تمام صحنه تاريك است و از دور موسيقياي بسيار آرام و باصلابتي و به گوش مي رسد.شيطان روي دو زانو نشسته است. بلند مي شود و سراسيمه به اين سو و آن سو حركت مي كند و به سر جاي خود باز مي گردد. از آنجا سه گام بر مي دارد و به شعاع همان سه گام دايره اي فرضي روي زمين ترسيم مي كند و به سر جاي خود باز مي گردد.
شیطان: يك سوال ساده داشتم. اگر اجازه بدهيد بپرسم؟ زياد سخت نيست اما شايد... نمي دانم بگذاريد مطرحش كنم باقي با شما. فکر می کنید خدا کجاست؟ آیا در مواجه با اين سوال همچون کودکان دست به آسمان دراز مي كنيد واین لایتناهی را به رخم مي كشيد؟ یا همچون اين نومدعیان دست به هوا بر می تابید و ذکر می گویید و اشاره ميكنيد كه همین جا است، نزد ما؟ یا نه چون فلاسفه انگشت حیرت به دندان می گزيد و خاموش می مانید؟ هر سه راست مي گويند. آري زماني خداي آن بالاست ميان ابرها، و زماني در نزد من و شما همين نزديكي ها و گاهي هيچ كجا؟
شيطان بعد از كمي پرسه زدن روي زمين مي نشيند و به ديوار تكيه مي دهد.
شيطان: روزگاري چون باقي كودك بودم. جلوي خانه مي نشستم و در گذر عابران بي آزار به آزار مي آزمودن. بازي ميكردم، از درخت بالا مي رفتم، ميوه مي چيدم. آن موقع ها خداي آن بالا بود. ميان ابرهاي سفيد. دور و دست نيافتني، نزديك و خواستني.
شيطان ديگر به ديوار تكيه نداده است ولي هنوز نشسته است روي دو زانو.
شيطان: روزگاري هم نوجوان بودم. در خيابان و كوچه و بازار مي دويدم و شيطنت از سر و رويم مي باريد، چون باقي. مي خنديدم و شاد و سرزنده بودم. باد را به پيكار مي جستم و كوه را به دوستي. آن موقع خداي نزد من بود. همبازيم، دوستم، مادرم، زندگي ام. ميان همين دستها. چون ياس خوشبو. بياييد، بياييد و ببينيد چقدر زيبا و خوشبو است. چون آب زلال. نمي گذاشتم قطره اي به زمين بريزد.
شيطان از جاي خود بلند مي شود.
شيطان: باري بخود آمدم. دست بر يقه در كشاكش زندگي. دريغ از كورسويي نور. تمام زندگي بدنبال يك تكه نان به اصطلاح حلال براي سق زدن. آنقدر تاريك كه زير نور خورشيد نيز رويت نمي شدم. اما... اما... دو چشم همه ي محاسبات را بر هم زد. محاسبات من، محاسبات دنيا، حتي محاسبات خدا. همه چيز عوض شد اينك در شب هايي كه گو ماه با زمين بناي قهر گذارده بود ماه زمين مي شدم. همه چيز سر جاي خود، همه مهربان، همه خوب، همه... . اما اينبار خدا بود كه همه محاسبات را بر هم زد؛ و من عهد كردم.
شيطان: اما مگر اين چشم ها مي گذارند كار دنيا روال خود طي كند و ما زندگي. باز دوباره يك جفت چشم، حسابي حساب تمام محاسبات را ساخت و خدا نيز هم. و دوباره، و دوباره، و دوباره... ؛ و من عهد پشت عهد، عهد پشت عهد، عهد پشت عهد...
شيطان: اما من ديگر نمي خواهم بازيچه باشم. مگر چرتكه ي دنيا در دست اين چشمهاي لامذهب است، كه هر چه مي خواهند با اين [اشاره به قلب] لعنتي مي كنند و تو هر وقت بخواهي بهمش مي ريزي. روزي اينجا همه نور بود امروز همه ظلمت. آب ظلمت، ياس ظلمت، ماه ظلمت، خورشيد ظلمت، زمين ظلمت، زمان ظلمت، چشم ظلمت، عشق ظلمت، من ظلمت. ديگر بس است. حق نداري گام به اين سه گام دايره بنهي، وگرنه... وگرنه... وگرنه چه؟ وگرنه خود مي كشم و خوب مي داني بي من كميتت چقدر لنگ است، آن هم چه لنگي! يهوده كه نيست، كم هم نيست. من سنگ مَحَكَم، من ترازوي عدالتم، من شاقول بهشت و جهنمم. من شيطانم... من شيطانم... من شيطانم... من شيطانم... .