تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من
شاید تو بیشتر از من بدانی اخوان کیست، شاید نه.
شاید تو بهتر از من بفهمی علی چه می گوید، شاید نه.

شاید تو نزدیک تر از من به خدا باشی، شاید نه.
شاید تو عاشق تر من به درخت باشی، شاید نه.

شاید تو بهتر از من توشه گزیده ای، شاید نه.
شاید تو اتاقت از اتاق من زیباتر باشد، شاید نه.

شاید تو معشوقه ات را بیشتر می بوسی تا من معشوقه ام را، شاید نه.
شاید تو مادر زا بیشتر دوست می داری تا من مادرم زا، شاید نه.

شاید تو بهتر از من باشی، شاید نه.
شاید تو بدتر از من باشی، شاید نه.

با این حال هیچ برایم فرق نمی کند
من همانم که هستم
و تو همانی که هستی
می گذارم تا دلت می خواهد حرف یزنی
آخر من صدایت را خوب می شنوم
با این تفاسیر من هیچ وقت آنی نمی شوم که تو هستی
زیاد خودت را اذیت نکن
من و تو با هم تفاوت داریم
البته، شاید نه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:59  توسط فرانکنشتاین  | 

سلام...
     خيلي وقت بود نبودم. حالا هم دست آق کولی درد نكنه كه به بهانه آهنگ ديازپام 10 محسن نامجو ما رو برد توي وبلاگ بسيار عالي گردباد كه هر چي دربارش بگم كم گفتم و اون نوشته هاي مجذوب كننده‌ي حميدرضا علاقه‌بند عزيز كه منو مجبور كرد دوباره بنويسم. دارم سعي مي كنم دوباره خودم بشم. از همه شما هم ممنون سعي مي كنم در اسرع وقت به همتون سر بزنم و از خجالتتون در بيام... اين چند تا كار همين امشبه و ويرايش نشدن. شعر هم مثله اينكه چيزه خوبيه ها؟؟؟

تقديم به بزرگواري همه تان

----------------------------------------------------------------

بیا که اشکهای من برای تو جسارت است
بیا که ناله ام هنوز برای تو رقابت است
بیا که ابرها هنوز گریه می کنند شب
بیا که گریه ی شبم برای تو حماقت است
بیا که ردپای ما بروی ساحل شنی
هنوز مانده است، روح تو چو آفت است
بیا که سفره دلم دقیقه ای است وا شده
هه... منتظر گذاشتن برای تو عادت است

----------------------------------------------------------------

برای تو، می نویسم از، حباب روی آب ها
برای تو، می گم از، خیال توی خواب ها
برای تو چه فرق دارد این و آن چکار می کنند
برای من فرق دارد این نگاه تو نگاه ها
بشین که گویمت چکار کرده ای تو با دلم
بشین که اشک هام را کنم به شیشه ناب ها
بیا ببین بگیر این همه دلم برای تو
بیا که شیشه های خانه ام بخار کرده ز آه ها

----------------------------------------------------------------

كتابهام را به گوشه مي نهم
جواب توش نيست

همه براي اين نمايش لعنتي به خواب رفته اند
كسي به هوش نيست

به هر چه خانه مي روم براي جستن تو، باد
همه چو رهگذر به ديدن تو خواب
به بعدظهر فكر ميكنم
به خواب، استكان، به چاي
و آب، كه جوش نيست

به هر كه مي رسم چو مور پرسمش ز تو
ز ديو، ار ها كه موش هست
گوش نيست

همه به ادعاي عارفي زده اند كوس حق
به در به كوبه مي زنم صداي آيدم كه تق
به هر كه ادعاش ميرسد به حق
براش از تو گفته ام
هه... ببخش خنده ام گرفته
هر چه گشته ام
هيچ خرقه پوش نيست

به ياد روزها فتاده ام كه زير بار نور
به خنده راه بود فرار را
كن هيچ جا نبود زير تور
خنده مي كنم ببخش
فراموش كرده ام
كنون كه دوش نيست

كنون همه به ادعاي عاشقي زنند چنگ و عود
ولي نگو بشان كه عشق نيست تار و پود
همه به ادعاي عشق پاره مي كنند جامه را
كن تلاش و كوش نيست

