داشتم همینجوری توی کاغذها وول می خوردم به این رسیدم. پارسال تابستون نوشته شده. بدون شرح بخونیدش.
سفر خوب است.می ترسم از آخر عاقبتش. بی شک همان می شود که زمان "بیست" شد. آنسال گریه مجال نمی داد که فکر کنم ولی امسال دیگر بزرگ شده ام، بی شک فکرهایم مجال گریه نمی دهند. همه دوستم دارند. احساس نزدیک غربت. احساسی که سه سال با آن دست و پنجه نرم کردم و حالا یک سالش مانده. امسال کنکور دارم. باید سال اول قبول شوم(1). اما یک کار هست که خودش برایم جور کرده. البته مرا برای خودش جور کرده. کسی که ساعتش در مقابلم دارد بی تیک و تاک حرکت می کنند. دست خطش شیرین و زیبا در مقابلم باله می رقصد. بس که زیباست. همه چیز اینجا هست، از توپ گلف گرفته تا حافظ. همه چیز خوب اس اما دلم گرفته. نه برای خانه و نه برای بازگشت. برای خودم. دلم برای خودم می سوزد. با خود می گویم در این 17 سال برای خودت چه جمع کرده ای؟؟؟ از هر چیز لقمه به دهان گرفته کام می جنبانی که چه؟ چون کلاغ یکی از غصه های اروپایی از هر مرغ، رنگین پری تحفه دزدیده ای و با رازی بی رضایتی چسبش کرده ای به خودت که چه؟ البته چند چه هم هست؛ ولی چه ای که الان به درد نخورد همان بی چه باشد بهتر است. به دور و اطراف نگاه می کنم میبینم نمره ام 16 بیشتر نیت. در درس 16، در معلومات 16، در فیلم 16، در کامپیوتر 16، در نوشتن 16، در کوف 16، در زهر مار 16، در حناق 16، در یمان 16، در... . به مشتی هیچ دلبسته ام. هنوز بعد این همه زندگی دارم تقلید می کنم. نمی گویم بد است ولی گاله دروازه وار مردم که این حرفها حالی اش نیست. روی دیوار آینده را نمی شود دید ولی زیبایی را چرا!!! والسلام
م.ه.سالارورزی
تابستان 1385
(1): اروا عمم (ارواح عمه ام)