تبليغاتX
كاغذ پاره‌هاي Recycle Bin من - من بالهايم را فراموش نمي كنم...

سلام...

     دوتا حرف داشتم. من همانطور كه مي دانيد زياد اهل حرف زدن توي اين وبلاگ نيستم و جز دو سه باري ديگر هيچ نگفته ام كه آنها واقعا لازم بوده اند و اينها هم. به دليل اينكه امسال كنكور رو خيط كاشتم و مجبورم از اول بخونم يك كمي كمتر مزاحم اوقات شرفتان مي شم. البته وقتي مي گم از اول بشينم بخونم به اين معني نيست كه قبلا خوندم و دوباره بايد بخونم نه من پارسال با صفر ساعت مطالعه در هفته و با افتخار رفتم سر جلسه كنكور اما امسال مي خوام بي لفتخار برم سر جلسه... پس اگه كمتر وقت شد به دوستان سر بزنم گله اي نباشه و خدا وكيلي حمل بر بي مرامي نشه كه براي مثال اين چند وقته كه بهتون سر نزدم (از آخرين پس تا حالا) خدا وكيلي سر جمع هم حساب كني به انداز ه يك بار قبلا ها نشستم. ديگه زياد طول و تفصيرش نمي دم ولش كن. دوم اينكه تو رو بخدا، و دوباره و سه بهره بيست باره. تو رو بخدا از اين كامنتهاي آبكيه كپي پيستي نزاريد تو رو خدا. در ضمن من اينجا مي نويسم كه نقد بشم. ببينم چيم درسته چي نه... پس ايول... ما چاكريم يه تريلي خاليش كنيد تا برگردم...


سلام مادر، پدر، برادر، خواهر، فاميل، دوست، آشنا و...

     بي هيچ مقدمه اي بگويم كه مي خواهم بروم. مي خواهم از اين فلاكت و منجلاب فرار كنم، اصلا مي خواهم پرواز كنم. ديگر نمي توانم هر روز ماسكهاي مسخره تان را ببينم كه دارند مجيز گويان لبخند مي زنند، فخر مي فروشند، دروغ مي گويند، حيله مي كنند، الكي عشق مي ورزند... . قبلا مي شد ولي ديگر برايم سخت شده هر روز مچ پاهام را مي گيريد و نمي گذاريد پرواز كنم. مگر كوريد كه بالهاي مرا نمي بينيد؟ مگر كريد كه صداي لابه ي عرش را در نبودم نمي شنويد؟ من تشنه ام است و شما ليوانهاي پر آبتان را از من دريغ مي كنيد. من كه هر روز گذاشتم گالون گالون از كأسم بنوشيد. چرا اينقدر خسيسيد و حسود كه حتي نمي گذاريد به ليوانش نگاه كنم و بهش بگويم كه چقدر دوست دارم قطره اي از آن بنوشم و پرواز كنم تا آنسوي كهكشانها. آنجا كه طلا به پشيزي نمي ارزد؛ آنجا كه آب به صد جان است؛ آنجا كه مي ورزند و مي گذارند بورزي. چه چيز را؟ هان... ديديد گفتم نمي گذاريد! يعني چون نمي دانيد نمي گذاريد، و من هم هر چه بگويم نخواهيد فهميد، يعني نمي خواهيد بفهميد. تقصيرتان نيست، نه ملامتتان مي كنم و سر كوفتتان مي زنم. يك زماني شما هم بال داشتيد و آرزوي پرواز اما اينقدر اين پا و آن پا كرديد و سگ محلي كه الان هم با وجود بودنشان نه مي بينيدشان و نه حسشان مي كنيد. شما هم مي توانيد بپريد ولي نمي خواهيد، يعني ديگر نمي دانيد پرواز يعني چه كه بخواهيد يا نه! من هم اگر بمانم شايد مثل شما بشوم، شايد نه حتما مثل شما مي شوم. براي همين هم هست كه مي خواهم نا غافل بروم. مي خواهم بروم تا از شر اين دستهاي حلقه پام راحت شوم.مي خواهم بروم كه نه قطره قطره بل دريا دريا ازش بنوشم. اصلا هم خيال باطل نكنيد كه چون زمزمي كه زائران مي آورند بياورمتان. چون ماموران گمركي آنجا آنقدر دقيق اند كه آب هيچ، نوشيده را هم راه برگشت نمي دهند. خيلي خنده دار بنظر مي رسد نه؟؟؟ اصلا هم خنده دار نيست. بل گريه دار نيز هم. اما روي دستم يك علامت ضربدر مي زنم تا يادم بماند آنجا كه رسيدم يك دل سير براي همه تان گريه كنم كه چقدر فراموش كاريد و مقصد را فراموش كرده خودتان را به مبدأ دوخته ايد. مبدأي كه ره روز پيشرفت مي كند و هيچ پيش رفتي در كارش نيست. آهاي ايها الناس مي خواهم بپرم. نمي بينيد مگر دارم تقلا مي زنم و اينها هي با گرزهاشان توي سرم مي كوبند كه بمانم.مي گذارم بخوبيد، مي گذارم بخوابيد تا راحت پرواز كنم و البته يك ضربدر هم همين الان بايد بزنم تا حسابي يادم باشد كه امشب هيچ نخورم؛ آخر تازگي ها فهميده ام توي غذاها خواب آور مي ريزيد تا هر كه بخواهد يا نخواهد بخوابد. افسوس دارد كه ديگر نمي بينمتان ولي شايد يك روز ديدمتان ما كه بخيل نيستيم. آخر چرا نگذاشتي كه با دل خوش بروم تا برايتان اينوايت بفرستم؛ و مگر تو را بخدا نمي بينيد كه همه رفقا رفته اند . من تنها مانده ام توي اين لكنتي برهوت معرفت. همين امشب مي روم و شما را با همه دلتنگي هاتان تنها مي گذارم. مي روم تا هم شما راحت باشيد هم من. مي روم و بالهام را با خودم مي برم اما يك عكسي از آنها برايتان مي گذارم كه ببينيد من بال دارم و من هم از تبار شمايم پس شما هم داريد، و يك آينه كه بالهاتان را ببينيد. البته اگر اول اين عينكهاي مزخرف را برداريد. من از آنها بدم مي آيد تو را بخدا آنها را برداري. اين اولين و آخرين وصيتم است. برداريد آن لعنتي ها را تا همه چيز را ببينيد. همه چيز را.

                                                              ارادتمند شما
                                                                  فرض كنيد من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:39  توسط فرانکنشتاین  |