منم نه بِ ادعاي عشق بل بِ ادعاي تو
سركشم جام شوكران
به چه چهم نگر
كه هيچ جز ز نوش نيست

منم كنون نشسته ام به شوق روي تو
منم كنون نشسته ام گو به كوي تو
منم كنون نشسته ام به ياد تو به شوش
كه هيچ يوش نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 3:21  توسط فرانکنشتاین  | 

     اصلا حوصله نوشتن داستان نداشتم و مي خواستم هم حال و هوايي عوض كرده باشم و هم دست از نوشتن بر نداشته باشم. نتيجه اش اين شد كه مي بينيد. برداشتي آزاد از غزل "واعظان كين جلوه در مهراب و منبر مي كنند" حافظ:

     شبي پيري فرزانه به خرابه اي وارد آمدي. از فرط عطش دست به مشك موجودي در آن حوالي بردي و لاجرعه نوشيدي. نان پاره اي همي جستي و بدان رحم ننمودي. خرقه اي بجستي بي الطفات به صاحبش بخسبيدي. سحر برخاستي و راه خويش بگرفتي. عارف صاحب مال به خرابه بازگشت نمودي و آب و نان را خورده و خرقه را خاك آلوده يافتي. پنداشتي فقيري، تهيدستي بدان رسيدستي و خوردستي. شكر رب العالمين بجاي آوردي كه بدست خويش توان بر سيري فقيري بردي.
     شبي ديگر دزدي به خرابه وارد آمد و چنان عطش بگرفتيش كه زهرمار را مي پنداشتي. دو سه روزي طعام بر نگرفته بودي و از خستگي جان خود در آستانه هلاكي بديدي. مشك بجستي و نان و خرقه ي خسبيدن، اما هر چه بانگ نهادي صاحب طعام نجستي و دست به هيچ نزدي و گوشه اي خسبيدي و سحر نزده برخاستي و آهنگ رفتن كردي. عارف كه از دور وي بديدي بانگ بر آوردي ولي صدايش را دزد نشنيدي و راه خويش بگرفتي. عارف پيش آمدي و طعام و آب و خرقه را دست نخورده يافتي. تعجب كردي بر آن جامگان ژنده و طعام نگرفتن از وي.
     باز شبي ديگر هم پير و هم دزد بدان خرابه باز آمدي. پير به مثال نوبت پيشين طعام غارت و مشك خشكيده و خرقه خاك آلوده نمودي و دزد هيچ. سحر عارف زودتر آمدي و هر دو بدان وضع بديدي و صبر نمودي به بيدار شدنشان. دزد بيدار شدي و قصد رفتن نمودي كه عارف جلويش بگرفته و گوشه اي بنشانديش. پير نيز بيدار شدي و او نيز هم. عارف احوال را جويا شدي كه چگونه پير فرزانه چنان به مثال راهزنان دست به طعام و آب گشودي و دزد هيچ. پير خاموش ماندي و دزد لختي انديشيد و چنين گفت:

گيرم كه دزد به اذن خود خانه ها كند خالي
                    اما به رسم مهر و ادب ز دوست كي زند ناني
اين پير واعظ ما به رسم و حرم ندارد كار
                    كارش همي باشد كه كند سيري دل و جاني

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 3:39  توسط فرانکنشتاین  | 

     مدتها بود يه سوال يا يه همچين چيزي ذهنم رو مشغول كرده بود. تو مايه هاي يه جور ناراحتي و يه كمي هم حصرت به عنوان چاشني. اما چند وقت پيش جواب و يا بهتر بگم درمونش رو پيدا كردم:

شيخ(ابوسعيد ابوالخير) ما را گفتند:«كه فلان كس بر روي آب راه مي‌رود». گفت:«سهل است چغزي(قورباغه) و صعوه‌اي(نوعي پرنده و كوچكتر از گنجشك) نيز بر روي آب راه مي‌رود». گفتند:«فلان كس در هوا مي‌پرد». گفت:«زغن(پرنده‌اي شبيه كلاغ) و مگس نيز در هوا مي‌پرد». گفتند:«فلان كس در يك لحظه از شهري به شهر ديگر مي‌رود». گفت:«شيطان نيز در يك نفس از مشرق به مغرب مي‌رود. اين چنين چيزها را چندان قيمتي نيست. مرد آن بود كه در ميان بنشيند و برخيزد و بخورد و بجنبد و بخرد و بفروشد و در بازار در ميا خلق، ستد و داد كند و زن خواهد و با خلق درآميزد و يك لحظه از خداي غافل نباشد».

