراوان اختلاف است و بر آن شكي نيست.

3) روح القدس کیست؟*
روح اقدس یک نیرو نیست, بلکه یک شخصیت الهی است. روح القدس یکی از شخصیت های تثلیث اقدس است(پدر , پسر, روح القدس).روح القدس در ردیف پدر و پسر قرار دارد.وقتی می گوییم روح القدس شخصیت دارد منظور این نیست که روح القدس بدن مادی دارد, بلکه منظور این است که:
1) روح القدس فکر دارد
2) روح القدس احساس دارد
3) روح القدس اراده دارد
4) روح القدس وجودی ابدی دارد
5) روح القدس حاضر مطلق است
6) روح القدس دانای مطلق است
7) روح القدس قادر مطلق است

...و اگر اينگونه اعتقاد ندارند بر وحدت الله پس مشرك‌اند و شرك پيشه كرده‌اند چه بسا دعوت بر شرك نيز مي‌كنند.


* اين قسمت سوم از خود وبلاگ نجات براي اثبات غلط بودن سخنان خودشان برداشته شده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:27  توسط فرانکنشتاین  | 

     امروز اگر به خيابان برويد و كمي در و ديوار‌ها را سير و سياحت كنيد هزار و يك جور اسم عجيب از كلاس‌ها و برنامه‌ريزي‌ها و مراكز آموزشي متنوع، كه شايد تك تكشان براي مال‌اندوزي به بار آمده‌اند خواهيد ديد. اما دانسته يا نداسته قدم در راه علم‌آموزي گذاشته‌اند. تست زدن شايد به فزوني عيب بي‌ربط باشد آما با ثبات آن رابطه مستقيم دارد. شايد اگر من يا شما به دانشگاه برويم چيزي عايدمان نشود ولي شايد كه نه حتما اين دليل بر نخواهي ماست!!! چرا ديگران رفتند و اندوخته‌ها آوردند بس رنگين پس من و شما هم مي‌توانيم البته اگر خود بخواهيم و همانطور كه "خواستن، توانستن است" نخواستن هم نداشتن است. درباره كنكور و دانشگاه نمي‌گويم درباره علم آموزي مي‌گويم كه صدهزار بار از اين دانشگاه‌هاي كذايي بهتر است.
     يكي از اهداف همه ما در زندگي هم بايد همين باشد، چرا كه علم اندوزي همان امري است كه در تمامي اديان، آيين‌ها،  مكاتب، اشعار، نثرها، گفته‌ها، احاديث و قصارجات به كرات از آن به عنوان امري واجب لازم ياد شده است. ولي چون امروزه اكثريت مردم علم و دانش را در گرو رفتن به دانشگاه مي‌پندارند اين را گفته، كما اينكه اگر كسي در هر پست و مقام و منصبي كه هست و يا هر شغل وعلايق كه دارد بتواند خود پيرامون مطالب دلخواه به خواندن كتاب‌ها و مقالات بپردازد و يا من‌باب آن تحقيق و بررسي كند چه بسا بسيار بهتر از آن باشد كه پول بي‌زبان خود را در جيب‌هاي لايتناهي اين عزيز دردانه‌ها بريزند. و البته نبايد دانشگاه را هم دست كم گرفت چون براي خودش كسي است و اگر نبود مطمئنا ما الان به اين درجه از علم نمي‌رسيديم، و من به نوبه‌ي خود همينجا از دانشگاه كمال تشكر و قدرداني را به جاي مي‌آورم و متذكر مي‌شوم مطالب فوق به آن دسته از دانشگاه‌ها بر مي‌گردد كه چيزي براي ارائه ندارند(؟) و نبايد اين حرف‌ها را به دانشگاه‌هاي معتبري چون صنعتي شريف و صنعتي اصفهان و چمران و امثالهم زد.

     منباب اين قضيه قسمت‌هايي از كتاب‌هاي شعر بزرگان ايران جدا كرده و به خدمت مي‌ـرسانم:
1)مخزن الاسرار:
دل به هنر ده نه به دعوي                       پرست صيد هنر باش به هر جا كه هست
هر كه در او جوهر دانايي است              در همه كاريش توانايي است
دشمن دانا كه غم جان بود                     بهتر از آن دوست كه نادان بود
"مي" كه حلال آمده در هر مقام             دشمني عقل تو كردش حرام
از پي صاحب خبران است كار                 بي‌خبران را چه غم از روزگار

2)هفت پيكر:
قدر اهل هنر كسي داند                        كه هنرنامه‌ها بسي خواند
آنكه دانش نباشدش روزي                      ننگش آيد ز دانش‌آموزي
"خرد" است آنكه زو، رسد ياري               همه داري، اگر خرد داري
هر كه را در خرد ندارد ياد                         آدمي صورتي است ديو نهاد
آدمي، نز پي علف خواري‌است               از پي زيركي و هشياري است
اي بسا تيز طبع كاهل هوش                   كه شد از كاهلي سفال فروش
نيم خورد سگان صيد سگال                    جز به تعليم علم نيست حلال
سگ نداند كه راست رشته بود               آدمي شايد ار فرشته بود
كه هرآن چيز در شمار آيد                       آن هنر مند را بكار آيد

3)اسكندرنامه:
چه نيكو متاعي است كار آگهي              وزين نقد عالم مبادا تهي
جهان آن كسي را بود در جهان                كه هست آگه از كار كارآگهان

4)خسرو و شيرين:
به دانش كوش تا دنيات بخشد
                              تو اما خوان كه تا معنات بخشد
قلم بر كش به حرفي، كان هوايي است
                              عَلَم بر كش به علمي، كان خدايي است
سخن كان از دماغ هوشمد است
                              گر از تحت الثري آيد بلند است



پ.ن: برداشت آزاد از کشکول شیخ بهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:45  توسط فرانکنشتاین  |