ساعت 5 است. باران نرم نرمک خیسم می کند، هنوز نیامده است. باید یک جوری این ثانیه سال ها را تحمل بیاورم. باید به یک چیزی فکر کنم. باید هر طوری این گذر زمان لعنتی را تندتر کنم. باید به یک چیزی فکر کنم. باید به یک چیزی... باید به یک... باید... باید... . باران امان بریده می زند.چترکمان هم طاقتش طاق شده و دارد وا می دهد این ریز قطره باران ها را که دارد تا ته وجودم تو می روند. نیست که کف کفشم یک خورده سوراخ است و کسی نمی بیند و منم به همین هنوز ندادمش تعمیر. مادرم همیشه موقع تمیز کردن های دم عین می گفت: «آنجا را هم پاک کن، اگر چه کسی نمی بیند ولی ما که می بینیم» و این هم چندان توفیری با آن ندارد. قطره های باران به سر و صورت عابران می خورند و آزارشان می دهند. چه نعمتی است این باران که هی می خورد توی صورت آدم و وادارمان می کند لااقل برای شکایت هم که شده به درگاهش نظری کنیم. شاید اینها دارند هشدار می دهند. شاید دارند به آن مردک موفرفری که دارد با دخترک معصوم مشاجره دعوا می کند و هر چه فحش و ناسزا می دانم و نمی دانم نثارش می کند و کشان کشان می بردش هشدار دهد که «هووی، چکار می کنی؟ مگر فکر می کنی توی بی فکر فقط بلدی فکر بکنی، در حالی که اصلا بلد نیستی فکر را بنویسی چه برسد که فکر هم بکنی». یا به آن خانم پیر که لنگ لنگان دارد عرض خیابان را طی می کند و "ها" می کند و بخارش خیلی بالا می رود و انگار از ته ته دلش بوده که اینجوری است بفهماند «ای دل غافل تا کی می خواهی از این و آن بنالی، کمی هم بهشان حق بده آنها هم آدم اند، می خواهند زندگیشان را بکنند و تجربه جمع»؛ یا به منی که به ساعتم نگاه می کنم و دقیقا 33 دقیقه است اینجا منتظرم و علف ها کم کمک دارند از رو می روند نشان دهند که «برو پدر بیامرز؛ بپای هر کسی اینجوری می ریختیش تا حالا صدبار شیرین و لیلی شده بود». اما من هنوز روی همین پاها ایستاده ام. همین پاها یی که روزی 7 بار تا سر کوچه شان می برندم. همین پاها که هر موقع می خواستم تا هر کجا که اراده می کردم همراهیم می کنند، همین پاها که وسعت عشق را گز می کنند. من از پای نمی ایستم حتی اگر همه دنیا را به کولم بگذارند زانو هام را یک میلیمتر هم خم نمی کنم، که اگر هم همه ی خاراهای گل سرخهای دنیا توی دستم فرو کنند آخر آن را می دهمش، که اگر همه نگاههای دنیا را ازم بگیرند بویش می کنم، که اگر همه صداهای دنیا را ازم بستانند وهمش می کنم، که اگر همه اش را از من بستانند عشقش می کنم.
یواشکی قطره اشکی سر می خورد و پایین می آید. آرام آرام از چانه ام می لغزد و روی سنگ فرش خیابان به معشوقه اش می پیوندد. کاشکی من هم قطره اشکی می شدم و روی موهایش فرود می آمدم ولی می دانم که نمی شود.
به خودم می آیم ساعت یک ربع به 6 است. بویش را حس می کنم و نفسش را و نگاهش را و روحش را و قلبم به شماره می زنم. تالاپ تالاپ... و نمی زند، دوباره تالاپ تالاپ... . سایه وار از دور انگار می شود دیدش. کمی که صبر کنی و نزدیکتر بیاید می فهمم که بله... همان چشم ها هم دست ها همان موها، نزدیک می آید. آنقدر نزدیک که کمی می ترسم و یک گام عقب می گذارم و او نمیترسد و یک گام عقب نشینی ام را جبران می کند. پاکتی در دست دارد که به طرفم دراز می کند، می گیرمش، کمی مکس می کند. چند قطره بارا روی پاکت می خورند و آرام پخش می شوند. انگار دلش نمی آید رهایش کند. صورتش را نزدیک می آورد تا آنجا که های نفسهایش توی صورتم جا خوش می کنند. بوسه ای نرم می کند، یک قطره اشک می ریزد. می رود، برای همیشه می رود...
۳/۴/۱۳۸۶