اسرار التوحيد (محمد بن منور)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 3:44  توسط فرانکنشتاین  | 

     از زمانی که خدا انسان را روی زمین گذاشت، انسان به ناچار در میان هزاران هزار انتخاب و آزمایش رها شد. گاه می کوشید نداشته هایش را داشته کند، و گاه کرده هایش را ناکرده. پس از متمادی سالیانی، انسان، که اکنون سر بر پیشگاه خداوند به سجده نهاده از او چنین می شنود: انسان، اکنون تو اینجای، شادمانی و نادم. شادمانی از این رو که به بهشت من بازگشته ای، و نادمی از آن رو که به جایگاه قربت نمی نازی. از ابتدای خلقتت در بهترین جای بهشت منزلت بود اما خود با انتخابهایت چنین برگزیدی که چه شوی. گاه لذت فردا به امروز فروختی و گاه عذاب فردا به امروز چشیدی!!!

"ما خود حکاکان تاریخیم، مبادا آنگونه بتراشیم که نیاز به مرمت کند"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:18  توسط فرانکنشتاین  | 

     امروز بعد از مدت‌هاي مديد دوباره نماز خوندم. نمي‌دونم چي بهم شد كه احساس كردم ديگه حالا وقتشه ولي بهر حال شد و اگه خدا بخواد ادامه داشته باشه. نمي‌دونم چي شد! نمي‌دونم بخاطر تموم شدم كتاب آدم و حوا (محمد محمد علي) بود يا بخاطر اين افكاري كه اين چند وقته به خاطر تنهايي كه توفيق اجباري بود كه دوست عزيزم کولوکیلا بر من روا داشت. حالا هر چي انشاا... مسبب خير باشه و از اين فلاكتي كه هستم بيرونم بياره چون خيلي وقته دنبال يه همچين حسي مي‌گشتم كه پيداش كنم و خدا رو شكر پيدا شد. ديدم با اين حاي كه دارم مناسب نيست ادمه قسمت‌هاي چرا مامانم منو بوس نمي‌كنه رو ادامه بدم ولي نه براي هميشه شايد يكي دو پست و بعد روز از نو روزي از نو... ديدم مناسب حال الانم نوشته‌ايه كه پارسال يادم نيست به چه مناسبت نوشتم. خودم خيلي باهاش حال كردم و افراد زيادي هم اون نخوندن البته بجز كولي جون(همون كولوكيلا). نمي خواستم تا آمار وبلاگم بالا نرفته بذارمش چون فكر مي‌كنم خيلي جالبه و ملت بخوان بخوننش. البته مطمئنم براي من جالبه چون من مي‌دونم وحال اون موقع خودم رو كه مي‌نوشتمش مي‌فهمم و اين وقيعيت و عشقش بوده كه اين براي خاطره ساز و وهم انگيز كرده و نه چيز ديگه‌اي. بهر حال مي‌ذارمش خودتونيد و خودتون ولي اگه هر جور بنظرتون رسيد حتما بهم بگيد چون خوشحال ميشم نظرتون رو درباره‌اش بدونم ولي با صداقت...

الهي...

 

الهي هر صبح دم كه بر مي‌خيزم منتت مي‌خواهم

                             و به هر سو كه مي‌نگرم نعمتت

 

به مور كه نگاه مي‌كنم عظمتت مي‌يابم

                             و به هر چه که مي‌انديشم رحمتت

 

اي بزرگي كه عطائي و اي كريمي كه بخشايي

اي كه نعمتت فزوني هي و اي كه كرمت نزولي ني

اي درمان همه دردهايمان و اي شفاي همه رنجهايمان

اي كليد درهاي بسته و اي اميد دل‌هاي شكسته

اي همه دست به سويت دراز و اي همه امت به درگاهت نياز

اي همه بد كردار به سويت ضارع و اي همه نيك‌رويان به سويت راكع

 

اي رحمان و اي رحيم،

دست نياز به سوي تو دراز مي‌كنم كه جز بر تو دست نتوان دراز

ونعمت از تو طلب مي‌کنم كه جز از تو نشايد طلب

 

مالك ملك ملكي

          و صاحب صبح الصبوح

 

هر چه داريم از تو داريم و هر چه نداريم از تو طلب مي‌كنيم

                            آنچه دادي خوب دادي و آنچه ندادي بهتر مي‌دهي

 

روز شب را چگونه نگاشتي

            كه هيچ صبحي بي شب ني

                           و هيچ شبي بي صبح

 

چه هستي؟

         كه هر چه علم دادي نشناختيمت

                          و هرچه دادي نداشتيمت

                                    و هرچه فرستادي نخواستيمت

چه هستي؟

        كه هستي و نيستي

و چه داري؟

        كه نداري و داري

 

در مقابل كرمت فقيري سيه روزگارم كه جز تو اميد به دل ندارم.

 

چه كنم كه هر چه كردم،

                    نكردم

و هر چه گويم،

                    نگويم

 

به لطف خود بر ما ببخش اي مهربانترين مهربانان

 

اي همه كوشند كه در حذف تو

                                      واي كه كم گفتمن از وصف تو

اي دو جهان وصله به ابروي خويش

                                      من كه شدم غرقه بر اين صرف تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 2:40  توسط فرانکنشتاین  | 

يک نيمه‌ی ايران ز معارف همه دورند               نيمی شل و کورند
تا چند کشی نعره که قانون خدا کو؟                گوش شنوا کو؟
مردم همگی مست و ملنگند به بازار               از دين  شده  بيزار
انصاف و وفا و صفت و شرم وحيا کو؟                گوش شنوا كو؟
در علم و ترقی همه آفاق عوض شد                اخلاق عوض شد
ما را بسوی علم و يقين راهنما کو؟                گوش شنوا کو؟ 
مردان هنر پيشه‌ي انگشت نما کو؟                 گوش شنوا کو؟
امروز جميع علما خانه نشينند                       در ماتم دينند
بر گردن ما از غم دين شال عزا کو؟                  گوش شنوا کو؟
افکنده دو صد غلغله بر گنبد گردون                   صوت گرامافون
جوش علما و فقها و فضلا کو؟ گوش                شنوا کو؟
هرگوشه بساطی ز شراب است وقمار است    ديگی سر بار است
ای مسجديان امر به معروف شما کو؟              گوش شنوا کو؟
پرسيد يکی رحم و مروت به کجا رفت؟            گفتم به هوا رفت
ديديم به باغی فقرا دسته به دسته                بر سبزه نشسته
فرياد کشيدند همه اشراف ما کو؟                  گوش شنوا کو؟

دكتر حسن ذولفقاري(نسيم شمال)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:22  توسط فرانکنشتاین  | 

     چند روز پيش داشتم همينجوري الله بختكي از تو كتاب‌خونم كتاب بر مي‌داشتم و تفعلي يكي دو صفحه از اون رو مي‌خوندم. اتفاقي چشم خورد به يه شعر توپ از شيخ نظامي توي كتاب خسرو و شيرين. خداوكيلي حال كردم با اين شعر، شما بخونيد اگه حال نكردي هر چي مي‌خواي بگو:

ز مغروري، كلاه از سر شود دور         مبادا كس به زور خويش مغرور
بسا دهقان كه صد خرمن بكارد         ز صد خرمن يكي را برندارد
تحمل را به خود كن رهنموني          نه چنداني كه بار آرد زبوني
گر از هر باد چون برگي بلرزي           اگر كوهي شوي كاهي نيرزي
اگر چه سيل بس با جوش باشد       چو در دريا رود خاموش باشد
چو خواهد بود وقت كارسازي            هم از اول نمايد بخت، بازي
بود سر مست را خوابي كفايت         گل غم ديده را آبي كفايت
به ترك خواب مي‌بايد شبي گفت      كه زير خاك مي‌بايد بسي خفت
گلي اول برآرد طرف جويش              فزون باشد ز صد گلزار بويش
كبوتر بچه چون آيد به پرواز               ز چنگ شه فتد در چنگل باز

فقط دوستان من يه مشكل كوچولو دارم هر كي مي‌تونه اين مسراع اول بيت يكي مونده به آخر رو برام معني كنه ممنون ميشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:14  توسط فرانکنشتاین  | 

     لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم.وارد خواربار فروشی محله شد و لا فروتنی ار صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه ، با بی اعتنایی ، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
     زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت : آقا شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم. جان گفت که نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت:«ببین این خانم چه می خواهد خرید این خانم با من .» خواربار فروش با اکراه گفت :«لازم نیست خودم می دهم . لیست خریدت کو؟»
لوئیز گفت :«این جاست.»
- لیستت را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر.
     لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد ، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ی ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت لبخند زد. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد . کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدرچیز گذاشت تا کف ها برابر شدند. در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.
     کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که روی آن نوشته بود :« ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری ، خودت آن را برآورده کن.» مغازه دار با بهت جنس ها را به لو ئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
     مشتری یک اسکناس ۵۰ دلاری به مغازه دار داد و گفت :« تا آخرین پنی اش می ارزید.» فقط اوست که  می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است....


پ.ن: به نقل از Crazy Frog

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 13:37  توسط فرانکنشتاین  | 

«وقتي به دنيا آمدم سياه بودم، وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم، وقتي جلو آفتاب مي‌رو‌م باز هم سياهم، وقتي مي‌ترسم هم سياهم، وقتي سردم است سياهم، وقتي مريضم باز هم سياهم، وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود..

 تو اي دوست سفيد من!

وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي، وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي، وقتي جلو آفتاب مي‌ري قرمز مي‌شي، وقتي مي‌ترسي زرد مي‌شي، وقتي مريضي سبز مي‌شي، وقتي هم كه بميري خاكستري مي‌شي و تو به من مي‌گي رنگين پوست.»

اين شعر را  يك كودك افريقايي سروده است و  نامزد دريافت بهترين شعر در سال 2005 بوده است!!!


پ.ن: به نقل از بيجا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 19:6  توسط فرانکنشتاین  | 

از كوچه باغي مي‌گذشتم
   برگي افتاد
     باخود گفتم
        "زندگي شايد همين باشد"

برگ در جوي آبي افتاد
    راه را روان يافت
         در خود انديشه كرد
   ... بروم

جوي پر پيچ و خم بود
      برگ نيز جوي بگرفته
           و برفت

برگ روي تخته سنگي افتاد
   هنوز استراحت نكرده باد برداشتش
               برگ نيز چاره نيافت و تن داد

تاب مي داد، تاب مي خورد
     چرخ مي داد، چرخ مي خورد

باد رهايش كرد
   به زمين رسيده نرسيده
            پرنده‌اي برداشتش

پرنده آن را برد تا
      آشيانه جوجه‌هايش بكند

تا خانه مرا همراهي كرده بود
     و حال...
         در كنار خانه‌ام آشيانه شده بود

روزها سر پناه جوجه‌هاي پرنده بود
       تا سرانجام
         باد آورده را باد برد

روي زمين افتاد
    زير پاي پيرمردي خورد شد
    پيرمرد برگشت و گفت
           "هي فلاني، زندگي شايد همين باشد"

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:58  توسط فرانکنشتاین  | 

عارفي گفته است:
     چون پدر ما آدم پس از آنكه به او گفته شد: « اُسْكُنْ انْتَ و زَوجكَ الجنَّة » ( تو و همسرت در بهشت آرام گيريد - سوره بقره آيه 35 ). از او يك گناه سر زد و از بهشت رانده شد، ما چگونه اميدواريم كه با گناه ورزي‌هاي پي در پي به بهشت برويم!!!
جد تو آدم بهشتش جاي بود               قدسيان كردند بهر او سجود
يك گنه چون كرد گفتندش تمام            مذنبي، مذنب، برو بيرون خرام
تو طمع داري كه با چندين گناه            داخل جنت شوي اي روسياه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 15:21  توسط فرانکنشتاین  |